نادسترس
[دَ رَ] (ص مرکب) که به دسترس نباشد که در دسترس نباشد که سهل الوصول نیست.
نادستور
[دَ] (ق مرکب) بی اذن بی اجازه بی دستور: وغل علی الشراب؛ نادستور درآمد بر شرابخواران (زمخشری).
نادعلی
[دَ عَ] (اِخ) نام دعائی است که با جملات زیر آغاز می شود: ناد علیاً مظهرالعجائب، تجده عوناً لک فی النوائب.
نادعلی
[دَ عَ] (اِخ) نامش علم الدین است و در تذکرهء مقالات الشعراء این بیت بدو نسبت داده شده است: همچو سایه به قفا عمر سراپا گشتم به من دلشده گاهی نگه ناز نکرد رجوع به مقالات الشعراء ص 796 شود.
نادعلی
[دَ عَ] (اِخ) قریه ای است کوچک در افغانستان که بر جای خرابه های شهر تاریخی زرنگ به پا شده است مصحح تاریخ سیستان آرد: شهر زرنگ که مرکز داستانهای این کتاب [ تاریخ سیستان ] است حالا در نزدیک سرحد شرقی سیستان و جزء ملک افغانستان واقع است، این...
نادف
[دِ] (ع ص) پنبه زننده (ناظم الاطباء) رجوع به ندف و نداف شود.
نادلپذیر
[دِ پَ] (ن مف مرکب) هر آنچه خوشایند نباشد (ناظم الاطباء) ناخوشایند نادلنشین نادلپسند نامطبوع : بدو گفت شاه، ای زن آرام گیر چه گوئی سخنهای نادلپذیرفردوسی بدو گفت طوس ای سپهدار پیر چه گوئی سخن های نادلپذیرفردوسی تو بندوی را سر به آغوش گیر مگو هیچ گفتار نادلپذیرفردوسی مرا...
نادلپسند
[دِ پَ سَ] (ن مف مرکب) که پسند دل نباشد که دل آن را نپسندد نادلپذیر نامطبوع : سهی سرو ترا بالا بلند است ببالاتر شدن نادلپسند استنظامی جهان گرچه زیر کمند آمدش نکرد آنچه نادلپسند آمدشنظامی || نامقبول مطرود نکوهیده : بر آزادگان نادلپسندم گر این را ره دهم...
نادلچسب
[دِ چَ] (نف مرکب) ناپسند (ناظم الاطباء) ناخوشایند نادلپذیر نادلپسند.
نادل فروز
[دِ فُ] (نف مرکب) نادلپسند : از آن سخت پیغام نا دلفروز نبد هوش او مانده تا چند روز شمسی (یوسف و زلیخا).
نادلیر
[دِ] (ص مرکب) جبان ترسو مقابل دلیر رجوع به دلیر شود : دلاور شد آن مردم نادلیر گوزن اندرآمد به بالین شیرفردوسی ولیکن به شمشیر یازم به شیر بدان تا نخواند کسم نادلیرفردوسی همه ره زنانند چون گرگ و شیر به خوان نادلیرند و بر خون دلیرنظامی.
نادم
[دِ] (ع ص) اسم فاعل از نِدَم و ندامه (اقرب الموارد) پشیمان (منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (دهار) (غیاث اللغات ||) شرمسار خجل شرمنده متأسف (ناظم الاطباء) ج، نُدّام، نادمون.
نادم جاجرمی
از تصرف » [دِ مِ جَ] (اِخ) ملامحمد، دیوانش هشت هزار بیت است و اغلب هجو و هزل و قصیده را محکم میگفت و به قول هدایت به سال 1221 وفات یافت( 1) او راست: شه مردان که اصلش از ترکان لیک چندی میان تاجیک است اندر این « مستمعان...
نادمساز
[دَ] (نف مرکب) نامناسب مخالف ناموافق (ناظم الاطباء) که دمساز و سازگار نیست مقابل دمساز رجوع به دمساز شود.
نادم شدن
[دِ شُ دَ] (مص مرکب)پشیمان شدن افسوس داشتن متأسف بودن شرمنده شدن (ناظم الاطباء).
نادم گردیدن
[دِ گَ دی دَ] (مص مرکب) نادم شدن : چون خطائی از تو سر زد در پشیمانی گریز کز خطا نادم نگردیدن خطای دیگر است صائب.
نادم لاهیجی
[دِ مِ] (اِخ) ملا نادم لاهیجی گیلانی( 1) از شاعران عصر صفویه است نامش شهسوار بیگ است و در سیداشرف لاهیجان متولد 2) در )« در آغاز صدقی تخلص میکرد و الحال که 1024 بوده باشد نادم تخلص ایشان است » : شده است مؤلف مآثر رحیمی آرد اوان جوانی...
نادم لکنهوئی
[دِ مِ لَ نَ] (اِخ) از شاعران فارسی زبان هند است در لکنهو میزیسته است و به زبان فارسی و اردو شعر میسروده مؤلف صبح گلشن در نظم فارسی وارد و دستگاهی داشت که دو دیوان اردو و یک دیوان فارسی » : وفات او را به سال 1291 ثبت...
نادمه
[دِ مَ] (ع ص) تأنیث نادم است زن پشیمان (ناظم الاطباء) ج، نادمات، نوادم رجوع به نادم شود.
نادم هروی
[دِ مِ هَ رَ] (اِخ) از شاعران هرات است مؤلف تذکرهء حسینی این بیت را از او نقل کرده است: در خانقاه وحدت دیگر مخالفت نیست چون تار سبحه یک حرف از صد دهن برآئیم رجوع به تذکرهء حسینی ص 356 شود.
