نجم الدین غازی
[نَ مُدْ دی نِ] (اِخ)ثانی، ملقب به المنصور دهمینِ ملوک ارتقیهء ماردین است وی از 693 تا 712 ه ق حکومت کرد (از طبقات ( سلاطین اسلام ص 151.
نجم الدین قزوینی
( [نَ مُدْ دی نِ قَزْ](اِخ) عبدالغفار کتاب حاوی و لباب و شرح لباب از تصانیف اوست (از تاریخ گزیده ص 811.
نجم الدین قمولی
[نَ مُدْ دی نِ قَ](اِخ) احمدبن محمد قرشی مخزومی قمولی مولد، مکنی به ابوالعباس و ملقب به نجم الدین وی از علمای عامهء قرن هشتم هجری و افقه فقهای مصر است مدتی تصدی منصب قضا داشته از تألیفات اوست: 1- البحر المحیط فی شرح الوسیط، وی در این کتاب چهل...
نجم الدین کبری
[نَ مُدْ دی نِ کُ را](اِخ) احمدبن عمر بن محمد خیوقی خوارزمی، مکنی به ابوالجناب و ملقب به نجم الدین و طامه الکبری و معروف به شیخ نجم الدین کبری مؤسس سلسلهء کبرویه از مشاهیر عرفا و اکابر صوفیان قرن ششم و هفتم هجری است نجم الدین رازی و مجدالدین...
نجم الدین کرمانی
[نَ مُدْ دی نِ کِ](اِخ) (حکیم) رجوع به نجم حسن کرمانی شود.
نجم الدین مسعود
[نَ مُدْ دی مَ] (اِخ)وی به سال 913 ه ق وکیل و متصدی ادارهء امور مالی و اداری دربار شاه اسماعیل صفوی شد رجوع به حبیب السیر ج 3 جزء 4 ص 149 و سازمان اداری حکومت صفوی ص 81 شود.
نجم الشیخان
[نَ مُشْ شَ] (اِخ) دهی است از دهستان ایجرود بخش مرکزی شهرستان زنجان، در 64 هزارگزی جنوب غربی زنجان در منطقهء کوهستانی سردسیری واقع است و 449 تن سکنه دارد آبش از رودخانهء محلی، محصولش غلات و انگور و میوه ها و شغل اهالی ( زراعت است این ده را...
نجم الیمانی
[نَ مُلْ یَ] (اِخ) ستارهء یمانی رجوع به سهیل شود : در یمن هر کجا سخن راندند همه نجم الیمانیش خواندند نظامی.
نجم ثانی
[نَ مِ] (اِخ) امیر یاراحمد خوزانی اصفهانی، ملقب به نجم ثانی وی از فرماندهان سپاه شاه اسماعیل صفوی بود و زمانی هم وکیل دربار وی شد رجوع به احسن التواریخ ص 177 و نیز سازمان اداری حکومت صفوی ص 81 و 247 به بعد شود.
نجم دایه
[نَ مِ یَ] (اِخ) رجوع به نجم الدین رازی شود.
نجم دبیران
[نَ مِ دَ] (اِخ) رجوع به نجم الدین دبیران شود.
نجم رازی
[نَ مِ] (اِخ) رجوع به نجم الدین رازی شود.
نجم زرکوب
[نَ مِ زَ] (اِخ) رجوع به نجم الدین زرکوب و نیز رجوع به تاریخ گزیده ص 825 و صبح گلشن ص 590 و حبیب السیر ج 3 ص 134 شود.
نجم ساوجی
[نَ مِ وَ] (اِخ) رجوع به یعقوبی ساوجی شود.
نجم سمنانی
[نَ مِ سِ] (اِخ) نجم الدین (ملا) سمنانی این دو بیت را مؤلف صبح گلشن به نام او آورده است: با من فلکا چرا چنین در کینی هر لحظه برای من غمی بگزینی برخاسته ای برای من می دانم تا نفکنیَم ز پا دمی ننشینی رجوع به تذکرهء هفت اقلیم...
نجم قمولی
[نَ مِ قَ] (اِخ) رجوع به نجم الدین قمولی شود.
نجم کبری
[نَ مِ کُ را] (اِخ) احمدبن عمر خیوقی، ملقب به شیخ نجم الدین رجوع به نجم الدین کبری شود.
نجم مشهدی
[نَ مِ مَ هَ] (اِخ) به روایت مجالس النفایس جامه بافی میکرده است او راست: سرم آن به که ز سودای تو در پا باشد چون ندیدم سر ( آنت که سر ما باشد (از مجالس النفایس ترجمهء حکیم شاه محمد قزوینی ص 254.
نجمه
[نَ مَ] (ع اِ) نجم، و هی اخص منه (المنجد) کوکب ستاره رجوع به نجم شود - النجمتان المزدوجتان؛ آن دو کوکبی که گرد مرکز ثقل مشترکی می گردند (المنجد ||) نوعی گیاه است( 1) (المنجد) (منتهی الارب) نَجَمه (منتهی الارب) بار درخت گز که گزمازج و نجم نیز گویند...
نجمه
[نَ جَ مَ] (ع اِ) قسمی گیاه است (از المنجد) نَجْمه || درختی است که گسترده بر سطح زمین میروید، و ابوحنیفه گوید ثَیِّل و نجمه و عِکْرِش یکی هستند (اقرب الموارد) (از المنجد) رجوع به نجم شود.
