نارک
[رَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان فراشبند بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد این ده 29 نفر سکنه دارد و در 33 هزارگزی مغرب ( فیروزآباد و پنج هزارگزی راه مالرو عمومی واقع است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7 ص 232.
نارکتین
[کُ] (فرانسوی، اِ)( 1) یکی از آلکالوئیدهای تریاک است تریاک در حدود 6 درصد نارکتین دارد این آلکالوئید در آب نامحلول است و در الکل حل می شود سمیت آن از تمام آلکالوئیدهای تریاک کمتر است و اثر آرام کنندهء درد و خواب آور ندارد ولی در انواع نزف الدم...
نار کفته
[رِ کَ تَ / تِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نار کفیده (از آنندراج) انار کفته انار کفیده انار شکافته انار ترکیده انار ترک خورده رجوع به نار و نار کفیده شود.
نار کفیده
[رِ کَ دَ / دِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) نار ترکیده (برهان قاطع) انار شکافته (آنندراج) (انجمن آرا) انار ترقیده (شمس اللغات) نار کفته انار کفته : نار کفیده گشته سر سرکشان ز تیغ زآن نار سنگریزهء میدان چو ناردان ازرقی (از آنندراج) رجوع به نار کفته شود.
نارک موسی
[رَ کِ سا] (اِخ) دهی است از دهستان پشت کوه باشت و بابوئی بخش گچساران شهرستان بهبهان در 64 هزارگزی شمال شرقی گچساران و 18 هزارگزی شمال جادهء شوسهء گچساران به بهبهان در ناحیه ای کوهستانی واقع است هوایش معتدل و مالاریائی است و 400 تن سکنه دارد که از...
نارکند
[کَ] (اِ مرکب) انارستان را گویند (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان قاطع) از: نار (انار) + کند = کده (حاشیهء برهان قاطع معین) انارستان و جائی که در آن ناربن فراوان باشد (ناظم الاطباء) دهی است که در آن انار بسیار باشد (از شمس اللغات) (از شعوری) و دهی را نیز...
نار کوشید
[رِ] (اِخ) نام آتشکده ای بوده است بر فراز کوه کوشید خبر آتشکدهء دیگری نیز به ما رسیده است که در بالای کوه کوشید میان نامزد بوده است حمدالله مستوفی قزوینی همین آتشکده را اسم برده و دیر « نار کوشید » فارس و اصفهان منسوب به کیخسرو و به...
نارکوک
(اِ) تریاک افیون (برهان قاطع) (آنندراج) کوکنار (ناظم الاطباء) نارخوک و رجوع به نارخوک شود.
نارکیرا
اصح است (انجمن آرا) رجوع به نارکیوا شود « واو » ،« را » (اِ) در فرهنگها چنین نوشته اند اما بجای.
نارکیو
[وْ] (اِ) غوزهء خشخاش سفید (از برهان قاطع) رجوع به نارکیوا شود.
نارکیوا
[کی وا] (اِ) غوزهء خشخاش سیاه را گویند و به حذف الف آخر غوزهء خشخاش سفید را و به عربی رمان السعال خوانند (برهان قاطع) غوزهء خشخاش سیاه (آنندراج) (ناظم الاطباء) اسم فارسی است و معنی آن انار روباه است و آن را مارکیوا نیز گویند و بعضی خشخاش زبدی...
نارگان
( (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش بافق شهرستان یزد، 20 تن سکنه دارد (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10 ص 194.
نارگیس
(اِ مرکب) پوست بیرونی میوهء نارگیل یا جوز هندی : و پوست بیرونی جوز هندی که آن را نارگیس گویند در حوض آب اندازند تا تمام نرم شود (فلاحت نامه ||) میوهء نارگیل جوز هندی را به زبان هندی تا پوست بیرونی آن باز نکرده اند نارگیس گویند (فلاحت نامه).
نارگیل
( (اِ) نارجیل گوز هندی جوز هندی بارنج رانج گردکان هندی بارنگ حشرج جوزالهند گوز هندو جوز هندو نرجیل( 1 2) معرب آن نارجیل و نارجیله در نامهء پهلوی خسرو کواتان بند )،« انارگیل » آقای دکتر معین در حاشیهء برهان قاطع آرد: پهلوی گوز هندی) خوانند، ) « گوچ...
نارگیله
[لَ / لِ] (اِ) نارجیله نوعی از قلیان که کوزه اش از پوست نارگیل است رجوع به نارگیل شود قسمی قلیان که کوزهء آن به شکل نارگیل یا خود نارگیل است این کلمه به معنی مطلق قلیان از فارسی گرفته شده است (یادداشت مؤلف).
نارگیو
[وْ] (اِ) غوزهء خشخاش سپید (ناظم الاطباء) رجوع به نارکیوا شود.
نارگیوا
(اِ) رجوع به نارکیوا شود.
نارلی
(اِخ) ده کوچکی است از بخش مراوه تپهء شهرستان گنبدقابوس در 21 هزارگزی شمال غربی مراوه تپه، تقریباً در 7 هزارگزی مرز شوروی قرار دارد (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 ص 299 ) و رجوع به آجی سو شود.
نارلی داغ
(اِخ) ده ویرانه ای است از بخش اترک شهرستان گنبدقابوس، در 42 هزارگزی مشرق داشلی برون واقع است ناحیه ای کوهستانی و معتدل هواست و سکنه اش در حدود 500 نفرند که چادرنشینند و در اطراف این ده به سر می برند آب آنجا از چاه تأمین می شود (...
نارماسیس
(اِ) نارمشک رجوع به نارمشک شود.
