ناشکیبندگی
[شِ بَ دَ / دِ] (حامص مرکب) جزع بی قراری بی صبری بی تابی بی آرامی ناشکیبائی حالت و صفت ناشکیبنده.
ناشکیبنده
[شِ بَ دَ / دِ] (نف مرکب)بی قرار بی تاب که شکیبنده نیست مقابل شکیبنده رجوع به شکیبنده شود.
ناشکیبی
[شِ] (حامص مرکب) جزع بی تابی بی قراری بی صبری بی آرامی ناشکیبائی : که ترسم مریم از بس ناشکیبی چو عیسی برکشد خود را صلیبینظامی آورده مرا به دلفریبی واداده به دست ناشکیبینظامی چون که دید او ستیزه کاری من ناشکیبی( 1) و بی قراری من نظامی (هفت پیکر...
ناشگفته
[شِ گُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)گل که وانشده و شکفته نشده باشد (ناظم الاطباء) ناشکفته رجوع به ناشکفته شود - ابکار ناشگفته؛ دوشیزگان بی عیب (ناظم الاطباء).
ناشل
1) - نشلت ) ( [شِ] (ع ص) کسی که گوشت را بدون چمچه با دست از دیگ برآورد و در دهن گذاشته بخورد (ناظم الاطباء)( 1 اللحم؛ اخرجه من القِدْر بیده بلا مغرفه أو اخذ بیده عضواً فتناول ما علیه من اللحم بفیه (اقرب الموارد).
ناشله
[شِ لَ] (ع ص) ران کم گوشت (آنندراج): فخذ ناشله؛ ران کم گوشت (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) رانی اندک گوشت (مهذب الاسماء) الفخذ القلیله اللحم ناسله (اقرب الموارد).
ناشلیک
(اِخ) از دهات بخش ایذه شهرستان اهواز است در 21 هزارگزی جنوب شرقی ایذه، بر کنارهء راه مالرو تنگ چاق به بلوط شیخان، در جلگه ای گرمسیر واقع است و 176 تن سکنه دارد آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت و گله ( داری...
ناشمار
[شِ / شُ] (ص مرکب) بی شمار نامعدود ناشمرده: به این دانه های ناشمار قسم؛ سوگندی است که بر سر سفره ضمن اشاره به قاب برنج یا بر سر خرمن گندم با اشاره به دانه های گندم خورند.
ناشمر
[شِ / شُ مَ] (ص مرکب) ناشمار ناشمرده.
ناشمرد
[شِ / شُ مُ] (ن مف مرکب)نشمرده لاتعد غیرمعدود نامعدود ناشمار ناشمرده : یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد قفیزی پر از کنجد ناشمردنظامی.
ناشمردن
[شِ / شُ مُ دَ] (مص منفی)نشمردن مقابل شمردن رجوع به شمردن شود.
ناشمردنی
[شِ / شُ مُ دَ] (ص لیاقت) که قابل شمردن نیست که آن را شمارش نتوان کرد که نامعدود است.
ناشمرده
[شِ / شُ مُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)شمرده ناشده بی حساب نامعدود که نتوان شمرد از بسیاری : همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راندنظامی مشمر گام گام همچو زنان منزل ناشمرده باید شدعطار.
ناشنا
[شِ] (ص مرکب) ناآشنا بی اطلاع بی خبر (ناظم الاطباء ||) ناآشنا بیگانه مقابل آشنا : دی همه او بوده ای امروز چون دوری از او؟ ناجوانمردی بود دی دوست و اکنون ناشنا سنائی || غیر معروف (ناظم الاطباء) ناشناس نامعروف.
ناشنا
[شِ] (ص مرکب) برابر یکسان در شمار مساوی (ناظم الاطباء).
ناشناخت
[شِ] (ن مف مرکب)ناشناخته شده (آنندراج) (غیاث اللغات) شناخته نشده ناشناخته مجهول نکره غیرمعلوم (ناظم الاطباء||) غریب ناشناس ضد معروف تنها بی آشنا : و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زاد بوم خویش غریبست و ناشناخت سعدی و در میان آن ورطه گرفتار و ناشناخت (ترجمهء...
ناشناختن
[شِ تَ] (مص منفی) نشناختن استنکار (زوزنی) (منتهی الارب) انکار (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (ترجمان القرآن) نکر (دهار) (تاج المصادر بیهقی) تناکر (منتهی الارب) مقابل شناختن رجوع به شناختن شود.
ناشناختنی
[شِ تَ] (ص لیاقت) که قابل شناختن نیست که آن را نتوان شناخت مقابل شناختنی رجوع به شناختنی شود.
ناشناخته
[شِ تَ / تِ] (ن مف مرکب)ناشناخت مجهول نکره غیرمعلوم (از ناظم الاطباء ||) ناشناس غریب بیگانه که شناخته و معروف و آشنا نیست : با ناشناخته هم سفر مباش (خواجه عبدالله انصاری (||) ق مرکب) بناشناس متنکروار متنکراً.
ناشناس
[شِ] (نف مرکب) آنکه آگاه نیست و شناسائی ندارد جاهل بی اطلاع نادان بی علم (ناظم الاطباء) ناشناسنده : وگر نقره اندود باشد نحاس توان خرج کردن بر ناشناسسعدی (|| ن مف مرکب) غیرمعروف مجهول || دهاتی روستائی (ناظم الاطباء||) غریب اجنبی ناآشنا (|| ق مرکب) بناشناس متنکروار متنکراً ناشناخت...
