نازک کار
[زُ] (ص مرکب) در تداول بنایان، آنکه گچ بدیوار مالد یا گل گچین و امثال آن سازد بنائی که سفیدکاری و گچ بری کند بنائی که تنها به گچ کاری پردازد (یادداشت مؤلف) مقابل سفت کار و کلفت کار.
نازک کاری
[زُ] (حامص مرکب) کارهای باریک لطیف مثل گچ بری و باریک سازی های نقاشی (فرهنگ نظام) آن کاری نازک است که در گچ بری و زرگری و مانند اینها هویدا می گردد منبت کاری را هم گویند (آنندراج) عمل نازک کار رجوع به نازک کار شود.
نازک کمر
[زُ کَ مَ] (ص مرکب)نازک میان کمرباریک لاغرمیان که میانی لاغر و باریک و موزون دارد : پنجهء بهلهء نازک کمران با عدم دست و گریبان شده است صائب (آنندراج).
نازکک میان
[زُ کَ] (ص مرکب)نازک میان : ای نازکک میان و همه تن چو پرنیان ترسم که از رکوع ترا بگسلد میان خسروی (تحفه الاحباب).
نازک مزاج
[زُ مِ] (ص مرکب) آنکه دارای طبیعت و سرشت نرم و ملایم باشد (ناظم الاطباء ||) زودرنج حساس رقیق القلب.
نازک مزاجی
[زُ مِ] (حامص مرکب)ملایم طبعی نرم خوئی || رقت قلب زودرنجی حساسیت : اگر دانستمی نازک مزاجیهای طبعش را درون سینه پای آه را زنجیر می کردم ؟ (از آنندراج) بس که از نازک مزاجی بی دماغم کرده اند می برد از خویش موج چین پیشانی مرا جودت هندی.
نازک مشام
[زُ مَ] (ص مرکب)نازک دماغ که مشامی حساس دارد : بس که در بزمی نسیمی گشته ام نازک مشام نکهت گلهای باغ از خار صحرا می کشم ؟ (از آنندراج).
نازک مشرب
[زُ مَ رَ] (ص مرکب)نازپرورده نازک چر ظریف طبع در طعام و شراب : صاف ساغر باد ارزانی به نازک مشربان من که محنت پرورم درد ایاغم آرزوست ؟ (از آنندراج).
نازک منش
[زُ مَ نِ] (ص مرکب)نازک طبیعت.
نازک منشی
[زُ مَ نِ] (حامص مرکب)صفت نازک منش : عنقا که ز نازک منشی جای نگه داشت هرگز طرف دامنش از عار تر آمد؟انوری.
نازک میان
[زُ] (ص مرکب) کمرباریک باریک میان که کمری نازک و لاغر و ظریف دارد معشوق زیبای کمرباریک : نیست چون نازک میانی در نظر آشفته ام رشتهء شیرازه از موی کمر باشد مرا صائب (از آنندراج).
نازک نارنجی
[زُ رَ / رِ] (ص مرکب) در تداول، که به هر ناملایمی برنجد نازپرورده ای که تحمل اندک دشواری نیارد کردن زودرنج که تاب اندک سختی ندارد نازپرورده.
نازکنان
[کُ] (ق مرکب) خرامان با ناز و عشوه نازان : سوی حوض آمدند نازکنان گره از بند فوطه بازکناننظامی.
نازکننده
[کُ نَ دَ / دِ] (نف مرکب) نازنده (ناظم الاطباء).
نازک وجود
[زُ وُ] (ص مرکب) آنکه دارای بدن نرم و نازک باشد (ناظم الاطباء).
نازک و نرم
[زُ کُ نَ] (ترکیب عطفی، ص مرکب) نرم و نازک نازپرورده حساس زودرنج رجوع به نرم و نازک شود : کاین هوا خشک و این زمین گرم است وین ملک زاده نازک و نرم استنظامی.
نازکه
[زُ کَ / کِ] (اِ) باریکه تیریز تریشه قطعهء باریک از هر چیز: یک نازکه از چیزی؛ باریکه ای از آن.
نازکی
[زُ] (حامص) نرمی ملایمت (ناظم الاطباء) : تا بر تو برگ گل نزند دست روزگار بختت بپروراند در ناز و نازکیسوزنی|| باریکی || دقت (ناظم الاطباء) ظرافت : در آن خدمت بغایت چابکی داشت که کار نازنینان نازکی داشتنظامی با کمال نازکی افکار ما بی مغز نیست هر حبابی کشتی...
نازکی استرآبادی
از اولاد حافظ سعد است مردی عاشق پیشه و دل ریش و در سلوک » : [زُ یِ اِ تِ] (اِخ) از شاعران قرن دهم است سام میرزا آرد 1) او راست: باغبان از گل حدیثی گفت و از گلزار خویش عارضش دید و پشیمان گشت از گفتار خویش و...
نازکی تبریزی
1) او راست: داغ بر دست خود آن )« به تاج دوزی مشغول است » : [زُ یِ تَ] (اِخ) از شاعران قرن دهم است سام میرزا صفوی آرد سیم بدن می سوزد داغ او می نهد اما دل من می سوزد رجوع به قاموس الاعلام ج 6 ص 4543...
