نازآفرین
[فَ] (نف مرکب) پدیدآورندهء خوشی و خرمی خداوند ناز آفرینندهء ناز (|| ن مف مرکب) پدیدگشته از فخر و تکبر || با ملایمت و نرمی ساخته شده (ناظم الاطباء ||) نازنین رجوع به ناز شود.
ناز آوردن
[وَ دَ] (مص مرکب) ظاهراً به معنی شادی آوردن و ایجاد شادی و آسایش و نعمت کردن : کنون دانش و داد باز آوریم بجای غم و رنج ناز آوریمفردوسی که تا زنده ام هیچ نازارمت برم رنج و همواره ناز آرمتاسدی.
نازا
(نف مرکب) مادهء هر حیوان که زاینده نباشد (آنندراج) (غیاث اللغات) عقیم که نزاید که هیچ نزاید سترون قسری عاقر ستاغ نازاینده.
نازائی
(حامص مرکب) عُقم سترونی عقر عقارت عُقرت نازائیدن نازا بودن زائنده نبودن.
نازائیدن
[دَ] (مص منفی) مقابل زائیدن رجوع به زائیدن شود.
نازائیدنی
[دَ] (ص لیاقت) مقابل زائیدنی رجوع به زائیدنی شود.
نازائیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) مقابل زاییده رجوع به زاییده شود.
نازاد
(ص مرکب) عقیم بی بار و بر (ناظم الاطباء) نازا نازاینده سترون عقیم : گاو نازاد گشت زاینده آب در جویها فزایندهنظامی.
نازادن
[دَ] (مص منفی) نزادن نزائیدن مقابل زادن رجوع به زادن و زاییدن شود : شعر ناگفتن به از شعری که باشد نادرست بچه نازادن به از شش ماهه افکندن جنین منوچهری.
نازادنی
[دَ] (ص لیاقت) مقابل زادنی رجوع به زادنی شود.
نازاده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) بچه ناورده بارننهاده نزاده که بار خود ننهاده باشد که بچهء خود نزائیده باشد : گر نبایدت بزادن بگرایم من همچنین باشم و نازاده بپایم منمنوچهری || نزائیده متولدنشده : ای ازآن آوا که گر گوباره آنجا بگذرد بفکند نازاده بچه باز گیرد زاده...
نازارت
Nazareth - ( [رِ] (اِخ)( 1) قصبه ای است در بلژیک و 4943 تن جمعیت دارد توربافی و توتون آن معروف است ( 1.
نازارت
Nazareth (2) - ( [رِ] (اِخ)( 1) یکی از شهرهای برزیل است در کنار رود ژاگاریپ( 2) واقع است و 8هزار تن جمعیت دارد ( 1 - Jaguaripe.
نازارت
Nazareth - ( [رِ] (اِخ)( 1) یکی از شهرهای فلسطین است و 10 هزار تن جمعیت دارد ( 1.
نازاردن
[دَ] (مص منفی) ناآزردن نیازردن : که تا زنده ام هیچ نازارمت برم رنج و همواره ناز آرمتاسدی رجوع به آزردن و نیازردن شود - امثال: خون بریزد که موی نازارد، شبیه با پنبه سر بریدن.
نازاس
Nazas - ( (اِخ)( 1) یکی از شهرهای مکزیک است و 6525 تن جمعیت دارد معادن نقرهء آن معروف است ( 1.
نازان
(نف) نازکننده مانند معشوقه (ناظم الاطباء) نازنده مفتخر مباهی بالنده سربلند سرافراز که می نازد : ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاهفردوسی و حق نازان شد و باطل حیران (تاریخ بیهقی) او اصل مهتریست مر آن اصل را تو فرع نازان بتو چو...
نازایندگی
[یَ دَ / دِ] (حامص مرکب)عقیمی (ناظم الاطباء) عُقم عقم عقره (از منتهی الارب) زاینده نبودن سترونی.
نازاینده
[یَ دَ / دِ] (نف مرکب) ماده ای که باردار نشده و نزائیده باشد (ناظم الاطباء ||) عقیم نازا سترون (ترجمان القرآن) عقیم بی بر (ناظم الاطباء) عقیم عقام عاقر (از منتهی الارب) نازا : چون خواهد که از شتر و گاو زکوه بدهد باید که هر گوسفند زاینده و...
نازبالش
[لِ] (اِ مرکب) قسمی از متکای کوچک است (فرهنگ نظام) بالش سر (شمس اللغات) نازبالین نوعی از تکیه (آنندراج) بالش نرم متکای پهن و نرم بالش کوچکی که در زیر گوش گذارند (ناظم الاطباء) مرفقه مخده مصدغه وساده (از منتهی الارب) بالش خرد زیرگوشی نهال نهالی بالشتک بالشتو بالشچه :...
