ناهیختن
[تَ] (مص منفی) ناآهیختن مقابل آهیختن رجوع به آهیختن شود.
ناهیختنی
[تَ] (ص لیاقت) که ازدر آهیختن نیست مقابل آهیختنی.
ناهیخته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب) ناآهخته ناهخته نیاهیخته مقابل آهیخته رجوع به آهیخته شود.
ناهید
(اِخ) زهره (فرهنگ اسدی) (منتهی الارب) ستارهء زهره را گویند و مکان او فلک سیم است و اقلیم پنجم بدو تعلق دارد (برهان قاطع) (آنندراج) نام ستارهء سوم از هفت سیاره است که نام دیگرش زهره است( 1)(فرهنگ نظام) زهره (انجمن آرا) ستارهء زهره که وپارای نیز گویند (ناظم الاطباء)...
ناهید
است، « ناهده » (ص) کنایه از دختر رسیده باشد (برهان قاطع) ناهیده (آنندراج) دختر نارپستان (ناظم الاطباء) به این معنی صحیح آمده که محققان آن را به معنی ناهید (فرشته، ایزد) گرفته اند (حاشیهء « دختر » ولی در بعض اعلام امکنه (مانند پل دختر) لفظ برهان قاطع چ...
ناهید
(اِخ) نام دختر قیصر روم (ولف) : پس آن دختر نامور قیصرا که ناهید بد نام آن دخترادقیقی نگاری که ناهید خوانی ورا بر اورنگ زرین نشانی ورافردوسی.
ناهید
(اِخ) نام مادر اسکندر ذوالقرنین است (برهان قاطع) (آنندراج) (از انجمن آرا) مادر اسکندر مقدونیائی (ناظم الاطباء).
ناهید
(اِخ) رجوع به آدم بن ابی الیاس شود.
ناهید
(اِخ) نام ایستگاه شمارهء هفت راه آهن جنوب است.
ناهیده
[دَ / دِ] (اِخ) ناهید ستارهء زهره (برهان قاطع) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) رجوع به ناهید شود.
ناهیه
[یَ] (ع ص) نهی کننده (اقرب الموارد) تأنیث ناهی: فلان ما له ناهیه؛ ای عقل ینهاه عن القبیح (منتهی الارب) (اقرب الموارد) ج، نواه (|| مص) نهی (از معجم متن اللغه) ما له ناهیه؛ ای نهی (منتهی الارب (||) ص) هذه امرأه ناهیتک من امرأه (اقرب الموارد) (منتهی الارب)؛ این...
نای
(اِمص) فخر مباهات (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) و نائیدن مصدر آن است، یعنی مباهات کردن (آنندراج) (انجمن آرا).
نای
(اِ) نیی باشد که مطربان نوازند و به عربی مزمار خوانند (برهان قاطع) چوبی میان تهی که آن را می نوازند (آنندراج) نی که آن را نوازند (غیاث اللغات) نی نوازندگی (فرهنگ نظام) نی باشد که می نوازند (انجمن آرا) نی باشد که مطربان نوازند (ناظم الاطباء) (جهانگیری) ابوالصحب (دهار)...
نای
(اِخ)( 1) نام قلعه ای است (جهانگیری) دزی بود که مسعود در آنجا دربند بود (فرهنگ خطی) نام قلعه ای که مسعودسعد در آن قلعه محبوس بوده (برهان قاطع) : تا ببینی که به یک سال کند پر ز دینار و درم قلعهء نایفرخی ز تاج شاهان پر کن حصار...
نای
(اِخ) از دهات دهستان بالاولایت بخش حومهء شهرستان کاشمر است و در 14 هزارگزی شمال شرقی کاشمر و 6 هزارگزی شمال جادهء شوسهء عمومی مشهد به کاشمر در دامنهء معتدل هوائی واقع است و 674 تن سکنه دارد آبش از قنات و محصولش غلات ( و بادام و شغل اهالی...
نایاب
(ن مف مرکب) چیزی که بغایت کم یافته شود (آنندراج) نادر کمیاب چیزی که یافت نشود چیزی که میسر نگردد و موجود نشود چیزی که قابل یافتن نباشد (ناظم الاطباء) یافت ناشدنی : دو چشم مرد را از کام نایاب گهی بی خواب دارد گاه پرآب (ویس و رامین) با...
نایابان
(ص مرکب) نابونده ناموجود معدوم: اعدام؛ نایابان گردانیدن چیزی (زوزنی).
نایاب شدن
[شُ دَ] (مص مرکب) قحط شدن معدوم شدن : از این مزرع شد آب مهر نایاب چو کاهش چهره گشت از دوری آب وحشی.
نایابی
(حامص مرکب) قلت کمیابی (ناظم الاطباء) نایاب بودن.
نایافت
(ن مف مرکب) چیزی که یافته نشود و حاصل ندارد معدوم (انجمن آرا) (آنندراج) هر چیز که پیدا نشود و یافت نگردد (فرهنگ خطی) نایافتنی ممتنع الحصول : به نایافت رنجه مکن خویشتن که تیمار جان باشد و رنج تنفردوسی در خراسان قحط بود و علف و نفقه نایافت (تاریخ...
