نادیریاز
شود « دیریاز » [دیرْ] (نف مرکب) شب کوتاه که دراز نباشد (ناظم الاطباء) رجوع به.
نادیلو
(اِخ) از دهات دهستان حومهء بخش دهخوارقان شهرستان تبریز است در چهار هزارگزی جنوب دهخوارقان و دو هزارگزی جادهء شوسهء تبریز به دهخوارقان واقع شده است جلگه ای است با هوائی معتدل سکنهء آنجا 655 تن است آبش از رودخانهء گنبر است و محصولش غلات و حبوبات و کشمش و...
نادین
(ص مرکب) ناحق به خلاف دین به خلاف حق : وفات یزدجرد در سال هشتم بود از طغیان نادین ناحق عثمان (فارسنامهء ابن ( بلخی ص 112.
نادیه
[یَ] (ع ص) تأنیث نادی است (اقرب الموارد) رجوع به نادی شود || نخل نادیه؛ خرمابن دور از آب (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از المنجد) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آن خرما که دور بود از آب (مهذب الاسماء ||) ابل نادیه؛ شتر چراکننده میان دو نوبت آب ج، نادیات، نواد (||...
ناذر
[ذِ] (ع ص) نذرکننده (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) آنکه نذری منعقد کرده است || فلان ناذر الی بعینه؛ اذا شد النظر الیه و اخرج عینه (المنجد) چون تیز و به خیره در او نگرد اسم فاعل است از نذر رجوع به نذر شود.
ناذر
[ذِ] (اِخ) از نامهای مکه است (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
ناذع
[ذِ] (ع ص) آب زهنده (ناظم الاطباء ||) خویِ برآینده (ناظم الاطباء) اسم فاعل است از نذع (اقرب الموارد) (منتهی الارب) رجوع به نذع شود.
نار
(اِ) انار (انجمن آرا) مخفف انار است و آن میوه ای باشد معروف (برهان قاطع) (آنندراج) (از فرهنگ نظام) (از شمس اللغات) انار رمان (ناظم الاطباء) : آن که نشک آفرید و سرو سهی آن که بید آفرید و نار و بهیرودکی کفیدش دل از غم چو یک کفته نار...
نار
(ع اِ) آتش (برهان قاطع) (دهار) (آنندراج) (شمس اللغات) (ناظم الاطباء) آتش مؤنث است و گاهی مذکر (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) جوهری است لطیف نورانی سوزنده (اقرب الموارد) (المنجد) آتش آذر ج، انوار نیران نیره انوره نور نیار : گر من بمثل سنگم با تو غرما سنگم ور...
نار
(اِخ) (جبل ال ) کوهی است در ترکستان حمدالله مستوفی بنقل از عجایب المخلوقات آرد: در ترکستان کوهی است که آن را جبل النار خوانند، در آن کوه غاری است هر که در او رود در حال بمیرد و غار دیگر هر که از پیش او بگذرد از چرنده و...
نار
در تاریخ مغرب آمده که در صقلیه کوهی است که آن را جبل النار خوانند، به روز دود و » : (اِخ) (جبل ال ) حمدالله مستوفی آرد به شب آتش عظیم از آن کوه فروزان می باشد چنانکه تا ده فرسنگی روشنی دهد و اهل آن دیار بدان روشنی...
نار
(اِخ) (جبل ال ) مؤلف حبیب السیر آرد: جبل النار کوهی است در میان بحر عدن پیوسته آتش از آن جبال در اشتعال باشد و ( بعضی از عدنیان گویند که قومی از نسل هارون پیغمبر علیه السلام در آن کوه ساکنند (حبیب السیر ج 4 ص 676.
نار
( حبیب السیر ج 4 ص 665 ) « عین النار در حوالی انطاکیه است و هر وقت قصبی در آن افکنند در ساعت بسوزد » ( (اِخ) (جبل ال.
نار
(اِ) در اصفهان وزنی است معادل 4 مثقال، ده نار وزنی است معادل دو سیر و نیم یعنی چهل مثقال، و پنج نار معادل ده مثقال است (یادداشت مؤلف).
نارائج
[ءِ] (ص مرکب) که رائج نیست نارواج کاسد کساد مقابل رائج نارایج رجوع به نارایج شود.
ناراب
(اِخ) دهی از دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب است و در 24 هزارگزی جنوب شرقی سراب و 6 هزارگزی جادهء شوسهء اردبیل واقع، دهی کوهستانی است با هوائی معتدل و 232 تن سکنه دارد آبش از چشمه است و محصولش غلات و ( فرآورده های دامی مردمش به زراعت...
نارابی
(اِخ) دهی است از بخش روانسر شهرستان سنندج، در 12 هزارگزی جنوب غرب روانسر و کنار راه سنجابی به جوانرود و در دشت سردسیر قرار دارد آبش از رودخانهء دولت آباد و محصولش غلات و دیم و لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری است راه ( مالرو دارد...
ناراحت
[حَ] (ص مرکب) در تداول، ناآرام بی آرام که آرام و مطیع نیست آشوب طلب فتنه انگیز طاغی سرکش که آشوب و بلوا به پا می کند شرانگیز که آرام نمی گیرد || که در آن راحت و آسایش نیست که در آن نمی توان راحت بود: جای ناراحت لباس...
ناراحت شدن
[حَ شُ دَ] (مص مرکب)در تداول، عصبی شدن برآشفتن || به زحمت افتادن ملول شدن.
ناراحتی
[حَ] (حامص مرکب) راحت نبودن راحت نداشتن در زحمت بودن عدم آرامش و آسایش به زحمت افتادن || خشمگینی برآشفتگی.
