نبض شناس
[نَ شِ] (نف مرکب) طبیب که با بسائیدن نبض، بیماری را تشخیص دهد : خصم من و شفیع تو خواهد شدن حکیم کو بس طبیب نبض شناس مهذب است سوزنی دست رباب را مجس تیز و ضعیف هر نفس نبض شناس بر رگش نیش عنای نو زند خاقانی.
نبض شناسی
[نَ شِ] (حامص مرکب)عمل نبض شناس رجوع به نبض شناس شود.
نبضگاه
[نَ] (اِ مرکب) جای نبض مَجَسّه آنجائی از بدن که جهیدن نبض قابل حس باشد، چون مچ دست یا شقیقه : پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه بمالید انگشت بر نبضگاهنظامی.
نبض گرفتن
[نَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)انگشتان را برای حس کردن به روی نبض گذاشتن (ناظم الاطباء) به جهت تشخیص تب، شمارهء حرکت نبض را در هر دقیقه معلوم کردن : طبیب ارچند گیرد نبض پیوست به بیماری به دیگر کس دهد دستنظامی.
نبض گیر
[نَ] (نف مرکب) طبیب پزشک (ناظم الاطباء) نبض شناس که نبض بیمار گیرد.
نبض نگار
- ( [نَ نِ] (اِ مرکب)( 1) وسیله ای که با آن قوت و ارتفاع ضربان نبض را ترسیم کنند و اندازه گیرند (فرانسوی) ( 1 Sphygmographe.
نبضه
رجوع به نبض شود « رأیت ومضه برق کنبضه عِرق » : [نَ ضَ] (ع اِ) یک جنبش رگ (ناظم الاطباء) یقال.
نبط
[نَ] (ع مص) برآمدن آب از چاه و زمین نبوط (از منتهی الارب) (آنندراج) نبع (معجم متن اللغه) (از المنجد ||) بسیار شدن آب چاه (معجم متن اللغه ||) برآوردن آب چاه (منتهی الارب) خارج کردن آب از چاه (از معجم متن اللغه) (از المنجد): نبط البئر نبطاً؛ استخرج ماءها...
نبط
[نَ] (اِخ) رودباری است در ناحیهء مدینه نزدیک حوراء که در آن معدن سنگ برام است (منتهی الارب).
نبط
[نَ بَ] (ع اِ) آب که نخستین از قعر چاه برآید (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) آبی که نخستین از تک چاه برآید (ناظم الاطباء) اولین آبی که ظاهر شود از چاه چون آن را حفر کنند (از معجم متن اللغه) نخست آب که پدید آید اندر چاه (مهذب...
نبط
[نَ بَ] (اِخ) گروهی از مردم که در بطائح میان عراقین نازل شدند (منتهی الارب) نَبَطی و نباطی [ نَ / نِ / نُ ] و نَباطٍ، منسوب به وی، مثل یمنی و یمانی و یمان (منتهی الارب) گروهی اند در سواد عراق (السامی) (مهذب الاسماء) قومی که در بطائح...
نبط
[نُبْ بَ] (ع ص، اِ) جِ انبط، بمعنی گوسفندی که پهلوها و شکمش سپید است رجوع به نبطاء و انبط شود.
نبطاء
[نَ] (ع ص) شاه نبطاء؛ گوسپند سپیدتهیگاه (منتهی الارب) (آنندراج) بیضاء شاکله (اقرب الموارد) گوسفندی پهلوهاسفید (مهذب الاسما) تأنیث انبط است رجوع به انبط شود.
نبطاء
[نَ] (اِخ) دهی است بنی محارب بن عبدالقیس را در بحرین (از منتهی الارب).
نبطاء
[نَ] (اِخ) پشتهء طویل و عریضی است بنی نمیر را در شریف از سرزمین نجد (از منتهی الارب) (از معجم البلدان).
نبطه
[نُ طَ] (ع اِ) آب که نخستین از قعر چاه برآید (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) اولین آبی که از چاه برآید (از اقرب الموارد) (از المنجد) نَبَط رجوع به نبط شود || سپیدی بغل و شکم اسب (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سپیدی در شکم اسب و هر جنبنده...
نبطی
[نَ بَ] (ص نسبی) منسوب است به نبط (سمعانی) نباطی نباط (المنجد) رجوع به نَبَط شود || واحد نبط یک نفر از قوم نبط رجوع به نَبَط شود || عامی یکی از اخلاط الناس یکی از عوام الناس( 1) رجوع به نَبَط شود || قسمی دشنام است (یادداشت مؤلف) :...
نبطیه
[نَ بَ طی یَ] (ص نسبی) منسوب به نبط است رجوع به نبط شود || عامیه (المنجد).
نبع
[نَ] (ع مص) برآمدن آب چاه و چشمه و جز آن (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات) بیرون آمدن آب از چشمه (از اقرب الموارد) نُبوع (منتهی الارب) نَبَعان (معجم متن اللغه) جوشیدن آب از چشمه (فرهنگ خطی) : ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه...
نبعان
[نَ بَ] (ع مص) بیرون آمدن آب از قعر چاه نبوط (تاج المصادر بیهقی) نبع نبوع جوشیدن و تراویدن آب رجوع به نبع شود.
