ناگپور
- ( (اِخ)( 1) از شهرهای هندوستان و مرکز ایالتی به همین نام است و 45000 نفر جمعیت دارد صنعت نساجی آن معروف است ( 1 Nagpur.
ناگداختن
[گُ تَ] (مص منفی)نگداختن مقابل گداختن.
ناگداختنی
[گُ تَ] (ص لیاقت)نگداختنی غیرقابل گداختن ذوب ناشدنی مقابل گداختنی.
ناگداخته
[گُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)گداخته ناشده ذوب ناشده مقابل گداخته رجوع به گداخته شود: مسکه؛ روغن ناگداخته بود (فرهنگ اسدی).
ناگداز
[گُ] (نف مرکب) که نگدازد که گداختنی نیست ناگداختنی.
ناگدازا
[گُ] (نف مرکب) ناگداز مقابل گدازا.
ناگدازنده
[گُ زَ دَ / دِ] (نف مرکب)ناگداز ناگدازا که آتش بر وی کار نکند و نگدازدش ناگداختنی : یکی یاقوت که از گوهرها قسمت آفتاب است و شاه گوهرهای ناگدازنده است و هنر وی آنک شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند (نوروزنامه).
ناگذاردن
[گُ دَ] (مص منفی) نگذاردن مقابل گذاردن.
ناگذاردنی
[گُ دَ] (ص لیاقت) که گذاردنی نیست غیرقابل گذاشتن.
ناگذارده
[گُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)گذارده نشده مقابل گذارده.
ناگذاره
[گُ رَ / رِ] (ص مرکب) غیرنافذ (ناظم الاطباء ||) بن بست بدون منفذ که گذرگاه و منفذی ندارد - سوراخ ناگذاره؛ سوراخی که بن آن بسته باشد و به سوی خارج راهی نداشته باشد (ناظم الاطباء) که بادرو و دررو نداشته باشد که از سوئی به سوی دیگر به...
ناگذاشتن
[گُ تَ] (مص منفی) ننهادن نگذاشتن ناگذاردن.
ناگذاشتنی
[گُ تَ] (ص لیاقت) ننهادنی نگذاشتنی غیرقابل وضع و گذاشتن.
ناگذاشته
[گُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)گذاشته ناشده مقابل گذاشته.
ناگذر
[گُ ذَ] (نف مرکب) رجوع به ناگذران شود : ناگذر زمانه دان تیغ چو آب و آتشش زآنکه بود زمانه را زآتش و آب ناگذر مجیر بیلقانی.
ناگذران
[گُ ذَ] (نف مرکب) ناگزیر ضروری دربایست غیرقابل اجتناب واجب لابدمنه که کمال احتیاج بدوست و از آن چشم نتوان پوشید (یادداشت مؤلف) : که امروز سوری ناگذران این دولت است (تاریخ بیهقی) بنده را شادیی است ناگذران که گذر سوی کوی غم داردسوزنی پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان...
ناگذشتن
[گُ ذَ تَ] (مص منفی) نگذشتن گذر نکردن گذار نکردن مقابل گذشتن : دل آن خداوند را [ محمود غزنوی ] بر ما [ مسعود ] ( درشت کردند و تضریب ها نگاشتند که ایزد از آن هیچ چیز نیافریده بود و آن بر دل ما ناگذشته (تاریخ بیهقی ص...
ناگذشتنی
[گُ ذَ تَ] (ص لیاقت) آنچه نمی گذرد (ناظم الاطباء) که گذشتنی نیست ثابت پایدار تغییرناپذیر پابرجا.
ناگذشته
[گُ ذَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نگذشته گذرناکرده : چو لشکر شد از خواسته بی نیاز بر او ناگذشته زمانی درازفردوسی خداوند ( را بگوی که بنده به شکر این نعمت ها چون تواند رسید که هر ساعتی نواختی یابد به خاطر ناگذشته (تاریخ بیهقی ص 126.
ناگراییدن
[گِ دَ] (مص منفی) نگرائیدن میل نکردن متمایل ناشدن.
