ناگزاینده
[گَ یَ دَ / دِ] (نف مرکب)نگزاینده که گزاینده و گزنده نیست آنکه نگزد و آزار نرساند بی آزار : چه خوش داستانی زد آن هوشمند که بر ناگزاینده ناید گزندنظامی || آنکه تعذیب می کند بدون گزند و ضرر (ناظم الاطباء).
ناگزاییدن
[گَ دَ] (مص منفی) مقابل گزاییدن.
ناگزاییدنی
[گَ دَ] (ص لیاقت) که قابل گزاییدن و آزار کردن نیست که نبایدش گزایید و تعذیب کرد.
ناگزاییده
[گَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) مقابل گزاییده رجوع به گزاییده شود.
ناگزر
[گُ زِ] (ص مرکب، ق مرکب) مخفف ناگزیر است که ناچار و لاعلاج باشد (برهان قاطع) ضروری ناگزیر (غیاث اللغات) (آنندراج) ناچار (ناظم الاطباء) ناگزران ناچار لابد (انجمن آرا) : ناگزیر زمانه باد بقات تا ز چار و نه و سه ناگزر استانوری از تو نگریزد که تو در قالب...
ناگزران
[گُ زِ] (نف مرکب) ناگزر ناچار لاعلاج (از برهان قاطع) ناگزیر (صحاح الفرس) ضروری ناگزیر (غیاث اللغات) ناچار لابدی (فرهنگ رشیدی) : که امروز سوری ناگزران این دولت است( 1) به سیاست و تأدیب با وی خطایی نتوان کرد (تاریخ بیهقی) ناگزران دل است حلقهء غم داشتن حلقهء ماتم زدن...
ناگزرد
[گُ زَ] (ص مرکب) ضروری ناگزیر (از آنندراج) ناگزر ناگزران (از ناظم الاطباء) : باد همچون آسمان و آفتاب در نظام کل وجودش ناگزردانوری رجوع به ناگزر شود.
ناگزور
[گُ] (ص مرکب) ناگزیر : از این خوان پرجیفه روزی ندارم بجز آنکه باشد از او ناگزورم مجد همگر (از آنندراج) رجوع به ناگزیر و ناگزر شود.
ناگزیدن
[گَ دَ] (مص منفی) نگزیدن مقابل گزیدن، به معنی نیش زدن و آزار رسانیدن.
ناگزیدن
[گُ دَ] (مص منفی) اختیار نکردن انتخاب نکردن نگزیدن مقابل گزیدن رجوع به گزیدن شود.
ناگزیدنی
[گُ دَ] (ص لیاقت) غیرقابل انتخاب که نتوان آن را برگزید و اختیار کرد که سزاوار گزیدن نیست ناپسندیدنی مقابل گزیدنی.
ناگزیده
[گُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)غیرمرجح ناپسندیده پسندناشده نگزیده گزیده ناشده انتخاب ناشده مطرود مقابل گزیده رجوع به گزیده و برگزیده شود.
ناگزیده
[گَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)نیش ناخورده نگزیده غیرملدوغ مقابل گزیده رجوع به گزیده شود.
ناگزیر
[گُ] (ق مرکب) از: نا (نفی، سلب) + گزیر [ از: گزیردن = گزردن ] ناچار لاعلاج لابد (حاشیهء برهان قاطع چ معین) ناچار (مؤیدالفضلاء) ناچار لاعلاج بالضرور (غیاث اللغات) لاعلاج بیچاره ناچار مجبورانه بطور اجبار بطور ضرورت (از ناظم الاطباء) ناگزران (صحاح الفرس) حتماً حتم بالضروره ناچاره بضرورت به...
ناگزیران
سبک شناسی ج 2 ص 370 ) آنچه که از آن گزیری نیست ) « گزیریدن » و مصدر « گزیر » [گُ] (نف مرکب) صفت فاعلی از اصل لابدمنه لازم واجب ضروری دربایست : که امروز سوری ناگزیران این دولت است و مدت این دولت به آخر رسیده( 1)...
ناگزیرباش
1) - فرهنگ دساتیر ص ) ( [گُ] (نف مرکب) مرادف کلام واجب الوجود است و این لغت از دساتیر نقل شده (انجمن آرا)( 1 268.
ناگزیر شدن
[گُ شُ دَ] (مص مرکب)ناچار شدن مجبور شدن درمانده و لاعلاج گشتن رجوع به ناگزیر شود || واجب شدن لازم آمدن ضرورت یافتن : کنون آفرین تو شد ناگزیر به ما هرکه هستیم برنا و پیرفردوسی چنین گفت با طوس گودرز پیر که ما را کنون جنگ شد ناگزیرفردوسی -...
ناگزیر کردن
[گُ کَ دَ] (مص مرکب)ناچار کردن وادار کردن - ناگزیر کردن از؛ واداشتن به مجبور کردن به رجوع به ناگزیر شود.
ناگزیری
[گُ] (حامص مرکب) ناچاری لاعلاجی لابدی ضرورت لزوم وجوب اضطرار ناگزیر بودن رجوع به ناگزیر شود.
ناگساردن
[گُ دَ] (مص منفی) مقابل گساردن رجوع به گساردن شود.
