ناهنگام
[هَ] (ص مرکب، ق مرکب) نابجا بی هنگام بی جا نه بموقع نامناسب نابهنگام.
ناهوا
[هَ] (ص مرکب) نابرابرشده بی مقابل بی معادل (از ناظم الاطباء).
ناهوت
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان هیدوج بخش سوران شهرستان سراوان، در 39 هزارگزی جنوب سوران و 8 هزارگزی راه سوران ( به ایرافشان واقع است و 30 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8.
ناهور
(ع اِ) ابر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سحاب (اقرب الموارد) (از معجم متن اللغه) (المنجد).
ناهوش
(ق مرکب) ناگاه بی خبر دفعهً (ناظم الاطباء).
ناهوشمند
[مَ] (ص مرکب) بی هوش (آنندراج) کم هوش بی فراست بی عقل بی خرد : بفرمود کو را به زندان برند به نزدیک ناهوشمندان برندفردوسی وزیران کج بین ناهوشمند رساندند در شاه و ملکش گزند هاتفی (از آنندراج) مقابل هوشمند رجوع به هوشمند شود.
ناهوشمندانه
[مَ دا نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) نابخردانه غیرعاقلانه ابلهانه || نه از روی رندی و زیرکی.
ناهوشمندی
[مَ] (حامص مرکب)ناهوشیاری بی هوشی بی عقلی بی فراستی ابلهی کانائی کودنی بلاهت ناهوشمند بودن مقابل هوشمندی رجوع به ناهوشمند و هوشمندی شود.
ناهوشوار
[هوشْ] (ص مرکب) بی خرد بی عقل بی شعور بی معرفت ناهوشیار : یلان سینه را گفت با صد سوار بتاز از پی این دو ناهوشوارفردوسی.
ناهوشیار
[هوشْ] (ص مرکب) کم عقل کم فراست بی هوش بی عقل : دمان طوس نامرد ناهوشیار چرا برد لشکر به سوی حصارفردوسی چنین گفت کای رخش ناهوشیار که گفتت که با شیر کن کارزارفردوسی بگویم چو فرمایدم شهریار پیام جوانان ناهوشیارفردوسی به دل گفت ای دل ناهوشیارم چرا گشتی تو...
ناهوشیارانه
[هوشْ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب) نه از روی هوشیاری و کیاست ابلهانه بیخردانه.
ناهوشیاری
[هوشْ] (حامص مرکب)هوشیار نبودن نابخردی بی کیاستی || مدهوشی بیهوشی حالت بیخودی و بیهوشی بهوش نبودن|| دیوانگی ابلهی حماقت : که او را شما خواستگاری کنید بدینگونه ناهوشیاری کنید شمسی (یوسف و زلیخا) - ناهوشیاری کردن؛ ابلهی کردن بخلاف عقل و فهم رفتار کردن.
ناهوگ
(اِخ) از دهات بخش جالق شهرستان سراوان است، در 25 هزارگزی مغرب جالق و 20 هزارگزی شمال جادهء شوسهء سراوان به خاش در منطقه ای کوهستانی گرمسیری واقع است و 2000 تن سکنه دارد آبش از قنات است و محصولش غلات و خرما و ذرت ( و لبنیات می باشد...
ناهوگان
(اِخ) دهی است از دهستان مارز بخش کهنوج شهرستان جیرفت، در 155 هزارگزی جنوب کهنوج و 7 هزارگزی مغرب راه انگهران به کهنوج ناحیهء کوهستانی گرمسیری واقع است و 50 تن سکنه دارد آبش از رودخانه و محصولش غلات و خرما و شغل مردمش ( زراعت است راه مالرو دارد...
ناهویدا
[هُ وَ / وِ] (ص مرکب) پنهان مخفی مستتر پوشیده نهان غیرظاهر ناآشکار ناواضح که نمایان و ظاهر و پیدا نیست - ناهویدا شدن؛ گم شدن از نظر پنهان شدن: غمامه؛ ناهویدا شدن راه (تاج المصادر بیهقی).
ناهویدائی
[هُ وَ / وِ] (حامص مرکب)خفاء اختفاء استتار عدم وضوح ظاهر و آشکارا نبودن واضح و لائح نبودن.
ناهه
[هَ] (ع ص) نفس ناهه؛ نفس بازایستاده از هر چیزی (منتهی الارب).
ناهی
(اِخ) مخفف ناهید ستارهء زهره (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
ناهی
(ع ص) نهی و منع کننده (برهان قاطع) بازدارنده منع کننده (آنندراج) (ناظم الاطباء) منع کننده و بازماننده و بازدارنده از کاری (غیاث اللغات) نهی کننده مقابل آمر : فعلت نه به قصد آمر خیر قولت نه به لفظ ناهی شرناصرخسرو || شبعان سیر || ریان (از معجم متن اللغه)...
ناهیت
(اِخ) رجوع به ناهید شود.
