نعت خوانی
[نَ خوا / خا] (حامص مرکب) نعت گوئی مدیحه خوانی مداحی عمل نعت خوان.
نعت فاعلی
[نَ تِ عِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به اسم فاعل و رجوع به صفت شود.
نعت کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)توصیف و تعریف کردن ستایش کردن : مکن نعتش بدانگونه که ذاتش منفعل گردد چنان کز کمترین قصدی بگاه فعل ذات ما ناصرخسرو.
نعت گفتن
[نَ گُ تَ] (مص مرکب) نعت کردن مدح و ستایش کردن : نعت گوئی جز به نام او سخن ضایع شود تخم چون در شوره کاری ضایع و بی بر شود عنصری.
نعت مفعولی
[نَ تِ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به صفت و رجوع به اسم مفعول شود.
نعتو
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان قلعه حمام بخش جنت آباد شهرستان مشهد، در 42 هزارگزی شمال غربی صالح آباد در دامنهء معتدل هوائی واقع است و 145 تن سکنه دارد آبش از چشمه تأمین می شود محصولش غلات و زعفران است شغل اهالی زراعت ( و مالداری است (از...
نعته
[نَ تَ] (ع ص) اسب نیکوپیشی گیرنده اسبان را (منتهی الارب) نعیت نعیته (متن اللغه) تأنیث نعت است رجوع به نَعت شود.
نعته
[نُ تَ] (ع ص) در مورد کنیز و غلام، به نهایت بودن در رفعت و علو مقام در غایت رفعت و حسن و جمال بودن (از متن اللغه): عبدک نعته؛ بندهء تو نهایت بلندمرتبه است، و کذا امتک (منتهی الارب) غایه فی الرفعه؛ ای الحسن و الجمال (از اقرب الموارد).
نعث
[نَ] (ع مص) گرفتن (از منتهی الارب) (آنندراج) گرفتن چیزی را (از اقرب الموارد) (از المنجد): نعثه؛ اخذه و تناوله (متن اللغه).
نعثل
[نَ ثَ] (ع اِ) کفتار نر (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغه) (از المنجد) (اقرب الموارد (||) ص) پیرمرد احمق (از متن اللغه) (از المنجد) (از اقرب الموارد) پیر گول (منتهی الارب).
نعثل
[نَ ثَ] (اِخ) نام مرد مصری درازریشی، و عثمان را نیز به سبب طول لحیه اش بدو تشبیه کردند و بدین لقب نامیدند (از اقرب الموارد ||) نام یهودی است که در مدینه بود (از منتهی الارب).
نعثله
[نَ ثَ لَ] (ع اِمص) گولی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) حمق (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغه||) رفتار پیران سست (از منتهی الارب) (از آنندراج) مشیه الشیخ (اقرب الموارد) (المنجد (||) مص) پای گشاده و قدم برگردانیده رفتن گویا از پای برمی دارد چیزی را و آن رفتار...
نعج
[نَ] (ع مص) نعوج خالص شدن سپیدی رنگ رجوع به نَعَج شود || به شتاب رفتن ناقه (از اقرب الموارد) رجوع به نَعَج شود.
نعج
[نَ عَ] (ع اِمص) گرانی دل از خوردن گوشت میش (از منتهی الارب) (آنندراج) فربهی و گرانی دل از خوردن گوشت میش (ناظم الاطباء ||) سپیدی خالص (منتهی الارب) (آنندراج (||) مص) سپید خالص گردیدن (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) سپیدی سپید شدن (تاج المصادر بیهقی) خالص...
نعجات
[نَ عَ] (ع اِ) جِ نعجه رجوع به نَعجَه شود.
نعجه
[نَ جَ] (ع اِ) ماده میش (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (دهار) میش ماده (آنندراج) (از اقرب الموارد) میش (غیاث اللغات) گوسفند ماده ج، نَعَجات و نعاج || گاو (از تاج العروس) (از اقرب الموارد) گاو دشتی (منتهی الارب)( 1 ||) مادهء گوسفند و آهو...
نعجه
[نَ جَ] (ع اِ) نعجه رجوع به نَعجَه شود : همچو داودم نود نعجه مراست طَمْع در نعجهء حریفم هم بجاستمولوی.
نعر
[نَ] (ع مص) رفتن در شهرها (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه ||) خلاف ورزیدن و انکار نمودن (از منتهی الارب) (آنندراج) مخالفت کردن و سرباز زدن (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) (از المنجد ||) نعره زدن (دهار) (یادداشت مؤلف) نعره زدن و در فتنه برجستن (از...
نعر
[نَ عَ] (ع مص) مگس در بینی حمار درآمدن (از منتهی الارب) داخل شدن نُعرَه در بینی خر هو: نَعِر و هی نعره (از متن اللغه).
نعر
[نَ عِ] (ع ص) حمار نعر؛ خری مگس گرفته (مهذب الاسماء) ستور مگس در بینی درآمده (آنندراج) (منتهی الارب) رجوع به نَعَر شود || آن که در یک جای قرار نگیرد (از آنندراج) (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) آنکه یکجا قرار نگیرد (منتهی الارب) تأنیث آن نَعِرَه است (اقرب...
