ناردین بری
[نِ بَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اسارون (دزی) شامل اسارون و فو است (تحفهء حکیم مؤمن) رجوع به ناردین شود.
نارذ
[رَ] (اِخ) نارد رجوع به نارد و نیز رجوع به تحقیق ماللهند ص 55 و 63 و 180 و 246 و 313 شود.
نار ذات النور
[رِ تُنْ نو] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) و این نار به خاطر نورانیت آن شریف است و پارسیان متفقاً آن را طلسم اردی بهشت می دانند ( (حکمه الاشراق ص 192.
نار رباب
[رِ رُ]( 1) (ترکیب اضافی، اِ مرکب)نوعی از انار ترش باشد (برهان قاطع) (آنندراج) انار خوش ترش (شمس اللغات) ( 1) - با تشدید خامس هم به نظر آمده است (برهان قاطع) (آنندراج).
نارس
[رَ] (ن مف مرکب) میوهء خام و نرسیده (انجمن آرا) میوهء خام و شراب خام که قابل خوردن نباشد و گاهی بر گلهای ناشکفته نیز اطلاق کنند (آنندراج) چیزی که نرسیده و پخته نشده باشد کامل نشده خام به حد کمال نرسیده (ناظم الاطباء) نارسیده نرسیده خام فج کال ناپخته...
نارسا
[رَ] (نف مرکب) نابالغ ناواصل (انجمن آرا) (آنندراج ||) کوتاه قاصر که نتواند رسیدن قصیر که رسنده نیست : همت پستم مرا محروم کرد از کار خویش میوه نارس نیست دست بینوایان نارساست قدسی || که بلند و رسا نیست: آواز نارسا || کودکی که هنوز به حد بلوغ نرسیده...
نارسائی
[رَ] (حامص مرکب) بی عقلی (ناظم الاطباء) - نارسائی عقل؛ کم عقلی عدم کفایت و بلوغ عقلی || بی قابلیتی ناشایستگی عدم لیاقت عدم اهلیت (ناظم الاطباء ||) رسا نبودن کوتاهی نارسا بودن - نارسائی فکر؛ کوته فکری || بدخلقی بی ادبی گستاخی (ناظم الاطباء) مقابل رسائی رجوع به رسائی...
نارسان
[رَ] (نف مرکب) آنکه نمی رساند (ناظم الاطباء ||) نرسنده که نمی رسد : چو نیکی فزائی به روی خسان بود مزد آن سوی تو نارسانفردوسی || ناتمام ناکامل ناپایدار و بی اعتبار نااستوار ناقص نارسا : گفت من گفتم که عهد آن خسان خام باشد خام و زشت و...
نارسئین
[سِ] (فرانسوی، اِ)( 1) از آلکالوئیدهای تریاک و خواب آور و آرام کنندهء درد است، استعمال آن یبوست نمی آورد لیکن باعث فلج الیاف عضلانی مثانه گردیده حبس البول تولید می کند سمیت آن کم است و ده تا پانزده سانتیگرم آن به خوبی تحمل می Narceine - (1) (...
نارستان
[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان دیر بخش خورموج شهرستان بوشهر در 102 هزارگزی جنوب شرقی خورموج، در دامنهء کوه بهرامشاه واقع است گرمسیر و مالاریاخیز است و 472 تن سکنه دارد آبش از چشمه و چاه محصولش غلات و خرما و شغل ( مردمش زراعت است راه مالرو دارد...
نارستان
[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان گیسکان بخش برازجان شهرستان بوشهر و در 24 هزارگزی جنوب شرقی برازجان و در دامنهء کوه گیسکان واقع است، هوائی معتدل و مالاریائی دارد و 106 تن سکنه دارد آبش از چشمه و محصولش غلات و بادام و انگور و خرما و مرکبات و...
نارستان
[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان بهرآسمان بخش ساردوئیهء شهرستان جیرفت در 24 هزارگزی جنوب شرقی ساردوئیه و 10 هزارگزی ( مغرب راه مالرو جیرفت به ساردوئیه واقع است و 4 خانوار سکنه دارد (ازفرهنگ جغرافیائی ایران ج 8 ص 406.
نارستان
[رِ] (اِخ) از دهات دهستان اصفاک بخش بشرویهء شهرستان فردوس در جلگه ای بفاصلهء 44 هزارگزی مغرب بشرویه و 4هزارگزی مغرب اصفاک واقع است گرمسیر است و 24 تن سکنه دارد آبش از قنات است و محصولش غلات، مردمش به زراعت مشغولند ( راه مالرو دارد (از فرهنگ جغرافیائی ایران...
نارستان
[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان همائی بخش ششتمد شهرستان سبزوار در 60 هزارگزی جنوب غربی ششتمد و 9هزارگزی مغرب سنجران واقع است ناحیه ای کوهستانی است با هوائی معتدل سکنهء آن 125 نفر است آبش از قنات و محصولش غلات و شغل ( مردمش زراعت است راه مالرو دارد...
نارستانه
[رِ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان خاروطوران بخش بیارجمند شهرستان شاهرود در جنوب شرقی بیارجمند و جنوب جادهء شوسهء شاهرود به سبزوار، در دشت شنزاری واقع است هوایش خشک و معتدل است و 70 تن سکنه دارد قنات کم آبی دارد و محصولش مختصری غلات و لبنیات است راه...
نارستگار
[رَ] (ص مرکب) که رستگار نیست هالک مقابل رستگار، به معنی ناجی رجوع به رستگار شود.
نارستن
[رَ تَ] (مص منفی) نرستن مقابل رستن، به معنی رهیدن و نجات یافتن رجوع به رستن شود.
نارستن
[رِ تَ] (مص منفی) نیارستن نتوانستن جرات نکردن.
نارستن
[رُ تَ] (مص منفی) نرستن نروئیدن مقابل رستن، به معنی سبز شدن و روئیدن رجوع به رستن شود.
نارستنی
[رَ تَ] (ص لیاقت) که رستنی نیست که رها شدن نتواند که نجات یافتن نتواند مقابل رستنی.
