نارو
(اِخ) نام جزیره ای است در بحر کاهل که در تحت حکومت نیوزیلند است (فرهنگ نظام).
نارو
[رِو] (اِخ)( 1) نارِف رودی است از شعب رودخانهء بوگ( 2) در لهستان که 479 هزار گز طول دارد جنگ معروف روس و آلمان Narew (2) - Bug - ( در سال 1915 م در کنار این رود روی داد ( 1.
نارو
است (فرهنگ نظام) و « رو » و « نا » [رَ / رُو] (اِ مرکب) فریب دادن و مکر کردن با لفظ زدن نارو زدن گفته می شود مرکب از رجوع به نارو زدن شود.
ناروا
[نارْ](اِ مرکب) ناربا (شعوری) آش انار (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آش آب انار رمانیه ناربا || حرارت گرمی (ناظم الاطباء).
ناروا
[رَ] (ص مرکب) چیزی که روا نباشد (انجمن آرا) (آنندراج) چیزی که جایز و روا نباشد (ناظم الاطباء) : فرستاده را گفت کاین بی بهاست هرآنکس که دارد جز او نارواستفردوسی به دادار گفت ای جهاندار راست پرستش به جز مر تو را نارواست فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 4...
ناروا
(اِخ)( 1) شهری است در استونی کنار رود ناروا( 2) جمعیت آن 28000 تن است و مرکز صنایع بافندگی است شارل دوازدهم پادشاه سوئد به سال 1700 م ناروا را که در آن زمان قلعهء محکمی بود تسخیر کرد ولی پطر کبیر به سال 1704 آن را از سوئد پس...
ناروائز
1868 م) این ژنرال طرفدار ملکه ماری کریستین بود ژنرال اسپارترو را - [ءِ] (اِخ)( 1) ژنرال و رجل سیاسی و دولتی اسپانیا ( 1800 Narvaez - ( از کار برکنار ساخت و خود رئیس شورای سلطنتی شد ( 1.
ناروائی
[رَ] (حامص مرکب) روا نبودن جایز نبودن حرمت عدم جواز غیرمجاز بودن || ظلم ستم بیداد || کساد (محمود بن عمر) (تاج المصادر بیهقی) بی رونقی نارواجی زیف تزیف کاسد شدن مقابل رائج بودن : و طاهر دبیر چون مترددی بود از ناروائی کار و خجلت سوی او راه یافته...
نارواج
[رَ] (ص مرکب) نارایج کاسد کساد ناروا.
نارواجی
[رَ] (حامص مرکب) کسادی بی خریدار بودن بی رونقی نارایجی.
ناروا شدن
[رَ شُ دَ] (مص مرکب) حرام شدن (ناظم الاطباء ||) کساد (ترجمان القرآن) (دهار) زیف تزیف کاسد شدن اکساد و رجوع به ناروائی شود.
ناروان
(اِ) نارون درختی است معروف بغایت خوش اندام و پربرگ و سایه دار (برهان قاطع) (آنندراج) و به ترتیب شاخهایش چتروار شود چنانکه در سایه اش بسیار کس توانند استراحت کنند و بواسطهء خوش ترکیبی قد و قامت معشوق را شعرا به آن تشبیه کنند (انجمن آرا) (آنندراج) نارون (ناظم...
ناروان
[رَ] (ص مرکب) راکد ایستاده غیرجاری ساکن غیرمتحرک (ناظم الاطباء) : هر اشک ناروان روان گردد و هر رخساره ای خراشیده (ترجمهء تاریخ یمینی) - آب ناروان؛ ماء راکد || بازار کساد (ناظم الاطباء) غیر رایج (ناظم الاطباء) کاسد (محمودبن عمر) کسید (از منتهی الارب) بی رونق نارایج نارواج ناروا...
ناروانی
[رَ] (حامص مرکب) کسادی داد و ستد کسادی بازار (ناظم الاطباء) کاسدی بی رواجی بی رونقی - ناروانی بازار؛ کساد، مقابل روانی و روائی و رواج و گرمی بازار || عدم آراستگی و انتظام ملک (ناظم الاطباء ||) یبوست - ناروانی شکم؛ یبوست مزاج یبس بودن شکم (یادداشت مؤلف ||)...
ناروئی
(اِخ) نام یکی از طوایف ناحیهء بمپور بلوچستان است طایفهء ناروئی مرکب از نهصد خانوار است (از جغرافیای سیاسی کیهان ( ص 100.
ناروئی
(اِخ) نام یکی از دهستانهای سه گانهء بخش شیب آب شهرستان زابل است این دهستان در جنوب شرقی زابل و نزدیک مرز افغانستان واقع شده و محدود است از شمال به دهستان شهرکی و بخش پشت آب، از مشرق و جنوب به مرز افغانستان و از مغرب به دهستان شیب...
ناروئیدن
[دَ] (مص منفی) مقابل روئیدن رجوع به روئیدن شود.
ناروئیدنی
[دَ] (ص لیاقت) مقابل روئیدنی رجوع به روئیدنی شود.
ناروئیده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) نارسته نرسته سبزناشده مقابل روئیده رجوع به روئیده شود.
نارو خوردن
[رَ / رُو خوَرْ / خُر دَ] (مص مرکب) در تداول، یکدستی خوردن نارفاقتی دیدن اغفال شدن فریب خوردن.
