نصیبی گیلانی
[نَ یِ] (اِخ) (بابا) از شاعران قرن دهم است، در گیلان تولد یافت و در اثنای سیاحت بلاد به تبریز رسید و در آنجا اقامت جست و به شغل حلوافروشی پرداخت و به وساطت و معرفی بابافغانی به دربار سلطان یعقوب ترکمان راه یافت و از ندیمان او شد، و...
نصیبین
[نَ] (اِخ)( 1) نام شهری میان جزیرهء ابن عمر و سنجار (از رحلهء ابن بطوطه) خرم ترین شهری است اندر جزیره، جای آبادان است و با نعمت و مردم بسیار و اندر وی دیرهاست از آن ترساآن و اندر وی کژدم است کشنده، و اندر وی حصاری است استوار و...
نصیبین
[نَ] (اِخ) شهری است بر شاطی فرات که به نام نصیبین الروم نیز شهرت دارد، فاصلهء آن تا شهر آمد و نیز تا حران سه یا چهار روز راه است و آن بر سر راه حران به دیار روم واقع است (از معجم البلدان).
نصیبین الروم
[نَ نُرْ رُ] (اِخ) رجوع به نصیبین شود.
نصیبینی
[نَ ] (ص نسبی) منسوب به نصیبین است رجوع به نصیبین شود.
نصیح
[نَ] (ع ص) پنددهنده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ناصح (مهذب الاسماء) (متن اللغه) (اقرب الموارد) (المنجد) نیکخواه (دهار) نصیحت کننده (فرهنگ خطی) ج، نُصَحاء.
نصیح
[نَ] (اِخ) ابن نهیک الکلابی، از شعرای عرب است و در حدود سال 150 ه ق درگذشت، در الاغانی قصیدتی از او نقل شده که مطلعش این است: ألا من لقلب فی الحجاز قسیمه منه بأکناف الحجاز قسیم (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 356 ) و نیز رجوع...
نصیحت
[نَ حَ] (از ع، اِ) پند اندرز وعظ موعظه (ناظم الاطباء) پند بی آمیغ موعظت خیرخواهی نکوخواهی (یادداشت مؤلف) نصیحه : آنچه به وقت وفات پدر ما امیر ماضی رحمه الله علیه کرد و نمود از شفقت و نصیحت ها که واجب داشت نوخاستگان (از تاریخ بیهقی ص 332 )...
نصیحت آموز
[نَ حَ] (نف مرکب)نصیحت کن پنددهنده راهنما نصیحت گر : گرچه دل پاک و بخت پیروز هستند ترا نصیحت آموزنظامی.
نصیحت آموزی
[نَ حَ] (حامص مرکب) عمل نصیحت آموز رجوع به نصیحت آموز شود : فصل دیگر نصیحت آموزی پادشه را به فتح و فیروزینظامی.
نصیحت آمیز
[نَ حَ] (ن مف مرکب)آمیخته با نصیحت (ناظم الاطباء) ناصحانه :نصیحت خالص از ریا و صادقانه و وعظ نصیحت آمیز مشفقانه ( (ترجمهء محاسن اصفهان ص 94.
نصیحت پذیر
[نَ حَ پَ] (نف مرکب)قابل نصیحت آن که پند و نصیحت و اندرز کسی را می شنود و اطاعت می کند (ناظم الاطباء) : نصیحت پذیران به اندرز شاه سوی شهر پوشیده جستند راهنظامی برو دستگیر ای نصیحت پذیر نه خود را بیفکن که دستم بگیرسعدی.
نصیحت پذیرنده
[نَ حَ پَ رَ دَ / دِ](نف مرکب) نصیحت پذیر نصیحت شنو : از یاران مشفق و نصیحت پذیرنده و آزموده، نصیحت پذیرنده باش ( (منتخب قابوسنامه ص 41.
نصیحت پذیری
[نَ حَ پَ] (حامص مرکب) پندشنوی سخن پذیری اطاعت گوش به اندرز کردن عمل و صفت نصیحت پذیر رجوع به نصیحت پذیر شود.
نصیحت شنو
[نَ حَ شِ نَ / نُو] (نف مرکب) نصیحت پذیر که پند و اندرز ناصح و خیرخواه بشنود و بدان عمل کند : نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کینسعدی نه پائی چو بینندگان راسترو نه گوشی چو مردم نصیحت شنوسعدی وگر پارسا باشد و پاکرو طریقت...
نصیحت شنوی
[نَ حَ شِ نَ] (حامص مرکب) نصیحت شنو بودن نصیحت پذیری سخن شنوی.
نصیحت کار
[نَ حَ] (ص مرکب)نصیحت گر نصیحت گذار نصیحت گوی (آنندراج) ناصح.
نصیحت کن
[نَ حَ کُ] (نف مرکب)نصیحت گوی اندرزگو که پند دهد که بخوبی و صلاح و صواب راهنمائی کند ناصح خیرخواه مشفق : اگر مراد نصیحت کنان من این است که ترک دوست بگویم تصوری است محال سعدی هر که به گفتار نصیحت کنان گوش ندارد بخورد گوشمالسعدی من از کجا...
نصیحت کننده
[نَ حَ کُ نَنْ دَ / دِ] (نف مرکب) ناصح (منتهی الارب) واعظ نصیحت کن رجوع به نصیحت کن شود.
نصیحت گذار
[نَ حَ گُ] (نف مرکب) آن که پند و اندرز عرضه می کند (ناظم الاطباء) نصیحت کار نصیحت گر نصیحت گوی (ازآنندراج) نصیحت گزار : چو آگاه شد آن نصیحت گذار که از پند او گرم شد شهریار نظامی (آنندراج).
