نازردنی
[زُ دَ] (ص لیاقت) که نبایدش آزرد که ازدر آزردن نیست که آزردن آن روا نیست : بپرهیز از هرچه ناکردنی است میازار آن را که نازردنی استفردوسی.
نازرده
[زُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیازرده ناآزرده آزرده نشده مقابل آزرده.
نازستنی
[زِ تَ] (ص لیاقت) مردنی نازیستنی مقابل زیستنی رجوع به زیستنی شود.
نازش
[زِ] (اِمص) نازیدن رجوع به نازیدن شود || نازش و ناز حرکات خوشاینده که معشوقان بر عاشقان کنند (آنندراج ||) امتناع تکبر (ناظم الاطباء) بی دماغی استغناء (از آنندراج) - نازش آوردن؛ ناز کردن : گر او نازش آرد من آرم نیاز مگر گردد از بنده خشنود بازنظامی || فخر...
ناز شست
[زِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)پیش کشی است که نزدیکان پیشگاه شهریاری هنگامی می گذرانند که پادشاه به دست و تیر خود نشان یا شکاری را می زند بدانگونه که شایستهء آفرین و ستایش باشد (از آنندراج) - ناز شست کسی؛ در تداول، آفرین! زه! احسنت! حبذا! - ناز شستم؛...
ناز شست داشتن
[زِ شَ تَ] (مص مرکب) در تداول، ناز شست داشتن کاری؛ قابل انعام و جایزه و احسنت و آفرین بودن آن کار.
ناز شست گرفتن
[زِ شَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) در ازای هنرنمائی یا کاری فوق العاده پاداش و انعام گرفتن || در تداول، باج سبیل گرفتن حق و حساب گرفتن.
ناز شصت
[زِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) ناز شست رجوع به ناز شست شود.
نازش کردن
[زِ کَ دَ] (مص مرکب)نازیدن بالیدن : و همه مردمان بیرون از قریش او را دوست داشتندی و پدرش به او نازشی کردی (ترجمه طبری) بدانسان که شاهان نوازش کنند بدان بندگان نیز نازش کنندفردوسی شما هم بدو نیز نازش کنید بکوشید تا عهد او نشکنیدفردوسی من همی نازش به...
نازع
[زِ] (ع ص) شتر آرزومند جای باش و چراگاه، مذکر و مؤنث در وی یکسانست (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): بعیر نازع و ناقه نازع؛ که مشتاق وطن و چراگاه خود باشد (از اقرب الموارد ||) کسی که اشتیاق و آرزوی وطن بر او غلبه کرده باشد (از معجم متن...
نازعات
[زِ] (ع ص، اِ) جِ نازعه رجوع به نازعه شود.
نازعات
[زِ] (اِخ) (ال ) نام سورهء هفتاد و نهم قرآن مجید، پس از سورهء نبأ و پیش از سورهء عبس، مکیه و دارای 46 آیه است.
نازعه
[زِ عَ] (ع اِ) ستاره یا کمان (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (معجم متن اللغه) ج، نازعات قوله تعالی : و النازعات غرقا؛ یعنی ستارگانی که از افقی برآمده و در افق دیگر فرومی روند و یا کمانهائی که در دست تیراندازان در راه خدا یا ملائکه که نزع روح...
نازک
[زُ] (ص)( 1) کنایه از معشوق و مطلوب و شاهد (برهان قاطع) محبوب نازکننده بت فغ جانانه دلدار دلبر (انجمن آرا) محبوب معشوق شاهد (ناظم الاطباء) : ز چندان نازکان و نازنینان نمی بینم یکی از همنشیناننظامی آرزومندتر از شراب وصل نازکان (ترجمهء محاسن اصفهان) رسید نازک من ای نظارگی...
نازک آغوش
[زُ] (ص مرکب) آنکه دارای بر و آغوش نرم و ملایم باشد (ناظم الاطباء) نرم بر نرم تن لطیف اندام نازک بدن : به شیرینی از گلشکر نوش تر به نرمی ز گل نازک آغوش ترنظامی.
نازکانه
[زُ نَ / نِ] (ق مرکب) به ناز و ظرافت از روی نازکی ظریفانه : خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار کاشفتگی مبادت از آشوب باد دیحافظ.
نازک ادا
[زُ اَ] (ص مرکب)شیرین حرکات خوش اطوار که حرکات و اطوارش ظریفانه و دلنشین است خوش حرکات : یک شیوه حاصلم ز تو نازک ادا نشد گویا دل شهید مرا خونبها نشد جلال اسیر (از آنندراج ||) خوش آواز خوشنوا خوش الحان (|| اِ مرکب) بلبل (ناظم الاطباء).
نازک اندام
[زُ اَ] (ص مرکب) آنکه همه اندام و اعضای وی نرم و لطیف باشد (ناظم الاطباء) ظریف ظریف اندام جوان متناسب اعضا که اندامی ظریف و زیبا دارد : طلب کرد یار دلارام را پری پیکر نازک اندام رانظامی کافروخته روی بود و بدرام پاکیزه نهاد و نازک اندام نظامی...
نازک اندیش
[زُ اَ] (نف مرکب)باریک بین نازک خیال دقیق الفکر.
نازک اندیشه
[زُ اَ شَ / شِ] (ص مرکب)دقیق الفکر که اندیشه ای ظریف و نازک و دقیق دارد.
