نامیسر
[مُ یَسْ سَ] (ص مرکب) محال چیزی که ممکن و میسر نباشد نایاب (ناظم الاطباء) نامقدور.
نامیسور
[مَ] (ص مرکب) نامیسر غیرممکن.
نامی کاشانی
چون سخت رند و » : [یِ] (اِخ) (سید) مهدی طباطبائی قصاب کاشانی وی از شاعران قرن سیزدهم است و به روایت گنج شایگان قلاش است و میخواهد به اسم صله و جایزه کدیه و استکلاش [ ؟ ]ننماید به شغل حسابی خویش که قصابی است تلاش در امرار او...
نامی کرمانشاهی
از اجلهء شعرای این عهد بوده و مداحی حکام آن بلده [ کرمانشاه ] را » : [یِ کِ] (اِخ) از شاعران متأخر کرمانشاه است هدایت آرد 1) او راست: نماز شام که این چرخ آهنین دولاب نمود آتش خورشید را نهان در آب فلک چو چشمهء سیماب و اختران...
نامی کشمیری
[یِ کِ] (اِخ) از پارسی گویان هند است و مؤلف صبح گلشن این دو بیت را از او آورده است: هرگز دلم به غیر تو مایل نمیشود وز دیده نقش روی تو زایل نمیشود دستم بریده باد چه کار آیدم بگو در گردن بتان چو حمایل نمیشود رجوع به تذکرهء...
نامی گیلانی
[یِ] (اِخ) این بیت را مؤلف تذکرهء نگارستان سخن به نام او ثبت کرده است: ما را فریب عافیت از راه برده بود ناسازی زمانه به فریاد من رسید( 1) جز این اطلاعی از حال وی به دست نیامد ( 1) - نگارستان ص 117.
نامیله
[لِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء شهرستان ملایر، در سه هزارگزی جنوب ملایر و یک هزارگزی مغرب جادهء ملایر به اراک در جلگه ای معتدل با هوای مالاریاخیزی واقع است و 596 تن سکنه دارد آبش از قنات و رودخانه تأمین میشود محصولش غلات، انگور و محصولات صیفی است...
نامیمون
[مَ / مِ مو] (ص مرکب) منحوس شوم نحس منفور ناپسند ناپسندیده مشؤوم نامبارک: و اهالی روزگار بر سوءتدبیر و فساد عادات و خبث خیال و اعمال و رسوم نامیمون او وقوف دارند (جهانگشای جوینی).
نامیوند
[می وَ] (اِخ) از دهات ماهیدشت پائین بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان است، در 15 هزارگزی شمال غربی رباط ماهیدشت و یک هزارگزی کنگربان، کنار راه فرعی قلعهء داراب خان در دشت سردسیری واقع است و 280 تن سکنه دارد آبش از چاه تأمین میشود محصولش غلات دیم و لبنیات و...
نامیوندقلعه
[می وَ قَ عَ / عِ] (اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت پائین بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، در 18 هزارگزی شمال غربی رباط ماهیدشت، کنار راه فرعی قلعهء داراب خان در دشت سردسیری واقع است و 265 تن سکنه دارد آبش از چاه تأمین میشود ( محصولش غلات و لبنیات...
نامیه
[یَ] (اِخ) آبی است بنی جعفربن کلاب را (از معجم البلدان).
نامیه
[یَ] (ع ص) تأنیث نامی است بالان بالنده نمو کننده رجوع به نامی شود (|| اِ) آفرینش خدای تعالی منه قوله: لاتمثلوا بنامیه الله؛ یعنی الخلق لانّه ینمی (منتهی الارب) خلق خداوند زیرا ایشان نمو می کنند (از اقرب الموارد) نامه خلق الله (از معجم متن اللغه) (||ص) نفس نامیه؛...
نان
(اِ) پهلوی: نان( 1)، ارمنی: نکن (نان پخته در خاکستر)( 2)، مأخوذ از پهلوی، نیکان( 3) = پارسی: نیگان( 4)، بلوچی: نگن( 5) و نظایر 8) کردی: نن( 9)، نان( 10 )، زازا: نا( 11 )، نان( 12 )، دوجیکی: نن( 13 )، گیلکی: ) ،( آن، از ایرانی باستان:...
نان
(اِ) (درخت) درخت نان یا شجره الخبز( 1) از گیاهان مناطق استوائی است و ساقه ای کلفت و میوه هایی درشت دارد، میوهء این درخت را می پزند و چون نان می خورند، چوب این گیاه برای ساختن کاغذ به کار می رود و همچنین شیرهء صمغ مانندی دارد Artocarpus,...
نان آتش روی
[نِ تَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب عالمتاب (برهان قاطع) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا).
نان آتشین
[نِ تَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) نان آتش روی نان زرین نان گرم چرخ آفتاب.
نان آور
[وَ] (نف مرکب) در تداول، آنکه معاش اهل خانه را متحمل است رئیس خانواده که معاش اعضای آن بعهدهء اوست پدر خانواده شوهر رئیس خاندان متکفل معاش اهل بیت.
نانا
(اِ) پدر و مادر || گیاهی که نعناع نیز گویند (ناظم الاطباء).
نانا
هم گفته اند این مجسمه « نه نه » (اِخ)( 1) نَنَّه (دزی ج 2 ص 632 ) نام مجسمهء ربه النوع اِرخ است که در سومر بوده است و آن را در حدود 2280 سال ق م به دست عیلامی ها - که شهر او را تصرف کردند -...
نانازیدنی
[دَ] (ص لیاقت) که بدان نازیدن نشاید که از در مباهات و نازش نیست که مایه و موجب نازیدن نیست مقابل نازیدنی.
