نخجیروان
[نَ جیرْ] (ص مرکب، اِ مرکب) مرد شکاری شکارانداز (جهانگیری) : در آن هفته نخجیروانی ز دشت بدان سو که جرماس بُد برگذشتاسدی.
نخجیروان
[نَ جیرْ] (اِخ) دهی است از دهستان نیمور بخش حومهء شهرستان محلات، در 15 هزارگزی مشرق محلات و 5 هزارگزی شمال جادهء شوسهء دلیجان به خمین، بر ساحل رودخانه در دامنهء معتدل هوائی واقع است و 600 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء لعل ( بار و رود قم و...
نخجیز
[نَ] (اِمص) پیچش (از فرهنگ فارسی معین) رجوع به نخچیزیدن و نخچیز و نخجیزیدن شود.
نخجیزیدن
[نَ دَ] (مص) نخچیزیدن پیچیدن بود، گویند: در فلان نخجیزید؛ یعنی در او پیچید سروری گفت : آری مرا بدانکت برخیزم وز 1) گمان میکنم با نخچیز )( زلف عنبرینْت بیاویزم داری مرا بدانک فرازآیم زیر دو زلفکانْت بنخجیزم (از لغت فرس چ هرن ص 40 و نخچیزیدن تصحیف شده...
نخجیل
[نَ] (اِ) بمعنی نخجل است شمس فخری گفته : از فلک بگذرد ز بس تندی اگرش گیری از سرین نخجیل (از فرهنگ شعوری) رجوع به نخچل و نخجل و نخچیل شود.
نخچ
[نَ] (اِ) گیاهی مانند جاروب که زمین را بدان بروبند (برهان قاطع) (از جهانگیری) گیاهی است که زمین را بدان روبند و جاروب کنند (آنندراج) (از ناظم الاطباء) نخج : تا کند بارگاه او جاروب مژهء خویش مهر نخچ کندشمس فخری.
نخچد
[نَ چَ] (اِ) ریم آهن (لغت فرس اسدی) (آنندراج) (جهانگیری) (انجمن آرا) چرک آهن (آنندراج) (انجمن آرا) : دو مار به گزنده بر دو لب تو دوسان زآن قلیهء چو طاعون زآن نان همچو نخچد منجیک ترمذی( 1) گر آهنگران شکر جود تو گویند به کوره درون زر شود جمله...
نخچذ
[نَ چَ] (اِ) رجوع به نخچد و نخجد و نیز رجوع به فرهنگ نظام شود.
نخچر
[نَ چَ] (اِ) نخچل (آنندراج) (انجمن آرا) نخچند (انجمن آرا) رجوع به نخچل شود.
نخچل
[نَ چَ / نَ چُ] (اِ) آن چیزی است که به سر دو ناخن گیرند (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) گرفتن اندام باشد با دو سر ناخن یا دو سر انگشت دست، چنانکه به درد آید (برهان قاطع) (از آنندراج) (از جهانگیری) نخچل = نخچر = نخچیل (حاشیهء معین بر برهان...
نخچلک
[نَ چِ لُ] (اِ) در تداول اهالی گناباد، نشکنج نشگون در تداول مشهد، ناخون جِلّه (یادداشت مؤلف).
نخچند
[نَ چَ] (اِ) بمعنی نخجد است که ریم آهن باشد (برهان قاطع) و صحیح نخچد است و نخچند به اضافهء نون در جهانگیری آمده و در سروری یاد شده است و همه تصحیف است (حاشیهء معین بر برهان قاطع ||) نخچل (از آنندراج).
نخچوان
[نَ چُ / نَ چَ]( 1) (اِخ)( 2) نخجوان شهرکی است خرد [ از حدود آذربادگان ]خرم و با نعمت و مردم و خواسته و بازرگانان بسیار و از وی زیلوهای قالی و غیره و شلواربند و چوب بسیار خیزد (حدود العالم) شهری است از اقلیم پنجم به آذرآبادگان از...
نخچیر
[نَ] (اِ)( 1) شکار (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) صید (ناظم الاطباء) شکارکرده شده (غیاث اللغات) عموماً بمعنی شکار است، یعنی صید (آنندراج) هر جانور شکاری (جهانگیری) هر حیوانی که شکار کرده میشود عموماً (فرهنگ نظام) نخجیر( 2) : مرا اسیر گرفته بتی گرفته اسیر شگفت نیست که نخچیرجوی شد نخچیر...
نخچیران
[نَ] (اِ) جِ نخچیر (از آنندراج (||) اِخ) خسرو پرویز که دارالملک در کورهء خسروخره و مدین داشته شهری در آن حدود بساخت و در آن قصری از سنگ سیاه قریب یکصد ذرع ارتفاع [ بساخت ] که در آن چنان حجاری کرده بودند که درز بر سنگ ها دریافته...
نخچیرجوی
[نَ] (نف مرکب) آرزومند شکار (ناظم الاطباء).
نخچیرزن
[نَ زَ] (نف مرکب) شکارچی صیاد || مرد دلیر و شجاع (ناظم الاطباء).
نخچیرساز
[نَ] (نف مرکب) صیاد شکارچی (ناظم الاطباء).
نخچیرسازی
[نَ] (حامص مرکب)صیادی شکارچی گری (از ناظم الاطباء).
نخچیرسوز
[نَ] (نف مرکب) آنکه در صید و شکار اسراف میکند (از ناظم الاطباء).
