نامه سیاهی
[مَ / مِ] (حامص مرکب)نامه سیاه بودن گنهکاری تبهکاری اثیم و گنهکار و بدعمل بودن صفت نامه سیاه رجوع به نامه سیاه شود.
نامه سیه
[مَ / مِ یَهْ] (ص مرکب) نامه سیاه رجوع به نامه سیاه شود.
نامهء عمل
[مَ / مِ یِ عَ مَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) نامهء اعمال : ملک از بهر نامهء عملت خویشتن وقف کرده بر تهلیلانوری رجوع به نامهء اعمال شود.
نامه نگار
[مَ / مِ نِ] (نف مرکب) نامه نویس نگارندهء نامه رجوع به نامه نویس شود || روزنامه نگار مدیر یا نویسندهء جریده.
نامه نگاری
[مَ / مِ نِ] (حامص مرکب)عمل نامه نگار نامه نویسی نامه نوشتن کتابت رجوع به نامه شود || روزنامه نویسی.
نامه نوشتن
[مَ / مِ نِ وِ تَ] (مص مرکب)مکتوب نوشتن به کسی (ناظم الاطباء) رجوع به نامه و شواهدی که در ذیل معانی اول نامه مذکور افتاده شود.
نامه نویس
[مَ / مِ نِ] (نف مرکب) آنکه مکتوب و نامه مینویسد کاتب محرر (ناظم الاطباء).
نامه نویسی
[مَ / مِ نِ] (حامص مرکب)نامه نوشتن شغل و عمل نامه نویس.
نامه ور
[مَ / مِ وَ] (ص مرکب) نامه بر (ناظم الاطباء) نامه آور نامه رسان.
نامی
(ع ص) اسم فاعل از نُمُوّ (اقرب الموارد) رجوع به نموشود || بالنده نموکننده (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) بالان روینده رویا || شجر و نبات و حیوان و مقابل آن صامت است، از قبیل سنگ و غیر آن (از معجم متن اللغه) هر ذیروحی [...
نامی
(اِ) مکتوب کتاب (ناظم الاطباء) نامه فرمان (برهان قاطع) رجوع به نامه شود.
نامی
(ص نسبی) (از: نام + ی، نسبت) پهلوی نامیک( 1) به معنی نامور مشهور (حاشیهء برهان قاطع چ معین)( 2) صاحب نام نیک مشهور معروف (آنندراج) (انجمن آرا) کسی که نام نیک او مشهور شده باشد (فرهنگ نظام) مشهور معروف نامدار (ناظم الاطباء) داستان سمر بلندآوازه شهیر سامی صاحب اشتهار...
نامی
(اِخ) (الشریف) ابن عبدالمطلب بن حسن بن ابی نمی الثانی وی به انتقام خون برادرش با شریف محمد بن عبدالله حکمران مکه جنگید و او را بکشت و خود صد روز بر مکه حکمرانی کرد و سپس متواری و کشته شد به سال 1039 ه ق رجوع به الاعلام...
نامی
(اِخ) احمدبن محمد دارمی مصیصی، مکنی به ابوالعباس و مشتهر به نامی از شاعران و ادبای عرب و مداح سیف الدوله است او را با متنبی معارضاتی بوده او راست: دیوان شعر، الامالی، القوافی وی بسال 370 یا 371 یا 399 ه ق در حلب درگذشت از اشعار اوست:...
نامی
(اِخ) (ملا) شمسی از پارسی گویان هند است و این رباعی را مؤلف تذکرهء صبح گلشن( 1) به نام او ثبت کرده است: ای دل پی یار ناتوانی بس نیست ای دیدهء زار خونفشانی بس نیست عمری است که یار رفت و جان با او رفت هان ای تن زار...
نامی
(اِخ) (منشی) محمدحسن بن محمدبخش از پارسی گویان هند است وی در قرن سیزدهم در باندهء هندوستان میزیسته و با مؤلف تذکرهء شمع انجمن معاصر بوده است او راست: دلم محراب کعبه ابروی جانانه میداند عجب تر اینکه چشم مست را میخانه میداند اگر روشندلی خواهی ز ساقی جام جم...
نام یافتن
[تَ] (مص مرکب) شهرت یافتن مشهور شدن شهره گشتن نامی شدن : نام طلب کردی و کردی به کف نام توان یافت به خلق حسنفرخی || به وجود آمدن هستی یافتن پدید آمدن موجود شدن : به نام آنکه هستی نام از او یافت فلک جنبش، زمین آرام از او...
نامی ابهری
[یِ اَ هَ] (اِخ) صدر محمد (مولانا) از شاعران قرن دهم و معاصر شاه عباس کبیر است او راست: زآن لب به کام دل می نابم نمی دهی می میرم از خمار و شرابم نمی دهی سروی ولی نمی فکنی سایه بر سرم خضری ولی چه سود که آبم نمی...
نامی اردوبادی
[یِ اُ] (اِخ) در اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم میزیسته و با صادقی کتابدار مؤلف مجمع الخواص معاصر بوده است و مؤلف مزبور از وی در ضمن نقل خاطراتی این بیت را ثبت کرده است: بدر منیر ما نه همین دلپذیر ماست خورشید سایه پرور بدر منیر 1)...
نامی اصفهانی
[یِ اِ فَ] (اِخ) (میرزا) محمدصادق، متخلص به نامی از شاعران قرن سیزدهم است، و به روایت هدایت در مجمع الفصحاء، وی به فنون نظم و نثر رغبت داشته و تاریخی مشتمل بر وقایع دولت کریم خان وکیل و دیگران نگاشته و منشیانه عبارت پردازی کرده است در فن نظم...
