نخجیرجو
[نَ] (نف مرکب) نخجیرجوی شکارجوینده که در جستجوی شکار است شکارچی صیاد.
نخجیرجوی
[نَ] (نف مرکب) نخجیرجو شکارجوینده که در طلب شکار است که بجستجوی شکار است شکارچی : مرا اسیر گرفته بتی گرفته اسیر شگفت نیست که نخجیرجوی شد نخجیر منطقی سوی مرز تورانْش بنهاد روی چو شیر دژآگاه نخجیرجویفردوسی سوی تور شد شاه نخجیرجوی جهان دید یکسر پر از رنگ و...
نخجیرجویی
[نَ] (حامص مرکب) عمل نخجیرجوی رجوع به نخجیرجوی شود.
نخجیردار
[نَ] (نف مرکب) شکاربان و رجوع به نخجیروان شود : نخجیرداران این مَلِک را شاگرد باشد فزون ز بهرامفرخی.
نخجیرزن
[نَ زَ] (نف مرکب) شکارچی صیاد نخجیرافکن : یلان کماندار نخجیرزن غلامان ترکش کش تیرزنسعدی و ایشان [ خرخیزیان ] آتش را بزرگ دارند و مرده را بسوزانند و خداوندان خیمه و خرگاهند و شکار کنند و نخجیرزنند (حدود العالم).
نخجیرزنی
[نَ زَ] (حامص مرکب) عمل نخجیرزن.
نخجیرساز
[نَ] (نف مرکب) شکاری نخجیرکننده : رها کن به نخجیر این کبک باز بترس از عقابان نخجیرسازنظامی.
نخجیرسازی
[نَ] (حامص مرکب) عمل نخجیرساز : عقابی که نخجیرسازی کند به ناورد صد گونه بازی کندنظامی.
نخجیرسوز
[نَ] (نف مرکب) شکاری شکارافکن : بغلتید آن شیر نخجیرسوز چو آهوبره زیر چنگال یوزنظامی.
نخجیر کردن
[نَ کَ دَ] (مص مرکب)صید شکار کردن : همی کرد نخجیر تا شب ز کوه برآمد سبک بازگشت از گروهفردوسی همی کرد نخجیر و یادش نبود از آنکس که با او نبرد آزمودفردوسی به نخجیر کردن به دشت دغوی ابا باز و یوزان نخجیرجویفردوسی گرت سوی نخجیر کردن هواست هم...
نخجیرکلایه
[نَ کَ یِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان لاهیجان، در 12 هزارگزی مغرب لاهیجان در جلگهء معتدل هوایی مرطوب واقع است و 492 تن سکنه دارد آبش از چشمه و استخر و محصولش برنج و چای و شغل اهالی زراعت است (از ( فرهنگ جغرافیائی ایران...
نخجیرگان
[نَ] (اِخ) نام نوائی است از موسیقی که باربد مصنف آن است (از جهانگیری) رجوع به نخچیرگان شود.
نخجیرگان
[نَ] (ص مرکب) شکارچی صیاد قناص وحوش (یادداشت مؤلف) : تو خود دانی که ویرو چون جوان است به دشت و کوه بر نخجیرگان است (ویس و رامین).
نخجیرگانی
[نَ] (حامص مرکب)( 1)شکار صید (یادداشت مؤلف) : اگر شاهم کند همداستانی کنم یک چند گه نخجیرگانی (ویس و رامین) ( 1) - مانند دوستگانی، دایگانی، مژدگانی (یادداشت مؤلف).
نخجیرگاه
[نَ] (اِ مرکب) شکارگاه (ناظم الاطباء) شواهد ذیل نخچیرگاه ذکر شده است رجوع به نخچیرگاه شود.
نخجیرگر
[نَ گَ] (ص مرکب) شکارچی صیاد شکارکننده نخجیرگیر : رای تو چه کردی ار به تقدیر نخجیرگر او شدی تو نخجیرنظامی.
نخجیرگیر
[نَ] (نف مرکب) قانص (مهذب الاسما) (ملخص اللغات) قناص (ملخص اللغات) صیاد شکارچی شکارکننده شکارگیرنده صیدگیر : اگر صد سگ تیز نخجیرگیر که آهو ورا پیش دیدی ز تیرفردوسی پدرْمان یکی آسیابان پیر در این دامن کوه نخجیرگیرفردوسی تو دستان نمودی چو روباه پیر ندیدی همی دام نخجیرگیرفردوسی ز دام...
نخجیرگیری
[نَ] (حامص مرکب) عمل نخجیرگیر رجوع به نخجیرگیر شود.
نخجیروال
[نَ جیرْ] (ص مرکب) مرد شکاری شکارکننده (انجمن آرا) مرد شکارکننده شکارچی صیاد (فرهنگ خطی ||) نخجیرانگیز (فرهنگ اسدی) (اوبهی) آهوگردان حشرت (یادداشت مؤلف) : نخجیروالان این مَلِک را شاگرد باشد فزون ز بهرام فرخی (از اسدی) و رجوع به نخچیروال شود.
نخجیروالی
[نَ جیرْ] (حامص مرکب)آهوگردانی احاشه (یادداشت مؤلف).
