نارمشک
[مُ] (اِ مرکب) نار هندی و آن تخمی است سرخ رنگ و اندک سبزی در میان دارد و آن را به عربی رمان مصری خوانند و خاصیت آن نزدیک به سنبل است( 1) (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) گل درختی است موسوم به ناماشیر (مفاتیح) انار خرد شکافته چون گلی...
نارمک
[مَ] (اِخ) دهی است از بخش شمیران تهران در 9هزارگزی جنوب شرقی تجریش و پنج هزارگزی راه شوسهء دماوند به تهران، در دامنه واقع است سردسیر است و صد تن سکنه دارد آب آن از قنات است و محصولش غلات و انار مردمش به زراعت و باغبانی ( مشغولند راه...
نارمنج
[مِ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهء شهرستان بیرجند و در 6هزارگزی جنوب غربی بیرجند در دامنه ای قرار دارد هوایش معتدل است و 132 تن سکنه دارد محصولش غلات است و شغل مردمش زراعت و نمدمالی و جاجیم بافی است، آب آن از قنات تأمین می شود...
نارمند
[مَ] (اِخ) دهی است از دهستان فارغان بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس در 66 هزارگزی مشرق حاجی آباد و 12 هزارگزی جنوب راه مالرو فارغان به احمدی، در ناحیه ای کوهستانی و گرمسیر واقع است 85 تن سکنه دارد آبش از رودخانه و محصولش ( غلات و شغل اهالی زراعت...
نارمند
[مَ] (اِخ) از دهات دهستان گلاشکرد بخش کهنوج شهرستان جیرفت است در 70 هزارگزی شمال غربی کهنوج بر سر راه مالرو گلاشکرد به بافت، در منطقه ای کوهستانی و گرمسیر واقع است و 70 تن سکنه دارد، آبش از رودخانه و محصولش خرما و شغل ( اهالیش زراعت است راه...
نارمیان
(اِخ) (دروازهء) نام یکی از دروازه های ده گانهء تبریز بوده است حمدالله مستوفی آرد: دور باروی تبریز شش هزار گام بوده ( است و ده دروازه دارد: ری و قلعه و سنجاران و نارمیان (تاریخ گزیده ص 76.
نارمیدن
[رَ دَ] (مص منفی) نیارمیدن || نرمیدن مقابل رمیدن.
نارمیدنی
[رَ دَ] (ص لیاقت) مقابل آرمیدنی رجوع به آرمیدنی و آرامیدنی شود || مقابل رمیدنی.
نارمیده
[رَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نیارامیده نیارمیده استراحت نکرده نیاسوده مقابل آرمیده رجوع به آرامیده شود || نرمیده رم نکرده مقابل رمیده رجوع به رمیده شود.
نارناباذ
[رَ] (اِخ) از قرای مرو است (معجم البلدان) سمعانی آرد: ابوالعباس المعدانی آرد که نارناباذ از قرای مرو است اما من [ سمعانی ] چنین قریه ای را نشناختم و از جمعی از اهل علم و خبر هم تحقیق کردم آنان نیز اظهار بی خبری کردند، شاید چنین قریه ای...
نارناباذی
[رَ] (اِخ) لقب ابوعثمان سعیدبن حرب العبدی از راویان حدیث است وی معاصر عبدالله زبیر بوده و از او روایت کرده است (از الانساب سمعانی).
نارناباذی
[رَ] (اِخ) قاسم بن مجاشع بن تمیم بن حبیب بن عبیدبن عامر المرامی مکنی به ابوسهل، یکی از نقیبان دوازده گانه است (از الانساب سمعانی).
نارنج
است « نارنگ » و در لهجهء مرکزی به کسر) کردی، نارنج( 1)، نارنگ( 2) گیلکی، نارنج( 3) نارنج( 4) معرب ) « ر» [رَ / رِ] (اِ) بفتح اصل این لغت هندی است ولی از راه زبانهای ایرانی وارد زبانهای اروپائی شده به صورت اُرانژ و آرنج و اُرَنجه(...
نارنج افشار
[رَ / رِ اَ] (اِ مرکب) ابزاری که بدان آب نارنج گیرند وسیلهء فشردن و آب گرفتن نارنج آب میوه گیری آب لیموگیری آب نارنج گیری.
نارنج باغ
[رَ / رِ] (اِخ) دهی است دارای بیست خانوار و از محلات نکا است (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 88 ) نام قدیمی نکا است رجوع به نکا شود.
نارنج بن
[رِ بُ] (اِخ) از دهات دهستان حومهء بخش رامسر شهرستان شهسوار و در یکهزار و پانصد گزی شمال غربی رامسر کنار جادهء شوسهء رامسر به رودسر در دشت معتدل مرطوب مالاریاخیزی واقع است و 660 تن سکنه دارد و فارسی را به لهجهء گیلکی تکلم می کنند آبش از رودخانهء...
نارنج بن
[رِ بُ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش لنگرود شهرستان لاهیجان در 14 هزارگزی جنوب لاهیجان و 2هزارگزی بجارپس قرار دارد جلگه است و هوائی معتدل و مرطوب و مالاریائی دارد سکنه آن دویست نفرند و فارسی را به لهجهء گیلکی تکلم می کنند آب آن از چشمه سار...
نارنج بندان
[رَ / رِ بَ] (اِخ) از آبادیهای سرحد و از توابع تنکابن است رجوع به مازندران و استرآباد ص 144 شود.
نارنج بندبن
[رِ بَ بُ] (اِخ) از دهات دهستان لنکا شهرستان شهسوار و در 37 هزارگزی جنوب شرقی شهسوار و 4هزارگزی جنوب جادهء شوسهء شهسوار به چالوس، در دشتی واقع است هوایش معتدل و مرطوب و مالاریاخیز است و 50 تن سکنه دارد آب آن از رودخانهء تیله رود است و محصولش...
نارنج بون
[رَ / رِ] (اِخ) نام یکی از رودخانه های مازندران است رجوع به مازندران و استرآباد ص 23 شود.
