ناخن در دیده ریختن
[خُ دَ دی دَ / دِ تَ] (مص مرکب) کنایه از کمال آزار دادن و رنجانیدن (آنندراج) : بهله هرگاه کند بر کمرش دست دراز رشک( 1) در دیدهء من ناخن شاهین ریزد صائب (از آنندراج) ( 1) - در آنندراج اشک آمده است و صحیح نمی نماید.
ناخن در سینه زدن
[خُ دَ نَ / نِ زَ دَ](مص مرکب) کنایه از تصرف کردن در مزاج (بهارعجم) (آنندراج) ناخن به دل زدن ناخن به جگر زدن ناخن ( بر دل زدن : تار از رگهای جان بستیم بر قانون درد میزند خوش ناخنی در سینهء افغان ما( 1) ظهوری (از بهار عجم...
ناخن در سینه شکستن
[خُ دَ نَ / نِ شِ کَ تَ] (مص مرکب) تصرف کردن در مزاج (بهار عجم) (آنندراج ||) تحمل آزار کردن رنج بردن سختی کشیدن تحمل ناملایم کردن رجوع به ناخن در سینه زدن و ناخن به دل زدن شود : در سینه کلیم اینهمه ناخن که شکستیم از کار...
ناخن دیو
[خُ نِ وْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) به معنی ناخن خوش است که نوعی از صدف باشد بغایت خوشبوی (برهان قاطع) (آنندراج) : ناخن دیو را پریرویان چونکه در زیر خویش دود کنند صرع را نافع آید و گردد حیض ایشان گشاده سود کنند یوسف طبیب (از آنندراج) رجوع به...
ناخن رساندن
[خُ رَ / رِ دَ] (مص مرکب)ناخن زدن ناخن خلانیدن خراشیدن : حسن بر ساز محبت چو رساند ناخن ناله ساز است، چه از نقره چه از آهن تار درویش واله هروی (از آنندراج) خونابهء دل آتش یاقوت گداز است مگذار به این آبله ناخن برسانیم صائب (از آنندراج).
ناخن روز
[خُ نِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)کنایه از آفتاب عالمتاب است (برهان قاطع) (آنندراج) آفتاب (شمس اللغات) : برنده ناخنهء چشم شب به ناخن روز کننده ناخن روز از حناء صبح خضاب خاقانی.
ناخن زدن
[خُ زَ دَ] (مص مرکب)برانگیزانیدن و جنگ انداختن میان دو کس (ناظم الاطباء) کنایه از جنگ انداختن میان دو کس باشد (برهان قاطع) در میان دو کس فتنه انداختن (آنندراج)( 1) و نیز رجوع به ناخن بریکدیگر زدن شود : میزند چشم تو هر لحظه به مژگان ناخن ترسم ای...
ناخن زن
[خُ زَ] (نف مرکب) مؤثر در مزاج (آنندراج) مؤثر اثربخش : به صانعی که بمنقار عندلیب بهار نمود تعبیه چندین نوای ناخن زن طالب آملی (از آنندراج (||) اِ مرکب) وسیلهء زدن و کوتاه کردن ناخن ناخن چین ناخن گیر.
ناخن فروکردن
[خُ فُ کَ دَ] (مص مرکب) کنایه از تأثیر کردن در مزاج : کند نغمه مستانه ناخن فرو که چون باد پیچد صدا در کدو ظهوری (از آنندراج) -ناخن در جگر فروکردن؛ رجوع به ناخن در جگر شکستن شود : فرو کرده ای ناخنی در جگر نباشد چرا دیده گلبرگ...
ناخنک
[خُ نَ] (اِ مصغر) مادهء فاسدی است که به شکل ناخن در چشم انسان و حیوان پیدا میشود (فرهنگ نظام) مرضی است که اگر در چشم آدمی بهم رسد در صورت علاج نکردن زیاده گردد و اگر در چشم اسب و استر بهم رسد، اگر در حال علاج نکنند بکشد...
ناخنک
[خُ نَ] (اِ مصغر) به هر دو ناخن چیزی را بزور گرفتن (بهارعجم) رجوع به ناخنک زدن شود : میبرد وقت ناخنک از مشت همچو تیشه فرو به سنگ انگشت محمدقلی سلیم (از بهارعجم و آنندراج ||) پیش از خریدن چیز قابل خوردن از فروشنده قدری از آن را گرفته...
ناخن کبود
[خُ کَ] (ص مرکب) آن که بر اثر سرمازدگی یا بیماری، خون در ناخن او فسرده باشد : به عزلت نشینان صحرای درد به ناخن کبودان سرمای سردنظامی || که بر اثر بیماری و تب، خون در ناخن او فسرده باشد و ناخنش کبود شده باشد : از تب هجران...
ناخنک زدن
[خُ نَ زَ دَ] (مص مرکب)چیزی را به هر دو ناخن گرفتن و زور کردن (فرهنگ نظام) به هر دو ناخن چیزی را به زور گرفتن (آنندراج ||) مقداری قلیل از چیزی را بی حقی خوردن یا برداشتن (یادداشت مؤلف) الواط و اجلاف چون از سر دکان بقال و غیره...
ناخنک کردن
[خُ نَ کَ دَ] (مص مرکب)خاراندن: پشتم را قدری ناخنک کن (فرهنگ نظام).
ناخنکی
[خُ نَ] (ص نسبی) آن که ناخنک زند آن که در دکان بقال یا حلوائی بی پرداختن بها از هر چیز مقدار کمی خورد مشتری که عادت به ناخنک زدن دارد که اهل ناخنک زدن است -امثال: خر ناخنکی صاحب سلیقه هم می شود ناخنکی صاحب سلیقه هم هست ||...
ناخن گذاشتن
[خُ گُ تَ] (مص مرکب)کنایه از کمال خوف و هراس خوردن و مغلوب و ناتوان گردیدن (آنندراج) کنایه از کمال بیم و عجز (غیاث اللغات از چراغ هدایت) : من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم در بیابانی که ناخن میگذارد شیرها صائب (از آنندراج).
ناخن گرفتن
[خُ گِ رِ تَ] (مص مرکب)بریدن ناخن به مقراض یا گزلک و مانند آن (یادداشت مؤلف) کوتاه کردن ناخن : ناکس زیاده سر چو شود دست از او بدار ناخن چو شد بلند، گرفتن سزای اوست حاجی گیلانی (از آنندراج) - ناخن کسی را گرفتن؛ چندان به پای او زدن...
ناخن گرفته
[خُ نِ گِ رِ تَ / تِ] (ترکیب وصفی، اِمرکب) ناخنی که سرش را چیده باشند (آنندراج) ناخن کوتاه شده ناخنی که آن را چیده و کوتاه کرده اند : بی یاوری چه کار گشاید ز دست کس از ناخن گرفته گره وا نمی شود میریحیی کاشانی (از آنندراج) -...
ناخن گیر
[خُ] (نف مرکب) چیزی نرم که ناخن در آن بند شود (آنندراج) رجوع به ناخن گیر کردن شود.
ناخن گیر
[خُ] (اِ مرکب) دست افزار حجامان که بدان ناخن چینند (آنندراج) وسیلهء گرفتن ناخن ناخن چین مقص ناخن پیرا ابزاری که بدان ناخن ها را کوتاه کنند.
