ناخشنود
[خُ] (ص مرکب) ناراضی (ناظم الاطباء) ناخرسند آنکه خشنود و راضی نیست : همی روی و من از رفتن تو ناخشنود نگر بروی منا تا مرا کنی بدرودفرخی مرو که گر بروی باز جان من برود من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود فرخی دارا زعر بود و ظالم و...
ناخشنود شدن
[خُ شُ دَ] (مص مرکب)سخط (دهار) (تاج المصادر بیهقی) ناراضی شدن خشمگین شدن.
ناخشنودی
[خُ] (حامص مرکب) عدم رضایت ناپسندی (ناظم الاطباء) (زوزنی) : که برگ هر غمی دارم در این راه ندارم برگ ناخشنودی شاهنظامی روزی از ناخشنودی عاملان یا تقصیری و بدخدمتی که صادر شد از اهالی آن خشم گرفت (ترجمهء محاسن اصفهان ( ص 82.
ناخشه
[شَ / شِ] (اِ) گویا واحد اندازه ای باشد : همه کوی و بازار گشتن گرفت بهر جای بتخانه ای بد شگفت یکی بتکده دید ساده ز سنگ چهل ناخشه هر یک اربیر رنگ (گرشاسب نامه ص 400 ) به هر ناخشه بر چهل لاد نیز ز جزع و رخام...
ناخص
[خِ] (ع ص) گنده پیر لاغر ترنجیده پوست از پیری (آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) آن که از پیری نزار شده باشد.
ناخع
[خِ] (ع ص) دانا (منتهی الارب) (آنندراج) دانا (ناظم الاطباء) العالم و قیل المبین للامور (اقرب الموارد) و قیل الذی قتل الامر علما (اقرب الموارد).
ناخفتگی
[خُ تَ / تِ] (حامص مرکب)بیداری شب زنده داری : به ناخفتگیهای غمخوارگان به درماندگیهای بیچارگاننظامی.
ناخفتن
[خُ تَ] (مص منفی) نخفتن خواب نکردن نخوابیدن بیدار ماندن به خواب نرفتن : که بر ساز کامد گه رفتنت سرآمد نژندی و ناخفتنتفردوسی من از ناخفتن شب مست مانده چو شمشیری قلم در دست ماندهنظامی شکایت پیش از این روزی ز دست خواب میکردم به غم خواران و نزدیکان،...
ناخفتنی
[خُ تَ] (ص لیاقت) نخفتنی آرام نگرفتنی که خواب و آرامش پذیر نیست: این فتنه ناخفتنی است؛ تمام نشدنی است || که نتوان در آن خوابید که جای خواب و آرامش نیست که در آن جای خوابیدن و آرامش و استراحت نیست که نتوان در آنجا خفت : به اندرز...
ناخفته
[خُ تَ / تِ] (ن مف مرکب)نخوابیده نخفته نخسپیده خواب ناکرده بیدار مانده شب زنده دار ج، ناخفتگان : شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تابسعدی درازی شب از ناخفتگان پرس که خواب آلوده را کوته نمایدسعدی|| بیداردل هوشیار ج، ناخفتگان : همان چون سر...
ناخفراه
[خَ] (اِ) ناخدا کشتی ران رئیس کشتی (فرهنگ شعوری) ملاح کشتیبان (ناظم الاطباء).
ناخکی
[خَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش خورموج شهرستان بوشهر در مغرب کوه خاک و چهار هزارگزی جنوب شرقی خورموج واقع است جلگه ای گرمسیر است و مالاریاخیز و 60 تن سکنه دارد آبش از چاه است و محصولش غلات و خرما و ( پیشهء مردمش زراعت راه فرعی...
ناخل
[خِ] (ع ص) آن که می بیزد (ناظم الاطباء) هذاالاسم لمن ینخل الدقیق (سمعانی ||) ناخل الصدر؛ ناصح (منتهی الارب) ناصح و نصیحت کننده (ناظم الاطباء).
ناخلف
[خَ لَ] (ص مرکب) کودک بدرفتار و بی ادب نااهل نالایق (آنندراج) شریر بدذات (ناظم الاطباء) فرزند غیرصالح فرزند بد : بنگر چه ناخلف پسری کز وجود تو دارالخلافهء پدر است ایرمان سراخاقانی و مقاصد و اغراض وزرای وزرسگال آن است که چهار بالش مملکت به فرزند ناخلف شاه دهند...
ناخلی
[خِ] (ص نسبی) منسوب است به ناخل (سمعانی).
ناخلی
[خِ] (اِخ) عمر بن محمدالناخلی الصوفی، مکنی به ابوالقاسم از مردم بغداد بود و در دمشق سکونت گزید وی از ابوالحسن المالکی و جز وی حدیث کند و ابونصر عبدالوهاب بن عبدالله المزنی الدمشقی از او روایت دارد (الانساب سمعانی).
ناخلیدن
[خَ دَ] (مص منفی) نخلیدن فرونرفتن مقابل خلیدن.
ناخلیده
[خَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نخلیده فرونشده مقابل خلیده رجوع به خلیده شود.
ناخم
[خِ] (ع ص) رجل ناخم؛ مرد دانای در تغنی و سرود و در قمار و بازی (ناظم الاطباء) (از المنجد) و نیز رجوع به نخم شود.
ناخمیده
[خَ دَ / دِ] (ن مف مرکب) نخمیده خم نگشته صاف و مستقیم مقابل خمیده رجوع به خمیده شود.
