نادرمیرزا
[دِ] (اِخ) وی فرزند شاهرخ میرزا فرزند رضاقلی میرزا فرزند نادرشاه افشار است و بعد از برادر بزرگتر خود نصرالله میرزا چندی به نیابت پدر نابینای خود شاهرخ میرزا بر مشهد حکومت کرد و به دست میرمحمدخان اسیر افتاد و پس از کشته شدن آغامحمدخان قاجار با مساعدت پادشاه افغان...
نادر نصیرآبادی
[دِ رِ نَ] (اِخ) سیدنجم الدین حسین بن سیدقمرالدین، از پارسی گویان هند است و به روایت مؤلف شمع انجمن در قریهء ایته از توابع نصیرآباد به دنیا آمده است در شعر و علوم متداوله از شاگردان شاه سلامت الله کشفی است این ابیات در شمع انجمن به نام او...
نادروا
[دَرْ] (ص مرکب) مقابل دروا رجوع به دروا شود.
نادروائی
[دَرْ] (حامص مرکب) ضرورت نداشتن (حاشیهء درهء نادره از برهان قاطع) :ابواب کنوز نادری را به دست بی پروائی و نادروائی ( گشوده از نادانی بادانی و اقاصی در صدد تبذیر و اسراف برآمد (درهء نادره چ جعفر شهیدی ص 704.
نادرودن
[دُ دَ] (مص منفی) ندرودن نادرویدن مقابل درودن.
نادرودنی
[دُ دَ] (ص لیاقت) که درودنی نیست که قابل درویدن نباشد که نتوان دروید مقابل درودنی.
نادروده
[دُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) دروده نشده دروناکرده نادرویده.
نادرویدن
[دَ رَ دَ] (مص منفی) مقابل درویدن رجوع به درویدن شود.
نادرویدنی
[دَ رَ دَ] (ص لیاقت) که قابل درویدن نیست که ازدر درویدن نباشد.
نادرویده
[دَ رَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)درویده نشده درو نشده مقابل درویده رجوع به درویده شود.
نادرویش
[دَرْ] (ص مرکب) آن که درویش نباشد (ناظم الاطباء ||) آن که زهد و درویشی را به خود نسبت دهد ولی قلباً درویش نباشد زاهد دروغی (ناظم الاطباء) : اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا تا ندانی که در این خرقه چه نادرویشم حافظ || نارفیق.
نادرویشی
[دَرْ] (حامص مرکب) در تداول، نارفاقتی بی صفائی ناتلنگی.
نادرویشی کردن
[دَرْ کَ دَ] (مص مرکب) در تداول، نارفاقتی کردن بی صفائی کردن شرط رفاقت و صفا بجا نیاوردن.
نادره
[دِ رَ] (ع ص) تأنیث نادر رجوع به نادر شود || مرتفع هضبه نادره، ای مرتفعه (مهذب الاسماء).
نادره
[دِ رَ / رِ] (از ع، ص، اِ) بی مانند (فرهنگ نظام) مرد بی نظیر و بی مانند (ناظم الاطباء) : این سلطان ما امروز نادرهء روزگار است (تاریخ بیهقی ص 397 ||) طرفه طریفه جالب : این خاتون را عادت بود که سلطان محمود را غلامی نادر و کنیزکی...
نادره الزمان
[دِ رَ تُزْ زَ] (ع اِ مرکب) یگانهء روزگار (منتهی الارب) وحیدالعصر (اقرب الموارد).
نادره بین
[دِ رَ / رِ] (نف مرکب) نکته بین : در مجلس جان گوش سرت پندشنو باد در عالم جان چشم دلت نادره بین باد سنائی.
نادره پرسی
[دِ رَ / رِ پُ] (حامص مرکب)پرسش و استفسار از چیز کمیاب و فوق العاده (ناظم الاطباء).
نادره پیرا
[دِ رَ / رِ] (نف مرکب) نویسندهء سرگذشتها و اتفاقات (ناظم الاطباء).
نادره دان
[دِ رَ / رِ] (نف مرکب) زیرک هوشیار عاقل بافراست عالم فاضل آگاه واقف بر کارهای عجیب و بر چیزهای پنهانی و غیبی (ناظم الاطباء).
