ناریت
[ری یَ] (از ع، مص جعلی، اِمص)مأخوذ از تازی، خشمگینی و غضبناکی آتشین مزاجی تندی (ناظم الاطباء).
ناریختن
[تَ] (مص منفی) مقابل ریختن رجوع به ریختن شود.
ناریختنی
[تَ] (ص لیاقت) مقابل ریختنی رجوع به ریختنی شود.
ناریخته
[تَ / تِ] (ن مف مرکب) نریخته مقابل ریخته رجوع به ریخته شود : اشک تو اگرچه هست تریاک ناریخته به چو زهر بر خاکنظامی هنوز آن طلسم برانگیخته در آن دشت مانده ست ناریختهنظامی سکندر بر آن لوح ناریخته چو لوحی شد از شاخ آویختهنظامی.
ناریدن
[دَ] (مص) مبدل نالیدن (فرهنگ نظام) نالیدن (از فرهنگ رشیدی) رجوع به ناره شود : ناریدن نارو و نواهای سریچه ناطق کند آن مردهء بی نطق و بیان راسنائی || شکار کردن گرفتن گرفتار کردن || بزرگ کردن || دراز شدن (ناظم الاطباء) قد کشیدن دراز شدن (شعوری).
ناری طغای
[طُ] (اِخ) ابن کوچ بقابن کیبوقا از ملازمان سلطان ابوسعید بود و سلطان بدو بدگمان شد و وی از خشم سلطان فرار کرد و در خراسان فتنه ها برپا ساخت و با تاشتیمور [ از سرداران ابوسعید ] که به دفع او مأمور گشته بود همدست شد و برای کشتن...
ناریل
(اِ) لغت هندی به معنی نارگیل است مؤلف مخزن الادویه آرد: نارجیل، معرب ناریل هندی است زیرا که به هند تازهء آن را ناریل و خشک آن را کهوپره نامند و به عربی جوز هندی (از مخزن الادویه ص 553 ) رجوع به نارجیل و نارگیل شود.
ناریمخ
جهان به چهار قسمت تقسیم شده است و در « باج پران » [مُ] (اِخ)( 1) ابوریحان در ذکر تحدید معمورهء ارض نزد هندیان آرد: در به هشت ناحیه و در ناحیهء بین جنوب و مغرب، به روایت سنگهت یکی از طوایفی که زندگی می کنند ناریمخ نام دارند «...
نارین
(ص) تر و تازه || تابان روشن صاف براق || ظریف آراسته (ناظم الاطباء).
نارین
(مغولی، اِ) مغول به خزانهء محتوی جواهرات و زر سرخ که زیر نظر مستقیم سلطان وقت بوده است نارین می گفته اند رشیدالدین فضل الله آرد: در این وقت پادشاه اسلام ضبط آن چنان فرمود که خزانها جدا باشد هرآنچه مرصعات بود تمامت به دست مبارک در صندوق نهد چنانکه...
نارین آباد
(اِخ) از دهات دهستان عباسی بخش بستان آباد شهرستان تبریز است در 33 هزارگزی مشرق بستان آباد و 10 هزارگزی جادهء شوسهء میانه به تبریز و در جلگهء سردسیر واقع است و 166 تن سکنه دارد آبش از چشمه و محصولش غلات و حبوبات و شغل ( مردمش زراعت و...
نارین بوقا
(اِخ) نارین طغای ضبط دیگری است از ناری طغای و نارین طغای رجوع به نارین طغای و نیز رجوع به از سعدی تا جامی چ 2 ص 76 شود.
نارین دژ
[دِ] (اِ مرکب) مانند ارگ دژی است که در دژ دیگر باشد بالاحصار نیز بهمین معنی است (آنندراج ||) و نیز به معنی دژی است که بالای کوه باشد (آنندراج).
نارین طغای
امرا نارین طغای و طاشتمور در ملک فتنه » : [طُ]( 1) (اِخ) ناری طغای ضبط دیگری است از ناری طغای حمدالله مستوفی آرد اندیشیدند و قصد ارکان دولت داشتند چون رای جهان آرای پادشاه خلد ملکه [ سلان ابوسعید ] را معلوم گشت در غُرّهء شوال سنهء تسع و...
نارین قلعه
[قَ عَ / عِ] (اِ مرکب) در قلعه ها که چندتوست قلعهء درونی که از همه خردتر است (یادداشت مؤلف) : و توپچیان به دستور توپهای دروازه و بروج و بدن و نارین قلعه را (تاریخ زندیه).
نارین قلعه
[قَ عَ] (اِخ) نام قلعه ای به غربی بغداد (ناظم الاطباء).
نارین قماش
[قُ] (اِ مرکب) پارچهء ظریف خوب (ناظم الاطباء).
ناریوران
[وَ] (اِخ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل و در 24 هزارگزی جنوب بابل، در دشت معتدل هوائی واقع است هوایش مرطوب و مالاریائی است، 80 تن سکنه دارد آب آنجا از سجارود و چشمهء پولک و محصولش برنج و غلات و شغل مردمش ( زراعت است نصف سکنهء...
ناز
(اِ) نعمت رفاه آسایش (حاشیهء برهان قاطع دکتر معین) تنعم کامرانی (آنندراج) نعیم (ترجمان القرآن) نعیم نعمت (مهذب الاسماء) (محمودبن عمر) تن آسانی شادکامی عز عزت بزرگی احترام رامش رخاء : ای لک ار ناز خواهی و نعمت گرد درگاه او کنی لک و پکرودکی خواهی اندر عنا و شدت...
نازآباد
(اِخ) ده کوچکی است از بخش شمیران شهرستان تهران 120 نفر سکنه دارد راه ماشین رو دارد (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ( ص 220.
