نفس شکستن
[نَ شِ کَ تَ] (مص مرکب) با نفس اماره جنگیدن بر هوای نفس غلبه کردن : سعدی هنر نه پنجهء مردم شکستن است مردی درست باشی اگر نفس بشکنی سعدی مبارزان طریقت که نفس بشکستند به زور بازوی تقوی و للحروب رجال سعدی.
نفس شکستن
[نَ فَ شِ کَ تَ] (مص مرکب) نفس فروبردن و برنیاوردن نفس گسستن || دم برنیاوردن لب به سخن نگشودن از اظهار مطلبی خودداری کردن : دگر سرود صمد جوشد از دلم در دیر نفس همی شکنم در گلوی سینهء تنگ عرفی (از آنندراج).
نفس شماردن
[نَ فَ شُ دَ] (مص مرکب) لحظات را گرامی داشتن دم را غنیمت دانستن : دم بی نفس تو برنیارم در خدمت تو نفس شمارمنظامی || نفس کسی را شماردن؛ به دقت مراقب حال او بودن از مریض و رنجور به شدت مراقب حال او بودن از مریض و رنجور...
نفس شماری
[نَ فَ شُ] (حامص مرکب)کنایه از حالت نزع (آنندراج) حالت جان کندن و مردن (ناظم الاطباء).
نفس شمر
[نَ فَ شُ مَ] (نف مرکب) رقیب مراقب گماشته بر کسی که جزئیات حال او را بنگرد.
نفس شمردن
[نَ فَ شِ / شُ مُ دَ] (مص مرکب) نفس کسی را شمردن؛ حساب دقایق عمر او را داشتن سخت مراقب و نگران حال و کار او بودن او را به شدت تحت نظر و مراقبت داشتن لحظه ای از کار او غفلت نکردن : که گیتی همی بر تو...
نفس شناسی
[نَ شِ] (حامص مرکب)علم النفس روانشناسی.
نفس شوم
[نَ فَ] (ص مرکب) آنکه گفتار او شومی و نحوست داشته باشد (آنندراج) آنکه گفتار وی شوم و نامبارک باشد (ناظم الاطباء) نامبارک دم : نیفتد هیچ کافر بر زبان ناصحان یا رب مرا کردند عاقل رفته رفته این نفس شومان صائب (از آنندراج).
نفس صبح
[نَ فَ سِ صُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دم صبح نسیم ملایمی که به گاه طلوع صبح وزد نفحهء بامدادی : آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو بیاورد و پیامت نرسانیدخاقانی چون بوی تو دیدم نفس صبح و ز غیرت در آینهء صبح به بوی تو ندیدمخاقانی.
نفس عاقله
: ( [نَ سِ قِ لَ / لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد نفس ناطقه است (فرهنگ علوم عقلی از مصنفات افضل الدین ج 1 ص 32 گفتم که نفس عاقله را اختیار چیست گفتا حقیقت سخن و کردن نظرناصرخسرو.
نفس علیا
[نَ سِ عُ] (اِخ) در اصطلاح عرفا اسرافیل را گویند که صاحب صور، و فعل او نفخ ارواح است در قوالب اجساد و اعطاء حیات و ( قوت و حس و حرکت (فرهنگ مصطلحات عرفا ص 401 از اکسیر العارفین ص 306.
نفس غاذیه
[نَ سِ یَ / یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد قوت تغذیه و بالاخره نفس نباتی است (فرهنگ علوم عقلی ص 598 از شفا ج 1 ص (378.
نفس غرق شدن
[نَ فَ غَ شُ دَ] (مص مرکب) نفس در سینه فروماندن و بیرون نیامدن || کنایه از به شدت ترسیدن و وحشت کردن سخت هراسان شدن چنانکه یارای دم برآوردن نماند.
نفس فاکره
[نَ سِ کِ رَ / رِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد نفس عاقله است (از فرهنگ علوم عقلی ص 598 از مصنفات افضل الدین ج 1 ( ص 72 رسالهء 5.
نفس فرورفتن
[نَ فَ فُ رَ تَ] (مص مرکب) نفس بریدن نفس گسستن || دم درکشیدن خاموش شدن خاموشی گزیدن : نه عجب گر فرورود نفسش عندلیبی غراب هم قفسشسعدی || نفس غرق شدن رجوع به نفس غرق شدن شود.
نفس فلکی
[نَ سِ فَ لَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) فلاسفه عنصر فلکی را جدا و ممتاز از عناصر زمینی می دانند و برای افلاک دو نفس قائل اند یکی نفس منطبعه و دیگری نفس ناطقه (فرهنگ علوم عقلی ص 81 ) رجوع به فلک و افلاک شود.
نفس قدسی
[نَ سِ قُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نفس را در مرتبهء ملکهء استحضار جمیع آنچه برای آن ممکن است بر وجه یقین نفس قدسی می گویند و آن آخرین مرتبت کمال حدس است نفوس انبیاء و اولیاء و نوابغ روزگار که قبل از آموختن تمام اشیاء و حقایق را به...
نفس کردن
[نَ فَ کَ دَ] (مص مرکب) هو کردن هو کشیدن دم همت گماشتن همت کردن پیر و مرشد و یا درویش در برآمدن حاجتی (یادداشت مؤلف) هو کردن و همت گماشتن پیری و مرشدی از اولیاءالله در کاری رجوع به نفس شود.
نفس کش
[نَ فَ کَ / کِ] (نف مرکب)متنفس (یادداشت مؤلف) جاندار که نفس می کشد که تنفس می کند زنده ذوحیات نفس زن ||در تداول، عربده جو که عرض اندام کند که جرأت عرض اندام کردن داشته باشد که به نزاع و مبارزه قدم پیش نهد (|| اِ مرکب) منفذ و...
نفس کش
[نَ فَ کُ] (ن مف مرکب) چراغ و مانند آن که به زور نفس کشته شود (آنندراج) چراغی که با پف کردن و دمیدن خاموش و کشته شده است منطفی خاموش.
