نام و نشان
[مُ نِ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)هویت عنوان اسم و رسم : که دانست نام و نشان فرود کز او شاه را دل بخواهد شخودفردوسی بپرسید از ایشان یکی راهبان که با من بگوئید نام و نشان شمسی (یوسف و زلیخا) نگذرد چندی کاندر همه آفاق جهان نگذارد همی از دشمن...
نام و ننگ
[مُ نَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)آبرو حیثیت اعتبار : سپه را بدوی است فرمان جنگ بدو بازگردد همه نام و ننگفردوسی که چون او نبوده ست شاهی به جنگ نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ فردوسی دل من به جوش آید از نام و ننگ به هنگام...
نامؤید
[مُ ءَیْ یَ] (ص مرکب) بی تأیید ناموفق تأییدناشده مقابل مؤید رجوع به مؤید شود.
نامویه
[یَ / یِ] (ص) زنی را گویند که بغیر از یک شوهر ندیده و به مرد دیگر نرسیده باشد و میان او و شوهرش نهایت الفت و محبت و اتحاد باشد (برهان قاطع)( 1) (از جهانگیری)( 2) (از آنندراج) (از انجمن آرا) زنی که یک شوهر بیش ندیده زن مهربان...
نامه
[نامْ مَ] (ع ص، اِ) تأنیث نامّ است (از اقرب الموارد) رجوع به نامّ شود || حیاه النفس (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) حیات نفس (منتهی الارب ||) حس و حرکه نأمه (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) حس جنبش (منتهی الارب) معروفتر آن نأمه [ با همزه ] است (معجم...
نامه
2) (= مراسله) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) مکتوب )« نامه » کردی ،« نام » 1) (= کتاب) مأخوذ از )« نامک » [مَ / مِ] (اِ) پهلوی قرطاس قرطس (منتهی الارب) کتابت (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) کاغذی که به نام کسی نوشته شود (فرهنگ نظام) نوشته...
نامه آور
[مَ / مِ وَ] (نف مرکب) کسی که مکتوب می آورد پیک قاصد (ناظم الاطباء) آورندهء نامه نامه آورنده نامه بر.
نامهء اعمال
[مَ / مِ یِ اَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کتاب کردار و افعال (ناظم الاطباء) آنچه ملکین موکلین بر هر تن از آدمی نویسند از اعمال زشت و نیکو یوم الحساب را (یادداشت مؤلف) : چون قیر گشت نامهء اعمال من ز جرم بر من وبال جرم ز قطمیر و...
نامهء باستان
[مَ / مِ یِ] (اِخ) باستان نامه رجوع به باستان نامه شود : پژوهندهء نامهء باستان که از مرزبانان زند داستانفردوسی کهن گشت این نامهء باستان ز گفتار و کردار آن راستانفردوسی.
نامه بر
[مَ / مِ بَ] (نف مرکب) آنکه مکتوب می برد پیک قاصد (ناظم الاطباء) : دیر شد تا نامه ای از تو نیامد سوی ما گرچه چندین قاصدان نامه بر بازآمدند کمال الدین اسماعیل ای پیک نامه بر که خبر می بری به دوست یا لیت اگر بجای تو من...
نامه بستن
[مَ / مِ بَ تَ] (مص مرکب) سر مکتوب را چسباندن و مهر کردن (ناظم الاطباء) مکتوب را ختم کردن.
نامهء چهارم
[مَ / مِ یِ چَ رُ] (اِخ) اشاره به فرقان است که قرآن باشد چه بعد از زبور و توراه و انجیل نازل شده است (برهان قاطع) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
نامه خوان
[مَ / مِ خوا / خا] (نف مرکب)خوانندهء نامه آنکه نامه را میخواند || آنکه نامهء اعمال خواند : چو فردا نامه خوانان نامه خوانند مو در کف نامه سر در پیش دیرم باباطاهر عریان || کتاب خوان خوانندهء کتاب.
نامه دان
[مَ / مِ] (اِ مرکب) جزوکش جزودان تبنگوئی که مکتوبات را در آن میگذارند (ناظم الاطباء).
نامهربان
[مِهْرْ / مِ رِ] (ص مرکب)بی محبت جفاکار (ناظم الاطباء) بی رحم سنگدل که مهربان و بامحبت نیست مقابل مهربان : زلفت به جادوئی ببرد هر کجا دلی است وآنگه به چشم و ابروی نامهربان دهد ظهیرفاریابی با او بگو که ای مه نامهربان من بازآ که عاشقان تو مردند...
نامهربانی
[مِهْرْ / مِ رِ] (حامص مرکب)بی محبتی جفاکاری (ناظم الاطباء) عمل و صفت نامهربان مقابل مهربانی رجوع به مهربانی و نامهربان شود.
نامهربانی کردن
[مِهْرْ / مِ رِ کَ دَ] (مص مرکب) بی وفائی کردن رجوع به نامهربان و نامهربانی شود.
نامه رسان
[مَ / مِ رَ] (نف مرکب) رسانندهء نامه قاصد نامه بر نامه آور پیک : باد سحری نامه رسان من و تست ای باد چه مرغی که پرت باد درست خاقانی.
نامه سفید
[مَ / مِ سَ / سِ] (ص مرکب)صالح نیک افعال (آنندراج) مقابل نامه سیاه.
نامه سیاه
[مَ / مِ] (ص مرکب) کسی که نامهء اعمال وی سیاه و تیره باشد (ناظم الاطباء) گنهکار بدکار بدعمل : نی چو حاکم اوست گرد او مگرد تا شوی نامه سیاه و روی زردمولوی من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی...
