نفخ انگیز
[نَ اَ] (نف مرکب) غذای باددار غذائی که خوردنش تولید نفخ در شکم و معده کند.
نفخت
[نَ خَ] (ع اِ) نفخه رجوع به نفخه شود - نفخت صور؛ دردمیدن صور : گیتی به مثل سرای کار است تا روز قیام و نفخت صورناصرخسرو.
نفخ شکم
[نَ خِ شِ کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آماسیدن و باد کردن شکم رجوع به نفخ شود.
نفخ کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) به نفخ مبتلا شدن آماس کردن ورم کردن رجوع به نفخ شود.
نفخه
[نَ خَ] (ع اِ) یک بار دمیدن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) واحد نفخ است رجوع به نفخ و نفخه شود || آماس شکم (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج) نُفخَه نِفخَه (منتهی الارب).
نفخه
[نَ خَ / خِ] (از ع، اِ) نفخه یک بار دمیدگی (از ناظم الاطباء) یک بار دمیدن (غیاث اللغات) رجوع به نفخه شود || دم (یادداشت مؤلف) - تا نفخهء صور؛ تا روز قیامت تا صبح محشر تا ابد : شب را ز برای زنده ماندن تا نفخهء صور همبرآرمخاقانی...
نفد
[نَ] (ع مص) رسیدن به چیزی و درگذشتن از آن( 1) (المنجد) رجوع به نَفذ شود ( 1) - نفد القوم؛ بلغهم و جاوزهم (المنجد) نفدنی بصره نفاداً و نَفَداً؛ بلغنی و جاوزنی (اقرب الموارد) در متن اللغه نیز بدین معنی نفاد آمده است، از مراجع به دسترس ما تنها...
نفد
[نَ فَ] (ع مص) نیست و نابود گردیدن و رفتن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) فنا شدن و رفتن (از متن اللغه) نفاد (اقرب الموارد) (متن اللغه) (منتهی الارب) نابود شدن و رفتن و منقطع شدن و به پایان رسیدن گویند: نفد زادالقوم، و نفد الماءُ من البئر،...
نفذ
[نَ] (ع مص) درگذشتن از قوم و خلاف ورزیدن( 1) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) درگذشتن از قوم و پشت سر گذاشتن ایشان را نفاذ (اقرب الموارد) (متن اللغه) (المنجد) نفوذ (المنجد ||) درگذشتن تیر از جائی که رسد یا بیرون آمدن سر تیر به طرف دیگر و تمام آن در...
نفذ
[نَ فَ] (ع اِمص) نفاذ روانی چیزی (از منتهی الارب) (از آنندراج) انفاذ (اقرب الموارد) (متن اللغه) (ناظم الاطباء) روانی اجرا (ناظم الاطباء) اسم است از انفاذ (از متن اللغه) نفوذ (ناظم الاطباء) گویند: طعنه لها نفذ؛ ای طعنه نافذه امر بنفذه؛ ای بانفاذه (متن اللغه (||) اِ) مخرج مخلص...
نفر
[نَ] (ع اِ) گروه مردم از سه تا ده (منتهی الارب) لغتی است در نَفَر (از اقرب الموارد) رجوع به نَفَر شود || جِ نافر (اقرب الموارد) رجوع به نافر شود || قومی که با تو گریزند یا به کاری پیش آیند یا از یکدیگر گریزند در جنگ (منتهی الارب)...
نفر
[نَ فَ] (ع اِ) در فارسی: تن کس شخص (یادداشت مؤلف) فارسیان بر یک کس اطلاق کنند (غیاث اللغات) کس فردفرد از هر جمعیتی و گروهی و از سپاهی (از ناظم الاطباء) واحد شمارش انسان است : از زایر و از سائل و خدمتگر و مداح هر روز بدان درگه...
نفر
[نِ / نِ فِ / نَ فِ] (ع ص، از اتباع) عفر نفر؛ خبیث مارد (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) رجوع به عفر شود.
نفر
[نَ فَ] (اِخ) یکی از ایلات خمسهء فارس و مرکب از 3500 خانوار است تیره های این ایل عبارتند از: باده کی، تاتم لو، چنگیزی، دولوخانلو، زمان خانلو، ستارلو، شجرلو، شولی، طاطم، جن، عراقی قادلو، قباد خانلو، قره باخیلو، قیدرلو، لرّ وجه تسمیهء این ایل به نفر آن است که...
نفر
[نَ فَ] (اِخ) نام ایلی است که در اطراف تهران، ساوه، زرند و قزوین سکونت دارند ییلاق افراد این ایل کوههای شمالی البرز و قشلاق ایشان خوار است رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص 87 شود.
نفر
[نُ فُ] (ع ص، اِ) جِ نفور رجوع به نفور شود.
نفر
[نُفْ فَ] (ع ص) زن ترسیده و هراسناک || غزال رمیده (ناظم الاطباء).
نفر
[نِفْ فَ] (اِخ) بلد یا قریه ای است بر نهرالزاس از بلاد فرس، این را خطیب گفته است و اگر منظورش از بلاد فرس قلمرو قدیم ایرانیان باشد جایز است وگرنه امروزه نفر از نواحی بابل محسوب است و در سرزمین کوفه واقع است (از معجم البلدان) رجوع به معجم...
نفرات
[نَ فَ] (از ع، اِ) فردفرد از هر گروه و از سپاهی (ناظم الاطباء) جِ نفر، به معنی افراد، آحاد، کسان رجوع به نفر شود.
نفراج
[نِ] (ع ص) بددل (منتهی الارب) (آنندراج) جبان (اقرب الموارد) جبان ضعیف (متن اللغه) بددل ترسو جبان (ناظم الاطباء) نفرج نفرجه نفرجاء نفراجه (منتهی الارب) (متن اللغه) (اقرب الموارد).
