نفس درازی
[نَ فَ دِ] (حامص مرکب)زیاده گوئی (آنندراج) پرگوئی یاوه گوئی (ناظم الاطباء) : یک دم بس است هستی گر هست سرفرازی عمر زیاد نَبْوَد غیر از نفس درازی میرزایحیی (از آنندراج ||) مراد ضبط نفس است و تشبیه در مطلق طول بنا بر رعایت اشتراک لفظی است، در این بیت...
نفس درست کردن
[نَ فَ دُ رُ کَ دَ](مص مرکب) نفس راست کردن اندک آرام گرفتن (آنندراج) نفس تازه کردن ماندگی درکردن اندکی استراحت کردن و خستگی انداختن : صبا رسیده نماند آنقدر که آه کشم نفس درست نکرد آن زرَهْرسیدهء ما واضح (آنندراج).
نفس دزده
[نَ فَ دُ دَ / دِ] (اِ مرکب) زمین در یازدهم بهمن ماه جلالی مطابق 25 ژانویهء فرانسوی و ششم دلو، نفس دزده می کشد (یادداشت مؤلف) مقابل نفس آشکار.
نفس دزدیدن
[نَ فَ دُ دی دَ] (مص مرکب) نفس را در سینه حبس کردن.
نفس راست کردن
[نَ فَ کَ دَ] (مص مرکب) نفس درست کردن اندک آرام گرفتن (آنندراج) توقف کردن و آرام گرفتن (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات) نفس تازه کردن : نفس از خانهء آئینه اینجا راست می کردی اگر آگاه می گشتی ز درد انتظار من صائب (آنندراج).
نفس راندن
[نَ فَ دَ] (مص مرکب) سخن گفتن نفس برآوردن : راه نفسم بسته شد از آه جگرتاب کو همنفسی تا نفسی رانم ازین باب خاقانی.
نفس ربا
[نَ فَ رُ] (نف مرکب) کلامی که خواندن و تلفظ آن سهل باشد نه به دشواری (آنندراج) (غیاث اللغات).
نفس رحمانی
[نَ سِ رَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) وجود اضافی است که وجه آن به حقیقت و تکثیر معانی یعنی اعیان و احکام در حضرت واحدیت است همچنانکه نفس انسان را اطوار مختلف به صور حروف در مخارج و مقاطع است و بالجمله عبارت از وجود اضافی ( است به صورت...
نفس زار
[نَ فَ] (اِ مرکب) از عالم گلزار (آنندراج) : شد صرف نفس بسی درین کار تا همنفسم شد این نفس زار والهء هروی (از آنندراج).
نفس زدن
[نَ فَ زَ دَ] (مص مرکب) دم زدن نفس کشیدن (ناظم الاطباء) زیستن زندگی کردن : خاقانیا نفس که زنی خوش زن کانجا قبول خوش نفسان دارندخاقانی یک دو نفس خوش زن و جانی بگیر خرقه درانداز و جهانی بگیرنظامی تا به جهان در نفسی می زنی به که در...
نفس زکیه
( [نَ سِ زَ کی یَ / یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد نفوس اولیاءالله است (از فرهنگ علوم عقلی ص 597.
نفس زکیه
[نَ سِ زَ کی یِ / یَ] (اِخ)محمدبن عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب، مکنی به ابوعبدالله و ملقب و مشهور به نفس زکیه، از مردم مدینه و از اصحاب حضرت امام صادق بود و در عهد آن حضرت دعوی امامت کرد و به سال 145 ه ...
نفس زن
[نَ فَ زَ] (نف مرکب) کنایه از صاحب دم و جاندار (آنندراج از فرهنگ زلیخای جامی) که نفس می زند که تنفس می کند که حیات دارد ذوحیات.
نفس زنان
[نَ فَ زَ] (ق مرکب) در حال نفس زدن در حال به سرعت نفس زدن.
نفس سائله
[نَ سِ ءِ لَ / لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) خونی که سیلان داشته باشد (ناظم الاطباء) در فقه: خونی که در موقع بریدن رگ از حیوانی با قوت و شدت خارج می شود، نفس سائله غیرطاهر است.
نفس سبعی
[نَ سِ سَ بُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد قوت غضبیه است (فرهنگ علوم عقلی از اخلاق ناصری ص 56 ) نفس لوامه هوا و هوسی که از روی سرکشی باشد (از ناظم الاطباء).
نفس سخنگوی
[نَ سِ سُ خَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نفس ناطقه رجوع به نفس ناطقه شود : و اکنون که عقل و نفس سخنگوی خود منم از خویشتن چه باید کردن حذر مرا ناصرخسرو.
نفس سماوی
[نَ سِ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد نفس فلکی است (فرهنگ علوم عقلی از شفا ج 2 ص 631 و 643 ) نفس و نفوس ( سمائی نفوس افلاک است و نفوس کلیه است (فرهنگ مصطلحات عرفا ص 401.
نفس سوختن
[نَ فَ تَ] (مص مرکب)تنگ شدن دم از کثرت رنج بردن و محنت کشیدن، چنانکه بعد از دویدن و غوطه زدن [ چنین ] حالتی طاری شود (از غیاث اللغات) (از بهار عجم) نفس در سینه غرق کردن و غرق شدن نفس گسستن : نفس در سینهء باد خزان می...
نفس سوخته
[نَ فَ تَ / تِ] (ن مف مرکب) کنایه از ساکت خاموش (از ناظم الاطباء) (آنندراج) : نکند چرخ تعدی به نفس سوختگان سرمه در کار نباشد نفس سوخته را صائب (از آنندراج ||) کنایه از دل سوخته رنج دیده : می دهد بوی دل سوخته صائب سخنت می توان...
