نخ تابی
[نَ] (حامص مرکب) عمل نخ تاب نخ ریسی.
نختلو
[نُ تَ] (اِخ) دهی است از دهستان آجرلو از بخش مرکزی شهرستان مراغه، در 64 هزارگزی جنوب شرقی مراغه و 35 هزارگزی شمال شرقی جادهء شاهین دژ به میاندوآب، در ناحیهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 303 تن سکنه دارد آبش از چشمه ( سارها و محصولش غلات و...
نخته
[نُ تَ / تِ] (اِ) قسمی از یراق اسب آهنی از لگام که در دهان اسب و مانند آن افتد افسار بدون دهنه (یادداشت مؤلف).
نختیز
[نَ] (اِ) کمینگاه (شعوری).
نخج
[نَ] (ع اِ) توجبه (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سیل (ناظم الاطباء ||) آواز کون (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد (||) مص) گائیدن (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) بانگ کردن سیل در جای بلند از وادی (منتهی الارب) (آنندراج) (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) جنبانیدن...
نخج
[نَ] (اِ) گیائی درشت باشد که خاک روبان بدان زمین روبند (لغت فرس اسدی) گیاهی باشد که از آن جاروب کنند (شمس فخری) گیاهی باشد به دشت که خاک زمین بدان روبند مثل جاروب (اوبهی) : دست و کفّ پای پیران( 1) پرکلخج ریش پیران زرد از بس دود نخج...
نخجد
[نَ جَ] (اِ) ریم آهن (فرهنگ اسدی نخجوانی) (اسدی چ پاول هورن) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) نخجذ || آهن نخجذ نیز گفته اند (برهان قاطع) آهن (صحاح الفرس) : گر آهنگران شکر جود تو گویند به کوره درون زر شود جمله نخجد شمس فخری|| آن سنگ که ندافان محلاج بدان...
نخجذ
[نَ جَ] (اِ) ریم آهن || آن سنگ بود که ندافان محلاح بدان برزنند تا درشت گردد (لغت فرس اسدی) رجوع به نخجد شود.
نخجل
[نَ جَ] (اِ) نشکنج بود، یعنی به دو انگشت گرفتن و به دو ناخن فشردن بود، و به تازی قرض خوانند (فرهنگ اسدی) نشکنج (شعوری) به سر دو ناخن اندام کسی گرفتن چنانکه به درد آید، و به تازی آن را قرض گویند، به ترکی چدی و به کرمان ترنجی...
نخجوان
[نَ جَ / جُ / جِ] (اِخ) رجوع به نخچوان شود.
نخجوان تپه
[نَ جَ تَپْ پِ] (اِخ) دهی است از دهستان نازلو از بخش حومهء شهرستان ارومیه، در 18 هزارگزی شمال شرقی ارومیه و 4 هزارگزی شمال راه ارومیه به سلماس در جلگهء معتدل هوائی واقع است و 370 تن سکنه دارد آبش از جویبار گزنق، محصولش غلات و ( توتون و...
نخجوانی
[نَ جَ] (اِخ) احمدبن ابی بکربن محمد، ملقب به نجم الدین رجوع به نجم الدین، احمد شود.
نخجوانی
[نَ جَ] (اِخ) محمدعلی (ملا)بن حاجی خداداد از مشاهیر علمای امامیه و فقیه اصولی و محدث قرن اخیر و مرجع تقلید شیعیان - قفقاز و نقاط دیگر بود و به سن 66 سالگی در 1334 ه ق به کربلا درگذشت از تألیفات اوست: 1- اجتماع الامر و النهی 2...
نخجیر
[نَ] (اِ) شکار (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) صید (ناظم الاطباء) نخچیر برای مطالعهء معانی و شواهد رجوع به نخچیر شود - نخجیر افکندن:ابله آن گرگی که او نخجیر با شیر افکند احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کند منوچهری - نخجیر راندن؛ آهوگردانی نخجیرانگیزی :پیش...
نخجیرانگیز
[نَ اَ] (نف مرکب)نخجیروال (فرهنگ اسدی) آهوگردان شکارگردان.
نخجیرانگیزی
[نَ اَ] (حامص مرکب)عمل نخجیرانگیز.
نخجیربان
[نَ] (ص مرکب، اِ مرکب)صیاد شکارچی.
نخجیربانی
[نَ] (حامص مرکب) صید صیادی شکار کردن شکارچی گری : درخت افکن بود کم زندگانی به درویشی کشد نخجیربانینظامی در این دشت نخجیربانی کنم به رسم ددان زندگانی کنمنظامی.
نخجیرپرداز
[نَ پَ] (نف مرکب) صیاد که بسیار شکار کند که در صید ولوع است : از آن نخجیرپرداز جهانگیر جهانگیری چو خسرو گشت نخجیرنظامی.
نخجیرپردازی
[نَ پَ] (حامص مرکب) عمل نخجیرپرداز.
