نصره الدین کبودجامه
[نُ رَ تُدْ دی نِ کَ مَ] (اِخ) امیر عشایر کبودجامه است که در اراضی میان استراباد و خوارزم ساکن بودند، وی به سال 600 ه ق به دست سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه کشته شد عوفی او را امیری شاعر و شعرشناس توصیف کرده است او راست: منم که...
نصره الدین هزارسپ
[نُ رَ تُدْ دی نِ هَ رَ] (اِخ) ابن ابوطاهر محمد، دومین از اتابکان هزار اسپی لرستان است وی از 600 تا 650 ه ق حکومت کرد (از تاریخ الخلفا ص 158 ) و نیز رجوع به تاریخ ادبیات در ایران دکتر صفا ج 2 ص 29 شود.
نصری
[نَ] (ص نسبی) فیروز مظفر (ناظم الاطباء).
نصری
[نَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان انگهدان بخش کهنوج شهرستان جیرفت رجوع به فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8 شود.
نصری
[نَ ری ی] (اِخ) (ال ) عبدالواحدبن عبدالله بن کعب النصری دمشقی مکنی به ابوبشر تابعی است و به سال 104 ه ق والی طایف و مکه و مدینه شد، در سال 106 هشام بن عبدالملک معزولش کرد (از الاعلام زرکلی ج 4 ص 325 ) و نیز رجوع...
نصری
[نَ ری ی] (اِخ) (ال ) مالک بن عوف بن سعدبن یربوع النصری شاعر و قائد و صحابی پیغمبر است و در حدود سال بیستم هجرت درگذشت رجوع به الاعلام زرکلی ج 6 ص 141 و مالک بن عوف شود.
نصری
[نَ ری ی] (اِخ) (ال ) محمد بن یوسف بن محمد معروف به الغالب النصری مؤسس دولت نصریهء اندلس است رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 24 محمد بن یوسف شود.
نصری
[نَری ی] (اِخ) (ال ) محمد بن محمد الفقیه النصری معروف به المخلوع سومین ملوک نصریهء اندلس است رجوع به الاعلام زرکلی ج 7 ص 262 و محمد بن محمد شود.
نصری
[نَ ری ی] (اِخ) (ال ) محمد بن محمد بن یوسف، معروف به الفقیه النصری دومین ملوک نصریهء اندلس است رجوع به الاعلام زرکلی ج 7 ص 260 و محمد بن محمد شود.
نصری
[نَ ری ی] (اِخ) (ال ) یوسف بن اسماعیل، معروف به ابوالحجاج النصری هفتمین ملوک نصریهء اندلس است رجوع به الاعلام زرکلی ج 9 ص 289 و یوسف بن اسماعیل شود.
نصریان
[نَ] (اِخ) دهی است از بخش دهلران شهرستان ایلام، در 52 هزارگزی مغرب دهلران در ناحیهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 110 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و روغن و پشم، شغل اهالی زراعت و گله داری است این ده به دو قسمت نزدیک بهم به نامهای...
نصص
[نُ صَ] (ع اِ) جِ نُصَّه (متن اللغه) رجوع به نُصَّه شود.
نصع
[نَ / نُ / نِ] (ع اِ) جامه ای است سخت سپید (منتهی الارب) (آنندراج) یک نوع جامهء سخت سپید، یا پوستی سپید (ناظم الاطباء) پوست سفید یا جامهء بسیار سفید (از متن اللغه) (از المنجد) (از اقرب الموارد) پوستی سپید یا هر پوست سپید (منتهی الارب) (آنندراج).
نصع
[نِ صَ] (ع اِ) سفره ای چرمین نطع ادیم (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از آنندراج) قطعه ای از پوست که بر روی آن می نشینند یا پوستی که در مجلس شراب می گسترانند (ناظم الاطباء) نطع، و آن بساطی است از پوست که زیر پای...
نصف
[نِ] (ع اِ) نیمهء چیزی (منتهی الارب) (آنندراج) نیمه (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) نیم نیم از هر چیزی (ناظم الاطباء) یکی از دو قطعهء چیزی( 1) (از اقرب الموارد) یکی از دو پارهء مساوی چیزی (از المنجد) نَصف نُصف (منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان علامهء...
نصف
[نَ] (ع اِ) نیمهء چیزی (از منتهی الارب) (آنندراج) نیمه نیم از هر چیزی (ناظم الاطباء) نصف [ نَ / نُ ]( 1) (منتهی الارب) رجوع به نِصف شود || داد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) عدل (ناظم الاطباء) انصاف (اقرب الموارد) نصف [ نَ / نُ ] (منتهی...
نصف
[نَ صَ] (ع اِ) داد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات)( 1) عدل (ناظم الاطباء) انصاف (غیاث اللغات) اسم مصدر است از انصاف (از اقرب الموارد ||) جِ ناصف به معنی خادم (از اقرب الموارد) رجوع به ناصف شود (|| ص) که متوسط العمر باشد (از المنجد) نه جوان...
نصف
[نُ] (ع اِ) نیمهء چیزی (منتهی الارب) (آنندراج) نصف [ نَ / نَ ] (منتهی الارب ||) داد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) عدل (ناظم الاطباء) انصاف (اقرب الموارد) نصف [ نَ / نَ ] (منتهی الارب ||) جِ نصف رجوع به نَصَف شود.
نصف
[نُ صُ] (ع اِ) جِ نصف رجوع به نَصَف شود.
نصفان
[نَ] (ع ص) اناء نصفان؛ خنور نیم پر (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) کوز نصفان؛ کوزهء نیمه آب (مهذب الاسماء).
