نعظله
[نَ ظَ لَ] (ع مص)( 1) آهسته دویدن || به چپ و راست خمیدن و خمیدن در رفتن (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) ( 1) - در فرهنگهائی که به دسترس بود مصدر ذکر نشده بود، عبارت اقرب الموارد چنین است: نعظل الرجل؛ عدا بطیاً، و...
نعف
[نَ] (ع اِ) جای بلند همواری که فرود از کوه باشد (منتهی الارب) (آنندراج ||) مکان مرتفع (اقرب الموارد از اساس ||) جای بلند از فرود رودبار || مقدم و باریک جای از ریگ (منتهی الارب) (آنندراج) ج، نعاف.
نعفه
[نَ فَ] (ع اِ) دوال کفش که بر پشت پای از جانب چپ قدم باشد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
نعفه
[نَ عَ فَ]( 1) (ع اِ) غدهء گوشت تباه شده (ناظم الاطباء) بند گوشت تباه شده (آنندراج) (از منتهی الارب) عقدهء فاسدشده در گوشت (از اقرب الموارد) (از متن اللغه ||) پوست پاره ای که سپس پالان آویزند، یا آنچه زاید باشد از پوشش پالان و در اطراف آن دوال...
نعق
[نَ] (ع مص) بانگ کردن غراب( 1) (از المنجد) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) نعیق نُعاق (متن اللغه) (اقرب الموارد||) بانگ کردن شبان گوسفندان خود را و زجر نمودن (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه) بانگ بر گوسفند زدن (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی)...
نعقان
[نَ عَ] (ع مص) نعق نعیق نعاق (اقرب الموارد) (متن اللغه) رجوع به نَعق شود.
نعقه
[نَ عَ قَ] (ع ص، اِ) جِ ناعق (از ناظم الاطباء).
نعل
[نَ] (ع اِ) پساهنگ و بشک و آهنی که بر کف سم ستور میخ کنند تا سوده نگردد (ناظم الاطباء) آنچه بدان سم ستور را از سودگی نگاه دارند (منتهی الارب) (از متن اللغه) (از ناظم الاطباء) : ز آواز گردان بتوفید کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوهفردوسی همی...
نعل
[نَ عَ] (ع مص) نعل پوشیدن (از منتهی الارب) نعلین در پای کردن (از تاج المصادر بیهقی).
نعل افکندن
[نَ اَ کَ دَ] (مص مرکب)کنایه از به شتاب و تعجیل رفتن (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) تعجیل رفتن (انجمن آرا) دویدن || نعل ریختن ماندن اسب از رفتار (غیاث اللغات) : پیش کآن زین به پشت اسب حیات بفکند نعل صید کن حسناتخاقانی وقت است که...
نعل انداختن
[نَ اَ تَ] (مص مرکب) نعل افکندن نعل ریختن رجوع به نعل افکندن شود || نعل از سم اسب فروافتادن بر اثر سرعت رفتن : هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من آسمان زآن تیغ بران سازد از بهر غزا خاقانی.
نعل باژگونه
[نَ لِ نَ / نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل وارون نعل وارونه نعل واژگونه رجوع به نعل وارونه شود : نعل بینی باژگونه در جهان تخته بندان را لقب آمد شهانمولوی نعل های باژگونه ست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سرمولوی نعل های باژگونه ست ای...
نعل باشگونه
[نَ لِ نَ / نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل وارونه رجوع به نعل وارونه شود.
نعل بستن
[نَ بَ تَ] (مص مرکب) نعل کردن ستور (ناظم الاطباء) با میخ نعل را به کف سم ستور استوار کردن (یادداشت مؤلف) نعل زدن نعل کردن نعل کوبیدن : آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بندسعدی -امثال: پشه را در هوا نعل می بندد؛ فوق العاده زیرک و...
نعل بسته
[نَ بَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نعل زده (برهان قاطع) (آنندراج) کنایه از اسپ ساخته و آراسته و مهیای سواری مکمل یراق رجوع به نعل زده شود.
نعلبکی
[نَ بَ] (اِ) ظرف کم عمق و مدور که استکان چای را در آن گذارند بعضی این کلمه را مأخوذ از روسی دانسته اند و بعید می این لفظ در کتاب جواهرنامهء محمد بن منصور تألیف قرن نهم هجری قمری آمده، پس با تلفظ » : نماید؛ مؤلف فرهنگ نظام...
نعلبند
[نَ بَ] (نف مرکب) آنکه نعل بر سم ستور بندد (یادداشت مؤلف) : ز سمش همی در کف نعلبند شکسته شود پتک های گرانمسعودسعد لاشه چون سم فکند کس نبرد منت نعلبند یا بیطارخاقانی شبی نعلبندی و پالانگری حق خویشتن خواستند از خرینظامی با نعلبند پسری سرخوش بود (گلستان سعدی)...
نعلبند
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان چایپارهء بخش قره ضیاءالدین شهرستان خوی، در 8هزارگزی شمال قره ضیاءالدین واقع است و دارای 730 تن سکنه است آبش از قنات تأمین می شود محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و گله داری است (از فرهنگ ( جغرافیایی ایران ج 4.
نعلبندان
[نَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان خدابنده لو بخش قیدار شهرستان زنجان، در 10 هزارگزی مشرق قیدار، دارای 658 تن سکنه ( است (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2.
نعلبندی
[نَ بَ] (حامص مرکب) نعل بستن نعل زدن بر سم ستور نعل کوبیدن عمل نعلبند (|| اِ مرکب) دکان نعلبند آنجا که ستوران را نعل کنند || خراج (آنندراج) خراج اندکی که از رعیت گیرند (ناظم الاطباء ||) در تداول، خوراک ها و تنقلات و میوه های پیش از شام...
