نعلک
[نَ لَ] (اِ) نوعی از رکاب است (برهان قاطع) (آنندراج) و آن را نعلکی هم گویند (برهان قاطع) و آن را نعل هم گویند نوعی از رکابی [ » : (آنندراج) رکابی باشد که نعلکی نیز گویند (از جهانگیری) مؤلف فرهنگ نظام به نقل از سراج اللغات آرد نعلک در...
نعل کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب) نعل بستن نعل کوبیدن نعل را بر سم ستور استوار ساختن نعل زدن - خر کریم را نعل کردن؛ رشوه دادن به قاضی یا حاکم و فرمانروا رشوه دادن.
نعل کنان
( [نَ کَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش دهدز شهرستان اهواز (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ( [نَ کَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش دهدز شهرستان اهواز (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6.
نعل کندر
( [نَ کَ دَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان پسکوه بخش قاین شهرستان بیرجند (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9.
نعل کهنه
[نَ کُ نَ / نِ] (اِ مرکب) نعل پاره نعل فرسوده || کنایه از چیز بی قدر و قیمت و بی ارزش و نابکار است رجوع به نعل پاره شود - نعل کهنه به حلوا دادن؛ رسم است که در ولایت نعل های کهنه را به عوض حلوا دهند، چنانچه...
نعلکی
[نَ لَ] (اِ) نعلک نعلبکی رجوع به نعلبکی شود.
نعل معکوس
[نَ لِ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل واژگون نعل وارونه رجوع به نعل وارونه شود : این نسوزد و آن بسوزد ای عجب نعل معکوس است در راه طلبمولوی بدگمانی نعل معکوس وی است گرچه هر جزویش جاسوس وی است مولوی.
نعل موزه
[نَ لِ زَ / زِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نعل آهنی که بر موزه بندند (آنندراج).
نعل وارون
[نَ لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از کاری که مردم بدان پی نبرند (انجمن آرا) وسیلهء فریب دادن و گمراه ساختن نعل وارونه رجوع به نعل وارونه شود : عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران پیش پای ساده لوحان نعل وارونش منم صائب.
نعل وارونه
[نَ لِ نَ / نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل باژگونه نعل باشگونه نعل وارون نعل واژون نعل دگرگون نعل معکوس نعل واژونه کنایه از وسیلهء فریب دادن و گمراه ساختن دیگران : نعل وارونه ست جام می ز ساقی خواستن ورنه خوناب جگر پیمانهء ما را بس است صائب...
نعل واژگون
[نَ لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از کاری است که مردم بدان پی نبرند (برهان) (آنندراج) - نعل واژگون بستن؛ مردم را در جستجوی خود در شک انداخته بطرف خلاف مقصود سرگردان کردن (غیاث اللغات) (آنندراج) رجوع به نعل وارونه شود.
نعل واژون
[نَ لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل وارونه نعل واژگون : گر مه عید نماید فلکت شاد مشو که غرضهاست درین نعل که واژون زده است زمانی (آنندراج).
نعل واژونه
[نَ لِ نَ / نِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نعل وارونه رجوع به نعل وارونه شود : حسن از دایرهء عشق نزد پا بیرون نعل واژونه مزن فاخته کوکو بگذارصائب.
نعله
[نَ لَ] (ع اِ) کفش و جز آن که پاافزار باشد (منتهی الارب) (آنندراج) آنچه بدان پای را از تماس با زمین حفظ کنند و آن اخص از نعل است (از اقرب الموارد) (از المنجد) لغتی است در نعل (از متن اللغه ||) زوجه (اقرب الموارد) (متن اللغه) رجوع به...
نعلی
[نَ] (ص نسبی) به شکل نعل (ناظم الاطباء ||) نعل کرده شده که بر سمش نعل فروکوبیده اند اسبی که موقع نعل کردن آن فرارسیده است و او را نعل کرده اند اسبی که قابل سواری شده است : و هر جانوری که دارم از اسب نعلی و استر رها...
نعلین
[نَ لَ] (ع اِ) تثنیهء نعل است، به معنی جفتی کفش (یادداشت مؤلف ||) یک جفت کفش چوبین (ناظم الاطباء) - نعلین چوبین؛ آنچه مثل کفش از چوب ساخته به وقت استنجا و وضو در پاکنند (غیاث اللغات) (آنندراج ||) کفش از چرم زرد که ارباب عمایم داشتندی قسمی کفش...
نعلین
[نَ لَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای هفتگانهء بخش سردشت شهرستان مهاباد است دهستان نعلین از 17 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده است و جمعیت آن در حدود 2510 تن است قراء مهم این دهستان عبارت است از: سرپونکان، نبی آباد، موسی آلان، ( گرور مرکز دهستان قریهء قلعه...
نعلین دوز
[نَ لَ / لِ] (نف مرکب)نعلین ساز (ناظم الاطباء) نعلین گر.
نعلین گر
[نَ لَ / لِ گَ] (ص مرکب) آنکه نعلین سازد حذاء خَصّاف (یادداشت مؤلف).
نعم
[نَ] (ع مص) برهنه پای آمدن (از ناظم الاطباء (||) ق) لغتی است در نَعَم (اقرب الموارد).
