نصی
[نَصْیْ] (ع مص) برداشتن رفع (از متن اللغه).
نصی
[نَ صی ی] (ع اِ) جِ نصیه رجوع به نَصیَّه شود || استخوان عُنق (از متن اللغه) (از المنجد) ج، انصیه || گیاهی است (از منتهی الارب) (آنندراج) سبط سپید گندمه (از مهذب الاسماء) نشیئه ودفه (از منتهی الارب) قسمتی از خار سپید (ناظم الاطباء) هنگامی که تر و تازه...
نصیب
( [نَ] (ع اِ) بهر (زمخشری) حظ (اقرب الموارد) (المنجد) بهره (منتهی الارب) (دهار) (ترجمان علامهء جرجانی ص 99 (زمخشری) (ناظم الاطباء) حصه قسمت (آنندراج)( 1) (ناظم الاطباء) حصهء معین و بهره از هر چیزی (از متن اللغه) وایه (ناظم الاطباء) قسم قسمت تیربخش سهم نصیبه فرخنج نیاوه حظیه (یادداشت...
نصیب
[نُ صَ] (اِخ) ابن ریاح مکنی به ابومحجن، مولی عبدالعزیزبن مروان، از شعرای فحل عرب است، وی سیاه و غلام راشدبن عبدالعزی کنانی و در حضور عبدالعزیزبن مروان ابیاتی انشاد کرد، عبدالعزیز او را خرید و آزاد ساخت موضوع تغزلات او زنی از قبیلهء کنانه بود به نام ام بکر،...
نصیب
[نَ] (اِخ) طالب (حاجی) ابن حاجی مقصود چیت ساز اصفهانی متخلص به نصیب از شعرای قرن یازدهم است وی از ایران به هند مهاجرت کرده است، او راست: گهی وصال و گهی هجر یار می کشدم به هر طریق غم روزگار می کشدم به راه دوست گرانجانی رفیق بلاست عنان...
نصیب الاصغر
[نُ صَ بُلْ اَ غَ] (اِخ) مکنی به ابوالحجناء، از شاعران توانای قرن دوم است، غلامی سیاه پوست از اهالی بادیهء یمامه بود، المهدی خلیفهء عباسی چون قدرت وی را در شاعری آزمود او را خرید و آزاد کرد، وی مداح المهدی و الهادی خلفای بنی عباس است در حدود...
نصیب الاکبر
[نُ صَ بُلْ اَ بَ] (اِخ) رجوع به نصیب بن رباح و البیان و التبیین ج 1 ص 83 شود.
نصیب دار
[نَ] (نف مرکب) بهره دار حصه دار وایه دار شریک (ناظم الاطباء).
نصیبداش
[نَ] (ص مرکب) هم بخت هم طالع دارای همان نصیب و قسمت (ناظم الاطباء).
نصیب رازی
[نَ بِ] (اِخ) از شعرای قرن یازدهم است، و به روایت نصرآبادی به هندوستان مهاجرت کرده است او راست: خوش ترنج غبغب او ( را به چنگ آورده ام بوسه می خواهم دهانش را بتنگ آورده ام (از تذکرهء نصرآبادی ص 400.
نصیب قزوینی
[نَ بِ قَزْ] (اِخ) از احفاد دولتشاه و از پارسی گویان مقیم هند، و از مقربان دربار اکبرشاه است او راست: دارم صنمی چهره برافروخته ای راه و روش عاشقی آموخته ای او عاشق دیگری و من عاشق او من سوختهء سوختهء سوخته ای (از صبح گلشن ( ص 520.
نصیب و قسمت
[نَ بُ قِ مَ] (ترکیب عطفی) بهره و روزی رجوع به نصیب شود.
نصیبون
[نَ] (اِخ) لغتی است در نصیبین، حالت رفع بنا به نظر آنان که آن را جمع می دانند (منتهی الارب) رجوع به نصیبین شود.
نصیبه
[نَ بَ] (ع اِ) هرچه آن را عَلَم و نشان گردانند (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه ||) سنگ گرداگرد دیوار خانه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) سنگ گرداگرد حوض که درز آن را به گچ و مانند آن درگیرند (منتهی الارب) (از متن اللغه) (آنندراج)...
نصیبه
[نَ بَ] (اِخ) زنی جراح که در جنگ احد چند تن از کسان و فرزندان وی کشته شدند و او با این همه به زخم بندی مجروحین اشتغال ورزید و سپس به جنگ پرداخت و چون زه کمانش گسیخت گیسوان خود را برید و زه کمان ساخت (یادداشت مؤلف) رجوع...
نصیبه
[نَ بَ / بِ] (از ع، اِ) نصیب حصه قسمت (از آنندراج) مأخوذ از نصیب بهره سهم بهر روزی رزق حظ بخش : آن نان را که نصیبهء خویش داشتی به روز به نیازمندان دهی (منتخب قابوسنامه ص 18 ) سوزنی را نصیبه ای برسان تا سوی خانه با نصاب...
نصیبی
[نَ ] (ص نسبی) منسوب است به نصیبین که شهری است در نزد آمد (از الانساب سمعانی) رجوع به نصیبین شود || نام نوعی شمشیر (از نوروزنامه) (یادداشت مؤلف).
نصیبی
[نَ] (اِخ) اسعدالحق یزدی( 1)، از شاعران قرن دهم و از شاگردان ملاجلال الدین دوانی است مدتی در شیراز تلمذ کرده سپس به یزد برگشته و به سال 914 ه ق درگذشته است او راست: گفتم که بوسه ای به نصیبی نمی دهی خندید زیر لب که چه گوئیم...
نصیبی
[نَ] (اِخ) محمد بن حوقل رجوع به ابن حوقل شود.
نصیبی
[نَ] (اِخ) محمدخان (میرزا) بن موسی بیگ کرمانشاهی، از شاعران قرن سیزدهم است، وی از طرف فتحعلی شاه قاجار لقب فخرالشعرا یافته، در اواخر عمر به هندوستان مهاجرت کرد و در شهر لکهنو اقامت گزید و در همانجا به سال 1261 ه ق درگذشت او راست: نمی باشد مرا...
