ناژولیدن
[دَ] (مص منفی) مقابل ژولیدن رجوع به ژولیدن شود.
ناژولیدنی
[دَ] (ص لیاقت) مقابل ژولیدنی رجوع به ژولیدنی شود.
ناژولیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) مقابل ژولیده ناآشفته رجوع به ژولیده شود.
ناژه
[ژَ / ژِ] (اِ) زبانهء قپان (برهان قاطع) (آنندراج) زبانهء ترازو زبانهء قپان (ناظم الاطباء) مصحف ناره است (برهان قاطع چ معین حاشیهء ص 2098 ) رجوع به ناره شود (|| اِ مصغر) نی قصبه (یادداشت مؤلف) نایژه نایچه رجوع به نایژه شود.
ناژین
(اِ) درخت پشه غال را گویند (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) شجره البق.
ناس
(ع اِ) اسمی است که برای جمع وضع شده مثل قوم و رهط واحدش انسان است و بر انس و جن اطلاق می شود و اغلب بر انس و گفته اند که اصلش اناس است که جمع انس باشد و این جمعی است نادر که با آوردن الف و لام...
ناسٍ
[سِنْ] (ع ص) رجوع به ناسی شود.
ناس
(اِخ) نام قریه ای بزرگ از نواحی خراسان (تاج العروس) قریهء بزرگی است بنواحی ابیورد (از سمعانی).
ناس
(اِخ) [ ال ] سورهء صدوچهاردهمین از قرآن، و آن شش آیت است، پس از سورهء فلق و آخرین سوره است از قرآن و به این آیت شروع می شود: قل اعوذ برب الناس.
ناس
(اِخ)( 1) رودخانه ای است در کلمبیای بریتانیا که از سلسله جبال غربی روشوز( 2)سرچشمه می گیرد طول آن 350 هزارگز است و Nasse (2) - Rocheuses - ( به خلیجی در اقیانوس آرام می ریزد ( 1.
ناسائیدن
[دَ] (مص منفی) نیاسائیدن مقابل آسائیدن به معنی آسودن نیاسودن : منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخم ها بر می تنممولوی ||نسائیدن نسودن نسابیدن مقابل سائیدن.
ناسائیدنی
[دَ] (ص لیاقت) نسائیدنی که درخور سائیدن نیست که سودن را نشاید مقابل سائیدنی [دَ] (ص لیاقت) نسائیدنی که درخور سائیدن نیست که سودن را نشاید مقابل سائیدنی.
ناسائیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیاسائیده نیاسوده بی آرام مقابل آسائیده || نسائیده نسابیده مقابل سائیده.
ناسابیدن
[دَ] (مص منفی) در تداول، مقابل سابیدن به معنی سائیدن رجوع به سابیدن شود.
ناسابیدنی
[دَ] (ص لیاقت) که سائیدنی نیست که ازدر سابیدن نیست مقابل سابیدنی رجوع به سابیدنی شود.
ناسابیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) نسابیده سابیده نشده که سابیده و نرم نشده است مقابل سابیده رجوع به سابیده و سائیده شود.
ناساتیا
(اِخ) نام یکی از خدایان آریانهای هندی که مورد قبول و پرستش قوم میتانی نیز بوده است رجوع به تاریخ ایران باستان ج 1 ص 39 و کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ص 47 شود.
ناساختگی
[تَ / تِ] (حامص مرکب)ساخته نبودن آماده و بسیجیده نبودن || نابسامانی روبراه نبودن مرتب نبودن || ناسازگاری.
ناساخته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب)نابسیجیده بی تهیه بی ساز و برگ ناآماده : ولیکن بدینگونه ناساخته گر آیم دمان گردن افراختهفردوسی ناساخته رحلت باید کرد (کلیله و دمنه) پیوسته چنان نشین که گویی دشمن بر در است تا اگر ناگه از در درآید ناساخته نباشی (مجالس سعدی ||) ناتمام...
ناساز
(ص مرکب) از: نا (نفی، سلب) + ساز (ساختن) کردی: ناساز، ناز( 1) (خشن زمخت) بی تناسب نامتناسب (حاشیهء برهان قاطع چ معین) ناموزون ناهموار بی اندام نتراشیده و نخراشیده : هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست حافظ || ناساخته...
