نازک اندیشی
[زُ اَ] (حامص مرکب)دقت در فکر دقیق الفکر بودن.
نازک بخارائی
[زُ کِ بُ] (اِخ) شوکت بخارائی از شاعران قرن یازدهم بخاراست وی مدتی نازک تخلص کرد و زمانی هم تخلص شوکت را برگزید( 1) به روایت نصرآبادی( 2) به سال 1088 ه ق به هرات آمد و به خدمت حاکم هرات رسید و مهربانیها دید و از توجهات میرزا...
نازک بدن
[زُ بَ دَ] (ص مرکب) معشوق هر که بدن لطیف دارد (فرهنگ نظام) کنایه از معشوق باریک میان لطیف تن (انجمن آرا) معشوق لطیف و زیبا (ناظم الاطباء) که تنی لطیف و ظریف و زودرنج دارد تنک پوست لطیف اندام : نازک بدنی که می نگنجد در زیر قبا چو...
نازک بدن
[زُ بَ دَ] (اِ مرکب) نوعی از رستنی باشد شبیه به بستان افروز لیکن ساقش سرخ و خوش رنگ می باشد و بعضی گویند سرخ مرد همانست (برهان قاطع) آن را سرخ مرد نیز خوانند (فرهنگ نظام بنقل از جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج ||) در هندوستان نوعی از کنار که...
نازک بدنی
[زُ بَ دَ] (حامص مرکب)نازک بدن بودن ظرافت و لطافت صفت و حالت نازک بدن : شمع گر با تو کند دعوی نازک بدنی کشتنی، سوختنی باشد و گردن زدنیفطرت.
نازک بین
[زُ] (نف مرکب) باریک بین دقیق موشکاف نکته سنج.
نازک بینی
[زُ] (حامص مرکب) دقت موشکافی حالت و صفت نازک بین رجوع به نازک بین شود.
نازک پوست
[زُ] (ص مرکب) که پوستی نازک و ظریف و ترد دارد که پوستش کلفت و ضخیم و خشن نیست.
نازک تن
[زُ تَ] (ص مرکب) ظریف لطیف نازپرورده نازک بدن.
نازک تنی
[زُ تَ] (حامص مرکب)ظرافت نازپروردگی شادابی : بدان نازک تنی و آبداری چو مرغی بود در چابک سوارینظامی.
نازک تهیگاه
[زُ تُ] (ص مرکب)باریک کمر (ناظم الاطباء).
نازک جگر
[زُ جِ گَ] (ص مرکب) که جگری نازک و آزارپذیر دارد که نازپرورده و حساس است و زودرنج : نازک جگران باغ رنجور شیرین نمکان تاک مخمورنظامی.
نازک چر
[زُ چَ] (نف مرکب) نازپرورده که در ناز و نعمت زیسته است که همه غذائی نتواند خورد که به غذای لطیف و خوب عادت کرده است خوش خوراک نازک خوراک.
نازک چری
[زُ چَ] (حامص مرکب)نازک چر بودن صفت نازک چر رجوع به نازک چر شود.
نازک خراسانی
[زُ کِ خُ] (اِخ) رجوع به نازکی خراسانی شود.
نازک خلق
[زُ خُ] (ص مرکب) نرم خوی متواضع (ناظم الاطباء) نازک طبع نازک خو (آنندراج).
نازک خوار
[زُ خوا / خا] (نف مرکب) که غذای خوب و مطبوع خورد که هر غذائی نتواند خورد نازک چر.
نازک خواری
[زُ خوا / خا] (حامص مرکب) صفت نازک خوار.
نازک خور
[زُ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب)نازک خوار.
نازک خوراک
[زُ خوَ / خُ] (ص مرکب)نازک خوار نازک چر.
