نصیحتگر
[نَ حَ گَ] (ص مرکب) اندرزگر (یادداشت مؤلف) پنددهنده اندرزکننده آگاه سازنده (ناظم الاطباء) ناصح نصیح مشفق خیرخواه که به خیرخواهی پند دهد و به صواب رهنمائی کند : یک روز گرم گاه به خانه اندر نشسته بود [ قابیل ] ابلیس بیامد بر شبه یک فرشته گفت من فرشته...
نصیحت گری
[نَ حَ گَ] (حامص مرکب)عرضهء پند و نصیحت آگاه سازی (ناظم الاطباء) پندگوئی اندرز دادن عمل نصیحت گر رجوع به نصیحت گر شود : نصیحت گری با خداوند زور بود تخمی افکنده در خاک شورنظامی چو در من گرفت آن نصیحت گری زبان برگشادم به درّ درینظامی.
نصیحت گزار
[نَ حَ گُ] (نف مرکب)نصیحت گر ناصح اندرزدهنده رجوع به نصیحت گذار شود.
نصیحت گو
[نَ حَ] (نف مرکب)نصیحت گوی نصیحت گر نصیحت کار نصیحت گذار (از آنندراج) واعظ موعظه کننده نصیحت کننده : نصیحتگوی ما عقلی ندارد برو گو در صلاح خویشتن کوشسعدی نصیحت گوی رندان را که با حکم خدا جنگ است دلش بس تنگ می بینم چرا ساغر نمی گیرد حافظ برو...
نصیحت گوی
[نَ حَ] (نف مرکب)نصیحت گو رجوع به نصیحت گو شود : نصیحت گوی را از ما بگو ای خواجه دم درکش که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران سعدی.
نصیحت گویی
[نَ حَ] (حامص مرکب)نصیحت کردن اندرزدهی عمل نصیحت گوی.
نصیحت ناپذیر
[نَ حَ پَ] (نف مرکب)نصیحت نشنو مقابل نصیحت پذیر رجوع به نصیحت پذیر شود.
نصیحت ناپذیری
[نَ حَ پَ] (حامص مرکب) حرف نشنوی عمل نصیحت ناپذیر رجوع به نصیحت ناپذیر شود.
نصیحت نامه
[نَ حَ مَ / مِ] (اِ مرکب)پندنامه اندرزنامه کتابی که در آن پند و موعظه و راهنمائی های زندگی باشد : این نصیحت نامه و این کتاب مبارک شریف را بر چهل و چهار باب نهادم (منتخب قابوسنامه ص 6) نصیحت نامه ای همچون بهاری گل دل کاندر آنجا نیست...
نصیحت نمون
[نَ حَ نُ / نِ / نَ] (نف مرکب) پند نماینده اندرزکننده (ناظم الاطباء).
نصیحت نیوش
[نَ حَ] (نف مرکب) آن که گوش به نصیحت می دهد و می شنود و می پذیرد آن را (ناظم الاطباء) نصیحت شنو حرف گوش کن سخن شنو : با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن حافظ.
نصیحه
[نَ حَ] (ع مص) نصیحت کردن (زوزنی) خالص کردن نصیحت کسی را (از متن اللغه) نَصح نُصح نَصاحَه نِصاحَه نَصاحیّه نُصوح (متن اللغه) رجوع به نَصح و نصیحت شود (|| اِمص، اِ) اسم مصدر است از نصح و در لغت به معنی اخلاص و تصفیه است (از اقرب الموارد) (از...
نصیر
[نَ] (ع ص) یاری کننده (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) یاری دهنده (مهذب الاسماء) یاری گر (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مددکار (آنندراج) (غیاث اللغات) ناصر (مهذب الاسماء) (از متن اللغه) (المنجد) (اقرب الموارد) یار یاور ولی (یادداشت مؤلف) ج، نُ َ ص راء انصار : این خلعت...
نصیر
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش قاین شهرستان بیرجند در 19 هزارگزی شمال غربی قاین در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 123 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و زعفران، شغل اهالی زراعت و مالداری و قالیچه بافی ( است (از فرهنگ جغرافیائی ایران...
نصیر
( [نَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء ململی هفت لنگ (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 74.
نصیر
[نُ صَ] (اِخ) یکی از فدائیان حضرت شاه مردان بوده (از آنندراج) نام شخصی که معتقد به خدائی و الوهیت حضرت امیرالمؤمنین و یعسوب الدین علی بن ابی طالب علیه السلام شده بود و گروه نصیری منسوب به وی می باشد (ناظم الاطباء) ز غمزهء لب آن فتنهء عجم دیدم...
نصیر
[نُ صَ] (اِخ) از علمای نحو و شاگرد کسائی نحوی است (از منتهی الارب) (یادداشت مؤلف).
نصیر
[نَ] (اِخ) ابن ابراهیم المقدسی شافعی او راست: المقصود فی فروع الشافعیه، به سال 490 ه ق درگذشت (یادداشت مؤلف).
نصیر
[نَ] (اِخ) (میرزا) ابن میرزا نظام اصفهانی از شاعران قرن یازدهم است و به روایت نصرآبادی در شیراز سکونت داشته است، او راست: ترک چشمش تا ز مژگان دست بر شمشیر کرد حسرت شهد شهادت از حیاتم سیر کرد از سبک روحان گرانجانی به جائی ( می رسد کرد پروازی...
نصیر
مدتی به متصدیگری محال خالصهء » [نَ] (اِخ) (میرزا) ابن هاشم بیگ تهرانی از شعرای قرن یازدهم است و به روایت نصرآبادی او راست: زاهد از مجلس چو « ری مشغول بود، بعد از آن محرر دارالانشاء شد بعد از آن وزیر قراباغ شده، در آن اوقات فوت شد برخیزد...
