ناز و نوز
[زُ] (اِ مرکب، از اتباع) قر و غربیله (یادداشت مؤلف) ادا و اطوار رجوع به ناز شود.
ناز و نوش
[زُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)عیش و نوش خوشگذرانی : صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد حافظ.
ناز و نیاز
[زُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)شیوه های عشق و حسن و حرکات و سکناتی که از طرفین سر زند (آنندراج) (بهار عجم ||) ناز و نعمت نعمت و فراوانی : چنین گفت با دختر سرفراز که ای پروریده به ناز و نیازفردوسی.
نازویه
[یَ / وَیْهْ] (اِخ) ابراهیم، مکنی به ابواسحاق نیشابوری، از مشاهیر عرفای قرن چهارم هجری و معاصر با المقتدر بالله عباسی است نسبت طریقتی وی به شیخ ابوعثمان حیری موصول و سال وفاتش مجهول و قبرش در قبرستان بزرگ نیشابور مشهور و به جهت خوبی صوت و صورت به همین...
نازه
[زِ] (اِ) در تداول مردم سیرجان کرمان، ناخن.
نازه
[زِهْ] (ع ص) پاک پارسا پاکدامن (ناظم الاطباء) ج، نزهاء.
نازه النفس
[زِ هُنْ نَ] (ع ص مرکب)پرهیزکار که تنها باشد و به خود و مال خود مخالطت بیوت نکند و مال و خانهء خود از دیگران نیالاید (منتهی الارب) نازه النفس؛ عفیف متکرم یحل وحده و لایخالط البیوت بنفسه و لاماله (اقرب الموارد) (معجم متن اللغه) پارسا و پرهیزکار که تنها...
نازی
(ص نسبی) اهل ناز پرناز نازو که ناز می کند که اهل ناز است || نازی نازی؛ کلمه ای که بدان کودکان را نوازش دهند آنگاه که دست بر سر آنان کشند (یادداشت مؤلف).
نازی
(اِ) در تداول، گربه را گویند نازو پیشی پیشو.
نازی
(ص، اِ) نازیست (|| اِخ) علامت اختصاری حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان هیتلری رجوع به نازیسم شود.
نازی
(اِخ) دهی است جزء دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات در 7هزارگزی شمال خمین و 3هزارگزی مشرق راه شوسهء خمین به اراک، در جلگه ای واقع شده است هوایش معتدل و سکنه اش 436 نفر است آب آن از چشمه سار تأمین می شود محصولش غلات و بنشن و چغندرقند...
نازی آباد
( (اِخ) ده کوچکی است از بخش ری شهرستان تهران با 20 نفر سکنه راه ماشین رو دارد (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ص 220.
نازیب
(ص مرکب) بدشکل مکروه (آنندراج از فرهنگ فرنگ) زشت بدشکل (ناظم الاطباء ||) بی ظرافت و نزاکت (ناظم الاطباء).
نازیبا
(ص مرکب) زشت بدشکل (ناظم الاطباء) قبیح بدگل : روی ترکان هست نازیبا و گست زرد و پرچین چون ترنج آبخست علی فرقدی گرمی و سردی ترا هر دو مثالست از ستم زآن همی هریک جهان را زشت و نازیبا کند ناصرخسرو زشت باشد دبیقی و دیبا که بود بر...
نازیبائی
(حامص مرکب) زشتی (ناظم الاطباء) قبح قبح منظر || بی زینتی (ناظم الاطباء) نازیبا بودن زیبا نبودن رجوع به نازیبا شود.
نازیبایش
[یِ] (اِمص مرکب) نازیبائی زشتی || بی زینتی (ناظم الاطباء).
نازیبنده
[بَ دَ / دِ] (نف مرکب) که زیبنده نیست که درخور نیست مقابل زیبنده ناشایسته ناسزاوار رجوع به زیبنده شود.
نازیبیدن
[دَ] (مص منفی) نزیبیدن زیبنده نبودن ناسزاوار بودن مقابل زیبیدن رجوع به زیبیدن شود.
نازیدن
[دَ] (مص) ناز کردن و استغنائی نمودن (آنندراج) تدلل دلربائی : مر مرا شرم گرفت از تو و نازیدن تو مر ترا ای دل و جان شرم همی ناید ازین؟ فرخی بنازید اگرتان نوازد به مهر بترسید چون چین درآرد به چهراسدی || خرامیدن به ناز و نخوت خرامیدن :...
نازیدنی
[دَ] (ص لیاقت) که قابل تفاخر و نازیدن است رجوع به نازیدن شود.
