نعری
[نَ را] (ع ص) امرأه عیری نعری؛ زن با بانگ و فریاد (منتهی الارب) صخّابه (از اقرب الموارد) (متن اللغه).
نعس
[نَ] (ع مص) به خواب شدن (ناظم الاطباء) (آنندراج) نعاس (منتهی الارب) رجوع به نعاس شود || نرم و سست گشتن رای|| سست شدن جسم (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) سست و ضعیف شدن جسم (از متن اللغه ||) کساد شدن بازار (از متن اللغه) (ناظم الاطباء) (از اقرب...
نعس
[نُعْ عَ] (ع ص، اِ) جِ ناعس رجوع به ناعِس شود.
نعسان
[نَ] (ع ص) خواب آلود (آنندراج) خواب آلوده (ناظم الاطباء) ناعس( 1) (از متن اللغه) ( 1) - نعس، غشیه النعاس، فهو ناعس و نعسان (از متن اللغه).
نعسه
[نَ سَ] (ع اِ) یک بار بخواب شدن (ناظم الاطباء ||) خفقه (متن اللغه).
نعسی
[نَ سا] (ع ص) ناعسه تأنیث نعسان است (از متن اللغه) (از ناظم الاطباء) رجوع به نعسان و ناعسه شود.
نعش
[نَ] (ع اِ) جنازه (غیاث اللغات) (مهذب الاسماء) جنازهء با مرده( 1) (از منتهی الارب) (از آنندراج) سریر میت هنگامی که مرده در آن است (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) جنازه خواه میت مسلمان باشد خواه نامسلمان باشد (غیاث اللغات) تخت چهار پایهء کوتاهی که میت را بر آن...
نعش بردار
[نَ بَ] (نف مرکب)جنازه کش که تابوت مرده را بر دوش گیرد و حمل کند : به یثرب گرم جان ستاند فلک شود نعش بردار من صد ملک ملاطغرا (آنندراج).
نعش کش
[نَ کَ / کِ] (نف مرکب) که نعش را بر دوش گیرد و حمل کند (|| اِ مرکب) وسیلهء بردن جسد مرده به گورستان وسیله ای که جسد مرده را در آن نهند و به گورستان برند.
نعش کشی
[نَ کَ / کِ] (حامص مرکب)عمل نعش کش.
نعشیله
[نَ لَ / لِ] (اِ) مرغ سرخ کرده شد با پیاز و ماش و تخم مرغ (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 385 شود.
نعص
[نَ] (ع مص) خوردن ملخ گیاه زمین را (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) خوردن ملخ همهء گیاه زمین را (از متن اللغه ||) به حرکت درآوردن چیزی را (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) (از المنجد).
نعص
[نَ عَ] (ع اِمص) خمیدگی و برگردیدگی( 1) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از آنندراج) تمایل (از متن اللغه (||) مص) متمایل گردیدن (از ناظم الاطباء): نعص الرجل نعصاً؛ تمایل (از اقرب الموارد) (المنجد) ( 1) - در منتهی الارب و آنندراج: برگردندگی.
نعض
[نَ] (ع مص) مانعضت منه شیئاً نعضاً؛ به چیزی نرسیدم از وی (از منتهی الارب)؛ مااصبت (متن اللغه).
نعض
[نُ]( 1) (ع اِ) درختی است ریگستانی خاردار که از آن مسواک سازند و با پوست آن پوست پیرایند (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد) و آن درخت سبز بی برگی است که در حجاز روید (از متن اللغه) واحد آن نُعضَه است (از اقرب الموارد)...
نعضه
[نُ ضَ] (ع اِ) واحد نعض است رجوع به نُعض شود.
نعط
[نُ عُ] (ع ص، اِ) جِ ناعط رجوع به ناعط شود.
نعظ
[نَ] (ع مص) برخاستن نره (آنندراج) بلند شدن ذکر قیام الذکر (تاج المصادر بیهقی) نعوظ (منتهی الارب) نَعَظ (منتهی الارب) (متن اللغه) و اسم از آن نَعظ است (متن اللغه).
نعظ
[نَ عَ] (ع مص) نعوظ نَعظ (منتهی الارب) برخاستن ذکر رجوع به نَعظ شود.
نعظ
[نَ عِ] (ع ص) حر نعظ؛ کس آزمند جماع (آنندراج) (ناظم الاطباء) شرم زن آزمند جماع (از منتهی الارب) شبق (متن اللغه).
