نادر تبریزی
[دِ رِ تَ] (اِخ) کلب علی متخلص به نادرا( 1) یا نادر( 2) از شاعران عهد صفویه است نصرآبادی آرد: او هم زرگر و نقاش بوده و از تبارزهء عباس آباد است اما گویا اصلش اصفهانی است( 3) از اشعار اوست: هشدار کزین جهان دون باید رفت چون آمده ای...
نادرخشان
[دُ / دِ رَ] (ص مرکب) که درخشنده و تابناک نباشد که درخشش و جلا نداشته باشد مقابل درخشان رجوع به درخشان شود.
نادرخشنده
[دُ / دِ رَ شَ دَ / دِ] (نف مرکب) نادرخشان که درخشنده و تابناک نیست مقابل درخشنده رجوع به درخشنده شود.
نادرخشیدن
[دُ / دِ رَ دَ] (مص منفی)ندرخشیدن مقابل درخشیدن رجوع به درخشیدن شود.
نادرخور
[دَ خوَرْ / خُرْ] (نف مرکب)ناسزاوار ناشایست که درخور و سزاوار نیست : از بهر پایندگی این در نفس ها و دوری آن از محال ها و نادرخورها (کشف المحجوب سجستانی ||) ناپسند نامطبوع : ور نباشد تشنه او را سلسبیل گرچه سرد و خوش بود نادرخور است ناصرخسرو.
نادر دامغانی
معروف به ملانادر دامغانی است و زبانش گویا به الفاظ نادر معانی است از اشعار اوست: » : [دِ رِ] (اِخ) صاحب صبح گلشن آرد 1) - صبح گلشن ص 489 ) (1)« کارسازان جهان از کار خود بیچاره اند سیل نتواند که شوید گرد از رخسار خویش.
نادرست
[دُ رُ] (ص مرکب) کج معوج || دروغگو || بیمار || ناقص || باطل || متقلب خائن (فرهنگ فارسی معین).
نادرسته
[دُ رُ تَ / تِ] (ص مرکب)( 1) آنچه ناتمام و نادرست باشد و مرکب غیرتمام الترکیب را نیز گویند و آن کائنات جو است مثل باد و باران و امثال آنها کذا فی الدساتیر (آنندراج) (انجمن آرا) ناقص ناتمام ناکامل (ناظم الاطباء) ( 1) - فرهنگ دساتیر.
نادرستی
[دُ رُ] (حامص مرکب) ناراستی (ناظم الاطباء) کجی اعوجاج عوج || کذب ناراستی دروغ || بیماری سقم || ناحقی بطلان || تقلب عدم امانت دزدی خیانت ناپاکی دغلی دغابازی کژی دغائی || ناقصی (ناظم الاطباء) نقص.
نادرستی کردن
[دُ رُ کَ دَ] (مص مرکب) خیانت کردن خدعه ورزیدن : کنون ار شما نادرستی کنید به جنگ اندرون پیش دستی کنیدفردوسی.
نادرشاه
[دِ] (اِخ) پادشاه افغانستان که به سال 1880 م در دهرا دون( 1) هندوستان به دنیا آمد و در سال 1929 م به سلطنت افغانستان رسید نادرشاه پسر محمد یوسف خان برادر دوست محمدخان امیر سابق افغانستان بود، و قبل از رسیدن به سلطنت نادرخان نامیده میشد در بیست و...
نادرشاه افشار
[دِ هِ اَ] (اِخ) سرسلسلهء پادشاهان افشاریهء ایران است وی در 28 محرم سال 1100 ه ق در ناحیهء دستگرد از توابع دره گز متولد شد، پدر او امامقلی قرقلو از ایل افشار بود، ایل افشار از ایل هائی است که شاه عباس کبیر به دوران سلطنت خویش به...
نادرعلی
[دِ عَ] (اِخ) نادر علی الحسنی فرزند میرزامحمد کاظم مشهور به میرزا آقای نقاش از کاتبان و خوشنویسان قرن سیزدهم است نسخه بخط او موجود است رجوع شود به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 49 « خلاصه الافکار » ای از.
نادرقلی
[دِ قُ] (اِخ) از دهات دهستان گاودول است و در بخش مرکزی شهرستان مراغه قرار دارد، به فاصلهء 52500 گزی جنوب مراغه و 16500 گزی شمال شرقی راه ارابه رو میاندوآب به شاهیندژ کوهستانی است و هوای معتدل مالاریاخیزی دارد ساکنان این ده 593 تن اند آبش از قنوات است...
نادرقلی
[دِ قُ] (اِخ) رجوع به نادرشاه افشار شود.
نادر کشمیری
[دِ رِ کَ] (اِخ) از شاعران فارسی گوی کشمیر است و این بیت را مؤلف نگارستان سخن از او نقل کرده: ما را به سیر لاله و گل دل نمی کشد ای چهرهء بهارفریب تو باغ ما رجوع به نگارستان سخن ص 115 شود.
نادرگذار
[دَ گُ] (نف مرکب) درناگذرنده عفونکننده سخت گیر : از سهم و از سیاست نادرگذار تو بر گرگ ژنده پوست بدرد سگ شبان سوزنی.
نادر مازندرانی
[دِ رِ زَ دَ] (اِخ) میرزا اسدالله( 1) متخلص به نادر از شاعران قرن سیزدهم است مولدش قریهء شهر خواست از قرای اشرف مازندران است سالها در اصفهان به تحصیل علوم ادبی و حکمت پرداخته است هدایت در ریاض العارفین آرد: در آغاز رسالاتی در قدح چون جرح وی این...
نادر محمد
[دِ مُ حَمْ مَ] (اِخ) چهارمین فرمانروا از سلسلهء امرای جانی یا هشترخانی بخاراست وی از سال 1050 تا 1057 ه ق بر ولایات ( سمرقند و بخارا و فرغانه و بدخشان و بلخ حکومت کرد و به سال 1061 درگذشت (طبقات سلاطین اسلام ص 245 و 246.
نادرمقابل
[دَ مُ بِ] (ص مرکب)نادربرابر (ناظم الاطباء).
