نامور
(اِخ)( 1) ایالتی است در قسمت جنوبی بلژیک با 365 هزار نفر جمعیت معادن زغال سنگ و آهن دارد رود موز از آن می گذرد Namur - ( کرسی این ایالت نیز نامور نامیده می شود و قریب 32 هزار تن جمعیت دارد ( 1.
ناموره
[رَ] (ع اِ) دام گرگ نامره (منتهی الارب) چنگکی آهنین که صیاد قطعات گوشت بدان آویزد شکار گرگ را (از المنجد).
ناموری
[نامْ وَ] (حامص مرکب) اشتهار آوازه شهرت داشتن معروف و مشهور بودن || نیکنامی آبرو عزت (ناظم الاطباء) سرافرازی.
ناموزون
[مَ / مُو] (ص مرکب) ناسنجیده مخالف ناساز (آنندراج) ناهنجار ناهموار زمخت : عیسی دورانم و این کور شد دجال من قدر عیسی کی نهد دجال ناموزون کور؟ خاقانی و خاطرش از خطر جهالت و ضلالت او خایف و رنجور که کدام روز از جنون ناموزون او آفتی زاید (سندبادنامه...
ناموس
(معرب، اِ)( 1) احکام الهی (برهان قاطع) شریعت (اقرب الموارد) (المنجد) قانون و شریعت و احکام الهی (ناظم الاطباء) هو الشرع الذی شرعه الله (تعریفات) : یکی روز بود که عیسی تعلیم میداد معتزله نشسته بودند و او ناموس می آموزانید (ترجمهء دیاتسارون ص 50 ) یهودیان گفتند که ناموس...
ناموس اکبر
[سِ اَ بَ] (اِخ) جبرئیل (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (السامی) کنایه از جبرئیل است (برهان قاطع) لقب جبرئیل علیه السلام (از آنندراج) (از مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) مرحوم دهخدا چنین یادداشت کرده اند: کلمهء یونانی است( 1) و به معنی جبرئیل نیست و این معنی جبرئیل را به غلط...
ناموس الاکبر
[سُلْ اَ بَ] (اِخ) جبرئیل ناموس اکبر رجوع به ناموس اکبر شود.
ناموس پرست
[پَ رَ] (نف مرکب) غیور که از عرض خویش دفاع کند ذائد.
ناموس پرستی
[پَ رَ] (حامص مرکب)غیرت عمل ناموس پرست.
ناموس ده
[دِ] (اِخ) از دهات دهستان اهلمرستاق بخش مرکزی شهرستان آمل است، در 6 هزارگزی شمال غربی آمل بر کنار جادهء آمل به محمودآباد در دشت معتدل مرطوب واقع است و 80 تن سکنه دارد اهالی آنجا فارسی را به لهجهء مازندرانی تکلم میکنند آبش از چشمهء بولید و رودخانهء هراز...
ناموسگاه
(اِ مرکب) کنایه از جنگ گاه باشد چه ناموس به معنی جنگ هم آمده است (برهان قاطع) (آنندراج) میدان جنگ رزمگاه (ناظم الاطباء) جنگ گاه و هنگامهء مردآزمائی (فرهنگ خطی).
ناموس گر
[گَ] (ص مرکب) دعوی دار اهل ادعا مدعی : عیب خرند این دو سه ناموس گر بی هنر و بر هنر افسوس گرنظامی.
ناموسه
[سَ] (ع اِ) خوابگاه شیر (منتهی الارب) عریسه الاسد (معجم متن اللغه) (اقرب الموارد).
ناموسی
(ص نسبی) منسوب به ناموس، نام نیک و نیکنامی (از ناظم الاطباء) - بی ناموسی؛ رسوائی بدنامی (از ناظم الاطباء) فضیحت پاس ناموس دیگران نداشتن به ناموس و حرم دیگران تجاوز کردن بی عفتی بی عفافی بدچشمی ناپاکی || امر ناموسی؛ کار حیثیتی و شرفی || پردگیان نازنینان : کجا...
ناموسیه
[سی یَ] (ع اِ) لغت عامیانهء عربی است پارچه ای که بر سر ناموس [ اهل حرم ]افکنند پنهان داشتن روی او را از چشم نامحرمان و فصیح آن کله است (از معجم متن اللغه).
ناموضع
[مَ ضِ] (ق مرکب) نه به موضع خویش نه بجای خود نابجایگاه بی جا : نرد خدمت چون به ناموضع بباخت شیر سنگین را شقی شیری شناختمولوی.
ناموفق
[مُ وَفْ فَ] (ص مرکب)موفق نگشته توفیق نایافته ناکامروا ظفرنایافته.
نام و کام
[مُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)نامداری و کامروائی : ز گیتی بر او نام و کام اندکی است ورا مرگ با زندگانی یکی استفردوسی ز قیصر پدر مادر شیرنام که پاینده باد ابر او نام و کامفردوسی کجا آنکه بر کوه بودش کنام بریده ز آرام و از کام و نامفردوسی...
نام ولان
[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان حسن وند بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد، در 11 هزارگزی جنوب غربی اشتر و هزارگزی مغرب جادهء شوسهء خرم آباد به کرمانشاه در جلگهء سردسیر واقع است و 120 تن سکنه دارد آبش از سراب امیری تأمین میشود محصولش غلات، برنج، حبوبات، لبنیات و...
نام و نان
[مُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) جاه و مال مکنت و ثروت : ای من ز دولت تو شده مردم وز جاه تو رسیده به نام و نانفرخی همه جهان ز پی نام و نان دوند همی ز خدمت تو همی نام حاصل آمد و نان فرخی نام و نان است...
