نازک خوراکی
[زُ خوَ / خُ] (حامص مرکب) حالت و صفت نازک خوراک رجوع به نازک خوراک شود.
نازک خوری
[زُ خوَ / خُ] (حامص مرکب) نازک خواری.
نازک خیال
[زُ] (ص مرکب) که خیالش نازک و لطیف و رقیق است که مخیله ای دقیق و قوی دارد نازک اندیش دقیق الفکر : چو مضمونی که در دل بگذرد نازک خیالی را سخن هردم بگرد آن لب خاموش می گردد جلال اسیر (از آنندراج) گرچه صائب نازک افتاده ست آن...
نازک خیالی
[زُ] (حامص مرکب) دقت خیال قوت تخیل باریک اندیشی صفت نازک خیال.
نازک دل
[زُ دِ] (ص مرکب) دل نازک رقیق القلب لین الفوآد زودرنج آنکه زود از بدی متأثر شود و گرید حساس : زنان نازک دلند و سست رایند بهر خو چون برآریشان برآیند (ویس و رامین) بس این سنگ سخت از دل انگیختن به نازک دلان درنیامیختننظامی مرنج ای شاه نازک...
نازک دلی
[زُ دِ] (حامص مرکب) رقت قلب مهربانی زودرنجی رحم دلی حالت و صفت نازک دل.
نازک دماغ
[زُ دَ] (ص مرکب) آنکه شامه ای حسّ اس دارد که شامهء وی قویست : چنان آن نازنین نازک دماغ است که او را بوی گل دود چراغ است ملاطاهر غنی (از آنندراج).
نازک دماغی
[زُ دَ] (حامص مرکب)صفت نازک دماغ رجوع به نازک دماغ شود.
ناز کردن
[کَ دَ] (مص مرکب) غنج تدلل (تاج المصادر بیهقی) دلال (دهار) داله ادلال عشوه گری رجوع به ناز شود || تفاخر استکبار خودنمائی تکبر : یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند حافظ || بی رغبتی نمودن امتناع کردن...
نازک سرا
[زُ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش آستانهء شهرستان لاهیجان در 7هزارگزی شمال آستانه و 7هزارگزی شمال جادهء شوسهء آستانه به رشت و در کنارهء غربی سفیدرود، در جلگه واقع است هوایش معتدل مرطوب و مالاریاخیز است 254 تن سکنه دارد، اهالی فارسی را به لهجهء گیلکی تکلم...
نازکش
[کَ / کِ] (نف مرکب) از: ناز + کش به معنی کشندهء ناز آنکه ناز می کشد که تحمل ناز می کند تیمارخوار : ای به زمین بر چو فلک نازنین نازکشت هم فلک و هم زمیننظامی دل نهم بر شما و خوش باشم هرچه خواهید نازکش باشمنظامی نیست یکی...
نازک شاه
[زُ] (اِخ) ابن ابراهیم، از ملوک کشمیر است و دو بار (در 934 و 942 ه ق) به سلطنت رسید رجوع به معجم الانساب ج 2 ص 432 شود.
نازک شدن
[زُ شُ دَ] (مص مرکب) نازک شدن گوشت؛ ترد و زودپز شدن آن بعلاج، مانند در برف و یخ نهادن یا در ماست و امثال آن خوابانیدن آن یا برگ انجیر یا انجیر نارس در دیگ گوشت کردن یا پاشیدن گرد انجیر خام خشکانیده بر آن، و امثال آن (یادداشت...
نازکشی
[کَ / کِ] (حامص مرکب) ناز کشیدن تحمل ناز کردن : کز شگرفی و دلبری و خوشی بود یاری سزای نازکشینظامی.
ناز کشیدن
[کَ / کِ دَ] (مص مرکب) ناز بردن تحمل ناز کردن رجوع به ناز شود : مستان کشند ناز زن قحبه نی مردمان عاقل هشیارشناصرخسرو چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم از عشق من و ناز خود آگاه نئی نوزسوزنی به جور از نیکوان نتوان بریدن بباید ناز...
نازک طبع
[زُ طَ] (ص مرکب) ظریف حساس زودرنج اندک احتمال نازپرورده : تو نازک طبعی و طاقت نیاری گرانیهای مشتی دلق پوشانحافظ.
نازک طبعی
[زُ طَ] (حامص مرکب)زودرنجی بی تحملی : مرا حیائی مناع است و نازک طبعی با آن یار است (چهار مقاله ||) نازک چری نازک خوراکی در غذا ایراد گرفتن همه غذائی نخوردن : ازین نازک طبعی، خرده گیری، عیبجوئی، بدخوئی که از آب کوثر ( نفرت داشتی (سندبادنامه ص 206.
نازک طبیعت
[زُ طَ عَ] (ص مرکب)نازک طبع : تو ای نازک طبیعت می بری دل را نمی دانی که چندین کاروان ناله می آید به دنبالش ناصر علی (از آنندراج).
نازک طینت
[زُ نَ] (ص مرکب)نازک طبع نازک طبیعت حساس نازپرورده : مغیلان پای نازک طینتان را در حنا دارد چه غم دارد ز خار آن کس که آتش زیر پا دارد طالب (از آنندراج).
نازک عذار
[زُ عِ] (ص مرکب) که عذاری لطیف دارد جوان نوخاسته که پوست صورتش لطیف است که گونه ای شاداب و مو برنارسته دارد : ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمودحافظ.
