ناخن گیر کردن
[خُ کَ دَ] (مص مرکب)نرم کردن چیزی را نرم کردن که ناخن در آن بند شود : میکند امروز صائب موم نی در ناخنم من که ناخن گیر میکردم به آهن خاره را صائب (از آنندراج).
ناخن گیره
[خُ رَ / رِ] (اِ مرکب) ناخن گیر مقراض ناخن گیری ناخن پیرای ناخن چین.
ناخنه
[خُ نَ / نِ] (اِ) ظفر ظَفَرَه (مهذب الاسماء) مرضی است از امراض چشم و آن گوشتی باشد که در گوشهء چشم بهم میرسد و بتدریج تمام چشم را می گیرد گویند از نگاه کردن به ستارهء سهیل آن کوفت برطرف می شود و آنچه در چشم آدمی بهم میرسد...
ناخنه برداشتن
[خُ نَ / نِ بَ تَ] (مص مرکب) بریدن ناخنهء چشم : یکیت روی ببینم چنانکه خرسی را بگاه ناخنه برداشتن لویشه کنی ؟ (از لغت نامهء اسدی ص 479 ) هر چه در چشم عمر ناخنه بود ناخن قهر تو عیان برداشتمجیر بیلقانی.
ناخنه چشم
[خُ نَ / نِ چَ / چِ] (ص مرکب) آن که در چشم ناخنه دارد مظفور رجوع به ناخنه دار شود.
ناخنهء چشم شب
[خُ نَ / نِ یِ چَ / چِ مِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از ماه نو است که هلال باشد (برهان قاطع) (آنندراج) ماه نو هلال (ناظم الاطباء) ماه نو که او را طاس زرین نیز گویند (شمس اللغات).
ناخنه دار
[خُ نَ / نِ] (نف مرکب) که به ناخنه مبتلاست که در چشم ناخنه دارد || چشمی که ناخنه دارد چشمی که مبتلا به مرض ناخنه است : چشم شرع از شماست ناخنه دار بر سر ناخنه سبل منهیدخاقانی.
ناخنی
[خُ] (ص نسبی) نان ناخنی، نانی که شاطر ناخنها در آن فرو برد تا برشته تر و پخته تر شود (یادداشت مؤلف) رجوع به ناخنکی شود.
ناخوابیدنی
[خوا / خا دَ] (ص لیاقت) که نمی خوابد که خوابیدنی نیست که آرامش و سکون نمی پذیرد || که تمام شدنی نیست.
ناخوابیده
[خوا / خا دَ / دِ] (ن مف مرکب) نخوابیده نخفته ناخفته رجوع به ناخفته شود.
ناخوار
[خوا / خا] (ص مرکب) درشت خشن زمخت صعب مشکل عسیر دشوار دشخوار معسور ناهموار ناهنجار غلیظ غلاظ عنیف منکر (یادداشت مؤلف ||) جعد آشفته وژگال (یادداشت مؤلف (||) اِ) نام گونه ای درم بوده است در سلابور هند (حدودالعالم).
ناخواری
[خوا / خا] (حامص مرکب)صعوبت دشواری || عسرت خشونت زمختی درشتی.
ناخواست
[خوا / خا] (ن مف مرکب)( 1)بلااراده (حاشیهء برهان چ معین) به معنی بی طلب باشد (برهان قاطع) (انجمن آرا) طلب نشده درخواست ناشده خواهش ناکرده (ناظم الاطباء) نخواسته (|| مص مرخم) کراهت نخواستن عدم رغبت بی میلی : جرمی که از تو آمد بر خویشتن گرفتم بسیار جهد کردم...
ناخواستار
[خوا / خا] (ص مرکب) که طالب نیست که خواستار نیست که نمی خواهد مقابل خواستار رجوع به خواستار شود.
ناخواستن
[خوا / خا تَ] (مص منفی)نخواستن نطلبیدن طلب نکردن تقاضا نکردن درخواست نکردن.
ناخواستنی
[خوا / خا تَ] (ص لیاقت)که قابل خواستن نیست که طلب کردن را نشاید که نباید تقاضا و طلب کرد که نباید خواست.
ناخواسته
[خوا / خا تَ / تِ] (ن مف مرکب، ق مرکب) نطلبیده تقاضا نکرده بدون تقاضا نخواسته خواهش نکرده درخواست نکرده بی سؤال بی طلب بدون تمنا و درخواست : کلید در گنج آراسته بگنجور او داد ناخواستهفردوسی از غایت جود و کرم و برّ و مروت ناخواسته بخشی به...
ناخوانا
[خوا / خا] (نف مرکب) لایُقْرَء غیرمقروء که خوانا نیست || بی سواد امی عامی که خواندن نتواند : اگر بودی کمال اندر نویسائی و خوانائی چرا آن قبلهء کل نانویسا بود و ناخوانا سنائی.
ناخواندنی
[خوا / خا دَ] (ص لیاقت) که قابل خواندن نیست که خواندن را نشاید که نبایدش خواند مقابل خواندنی رجوع به خواندنی شود.
ناخوانده
[خوا / خا دَ / دِ] (ن مف مرکب، ق مرکب) نخوانده قرائت نکرده خوانده نشده : بسی نیز تاریخ ها داشتم یکی حرف ناخوانده نگذاشتمنظامی سه جا بوسید و مهر نامه برداشت وزو یک حرف را ناخوانده نگذاشت نظامی سر به پیش افکنده بینم قاصد رنجانده را ظاهراً آورده...
