ناشستنی
[شُ تَ] (ص لیاقت) که قابل شستن نیست که نتوان آن را شست که ازدر شستشو نباشد مقابل شستنی رجوع به شستنی شود.
ناشسته
[شُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) هرچیز که شسته نشده باشد (ناظم الاطباء) مقابل شسته رجوع به شسته شود : روی ناشسته خوشتری بنشین کآتشی روی تو در آب انداخت عطار روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بی سرمه سیاهش نگرید؟ - طفل ناشسته؛ کودک تازه زائیده شده که...
ناشسته رخ
[شُ تَ / تِ رُ] (ص مرکب)ناشسته روی : از چه ناشسته رخم می خوانی که رخم شسته به خون جگر است کمال اسماعیل.
ناشسته روی
[شُ تَ / تِ] (ص مرکب)رخ ناشسته غیرمطهر ناتمیز مقابل شسته روی : گلخنی مفلس ناشسته روی مرد سراپردهء اسرار نیستعطار چند باشد همچو آب روشنت روی هر ناشسته روئی دیدنتعطار مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کویسعدی || نادان جاهل بی تجربه...
ناشص
[شِ] (ع ص) ناسازوار و غضبناک (منتهی الارب) (آنندراج) زنی که ناسازگاری کند با شوی خویش (از اقرب الموارد) زنی که 1) - نشص المرأه؛ نشزت و ابغضت ) ( ناسازواری کند شوی را و در غضب و خشم آورد آن را (ناظم الاطباء) ناشز ناشزه( 1 زوجها فهی ناشص...
ناشط
[شِ] (ع ص) اسم فاعل است از نشط رجوع به نشط شود || گاو نر وحشی که از زمینی به زمینی شود (از اقرب الموارد) گاو نر دشتی که از جائی به جائی رود (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (المنجد ||) رونده از شهری به شهر دیگر (فرهنگ نظام ||)...
ناشطات
[شِ] (ع ص، اِ) ستارگان که از برجی به برجی روند (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) فرشتگان که جان مؤمنان را به آسانی و سهولت قبض کنند (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء ||) نفوس مؤمنه که وقت مردن خورسند و شادمان برآید (منتهی الارب) (آنندراج) نفوس بندگان مؤمن که...
ناشطه
[شِ طَ] (ع ص) تأنیث ناشط (اقرب الموارد) رجوع به ناشط شود || ناقهء شدیدالسیر (آنندراج از فرهنگ وصاف ||) گشاینده و بیرون کشنده (آنندراج از وصاف)( 1 ||) زن شادمان و خرسند (ناظم الاطباء) ( 1) - انشطه العقال؛ مدا نشوطته و حله و انشطه البعیر من عقاله، اطلقه...
ناشع
[شِ] (ع ص) اسم فاعل است از نشع (اقرب الموارد) رجوع به نشع شود || بلند برآمده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) ناتی ء (اقرب الموارد) (المنجد).
ناشغ
[شِ] (ع ص) اسم فاعل است از نشغ (اقرب الموارد) (المنجد) رجوع به نشغ شود || کسی که به سبب شوق یا افسوس نعره می زند و گریه در سینه می گرداند چندانکه بیهوش می شود (ناظم الاطباء)( 1) رجوع به تنشغ شود ج، نُشَّغ || الذی یجی ء بعد...
ناشغان
[شِ] (ع اِ) الواهنتان؛ دو ضلع اند از هر سویی ضلعی (معجم متن اللغه).
ناشغه
[شِ غَ] (ع ص) تأنیث ناشغ است ج، ناشغات نواشغ (اقرب الموارد) رجوع به ناشغ شود (|| اِ) مجرای آب در وادی ج، نواشغ( 1 ||) شعبه ای از مسیل (از معجم متن اللغه) ( 1) - النواشغ؛ مجاری الماء فی الوادی، واحده ناشغه، أو هی الشعبه المسیله (معجم متن...
ناشف
[شِ] (ع ص) آنکه با خرقه یا مانند آن آب را از گودالی یا از زمینی برگیرد (از اقرب الموارد)( 1 ||) که آب را به خود می کشد : چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سوئی که امرش می کندمولوی رجوع به نشف شود (...
ناشفتن
[شُ تَ] (مص منفی) نیاشفتن ناآشفتن مقابل آشفتن.
ناشفته
[شُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نیاشفته ناآشفته که آشفته و پریشان نیست مقابل آشفته رجوع به آشفته شود.
ناشک
[شِ] (ص، اِ) قرض دار وامدار (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) قرض دار را گویند و نشنک و نلشک نیز گفته اند، و ناشنک به کسر شین هم در رشیدی آورده اما در دیگر کتب به شین معجمه و کاف تازی بدون نون بعد شین نوشته اند (آنندراج) آقای دکتر معین...
ناشکافتن
[شِ تَ] (مص منفی) نشکافتن مقابل شکافتن رجوع به شکافتن شود.
ناشکافتنی
[شِ تَ] (ص لیاقت) که ازدر شکافتن نیست که آن را نتوان شکافت که شکاف پذیر نباشد مقابل شکافتنی.
ناشکافته
[شِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نشکافته ناشکفته رجوع به ناشکفته شود.
ناشکر
[شُ] (ص مرکب) ناسپاس (آنندراج) ناسپاس حق نشناس ویژه نسبت به خدای تعالی (ناظم الاطباء) که شاکر و شکور نیست که ناشکری می کند که شکر نعمت نمی گزارد ناحقگزار حق ناشناس.
