نعلبندی کردن
[نَ بَ کَ دَ] (مص مرکب) نعلبندی کرده است؛ یعنی از راه دور آمده و به خوشی و ناخوشی چیزی گرفته (آنندراج).
نعل بها
[نَ بَ] (اِ مرکب) مالی که فدیهء ولایت خود به لشکر دشمن قوی دهند تا تاراج نکند (غیاث اللغات) مالی و زری را گویند که به تصدق و فدای ولایت خود به لشکر خصم دهند تا از تاخت و تاز ایمن باشند (برهان قاطع) زری که به لشکر بیگانه دهند...
نعل پاره
[نَ رَ / رِ] (اِ مرکب) شکسته نعل (یادداشت مؤلف) نعل کهنه و فرسوده نعلی که به علت کهنگی و فرسودگی از سم ستور افتاده باشد || کنایه از چیز بی ارزش و بی مقدار || کنایه از گوشوارهء سخت بزرگ و بی تناسب از طلا و جز آن (یادداشت...
نعلتراش
[نَ تَ] (نف مرکب) نعل ساز (ناظم الاطباء).
نعلچه
[نَ چَ / چِ] (اِ مصغر) نعل کوچک || میخ های آهنی که بعوض نعل به زیر پاشنهء کفش می زنند || نشانی که هندوها بر پیشانی گذارند (ناظم الاطباء) ظاهراً عبارت از زیوری است که یک طرف آن به شکل هلال باشد و مرصع به جواهر بوده و به...
نعلچه گر
[نَ چَ / چِ گَ] (ص مرکب)نعلچی گر آنکه پاشنه های کفش را میخ می زند (ناظم الاطباء) رجوع به نعلچی و نعلچی گر شود.
نعلچی
[نَ] (ص مرکب) آنکه نعل کفش و میخ و امثال آن سازد؛ و آن غیر نعلبند مخصوص ستور است (یادداشت مؤلف) که نعلچه و میخ های مخصوص برای کف کفش و بویژه برای کفش های چرمی و پوتین سازد || آنکه نعل کفش کوبد که میخ یا نعل به کف...
نعلچی گر
[نَ گَ] (ص مرکب) نعلبند (یادداشت مؤلف ||) نعلچی نعلچه گر رجوع به نعلچی شود.
نعل در
[نَ لِ دَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)سکهء آهنی که بر در زنند و حلقه بدان پیوسته شود (آنندراج) : کارها محکم میان بهر گشایش بسته اند از تمنای گشودن نعل در در آتش است تأثیر (آنندراج).
نعل دگرگون
[نَ لِ دِ گَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل وارون نعل وارونه رجوع به نعل وارونه شود : نعل دگرگون زده اسبت به طعن بر رخ ابلیس شده داغ لعنامیرخسرو.
نعل ریختن
[نَ تَ] (مص مرکب) سخت دویدن نعل افکندن نعل انداختن : زید را اکنون نیابی کو گریخت جست از صف نعال و نعل ریختمولوی || واماندن به علت دویدن و تاختن خسته و مانده شدن و بجای منظور نرسیدن : حاجتش نبود به سوی کُه گریخت کز پی اش کرهء...
نعل زدن
[نَ زَ دَ] (مص مرکب) نعل بستن نعل کوبیدن نعل کوفتن نعل کردن نعل را بر سم ستور استوار کردن : چون برآری تازیانه بگسلد زنجیر وی چون زنی نعلش شکالش بس بود بند قبای منوچهری || نعلچه و میخ بر کف کفش کوبیدن.
نعل زده
[نَ زَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) به معنی نعل بسته باشد و کنایه از اسبی است که جمع اسباب و ضروریات او را ساخته و مستعد کرده باشند از جهت سفر (برهان قاطع) (از آنندراج) نعل کرده نعل بسته اسب آماده برای مسافرت (از ناظم الاطباء) اسب مجهز...
نعل زرین
[نَ لِ زَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعلی که از طلا ساخته باشند - نعل زرین بر اسب زدن؛ کنایه از کمال نمودن (آنندراج از اسکندرنامهء بری) کنایه از توانگری و ثروتمندی است.
نعل زنگی
[نَ لِ زَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نعل شام کنایه از ماه است (آنندراج) : که چون شاه چین زین بر ابرش نهاد فلک نعل زنگی در آتش نهاد نظامی (آنندراج).
نعلساز
[نَ] (نف مرکب) کسی که برای ستور نعل می سازد (ناظم الاطباء) نعلچی.
نعل شام
[نَ لِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)کنایه از ماه است که قمر باشد || کنایه از دمیدن صبح هم هست (برهان قاطع).
نعل شکن
[نَ شِ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان سارال بخش میرانشاه شهرستان سنندج در 22 هزارگزی جنوب غربی دیواندره واقع است و ( 105 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5.
نعل شکن
( [نَ شِ کَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش سومار شهرستان قصرشیرین (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5.
نعل فکندن
[نَ فَ / فِ کَ دَ] (مص مرکب) نعل ریختن نعل افکندن رجوع به نعل افکندن شود : در کوکبهء رخ تو چون ماه صد نعل فکنده آسمانهاانوری.
