ناخوش آمدن
[خوَشْ / خُشْ مَ دَ](مص مرکب) پسند نکردن (ناظم الاطباء) خوش نیامدن بد آمدن خوش نداشتن نپسندیدن استبشاع اعتناف ناپسند افتادن مقابل خوش آمدن رجوع به خوش آمدن شود : افشین را سخت ناخوش و هول آید در چنین وقت آمدن من نزدیک وی (تاریخ بیهقی) قوم را سخت ناخوش...
ناخوش آواز
[خوَشْ / خُشْ] (ص مرکب) آنکه آواز وی مطبوع نباشد (ناظم الاطباء) بدصدا بدآواز که صوتی منکر و گوش خراش دارد که آوازش دلنشین و دلپذیر نیست که خوش آواز نیست : اگر مهمان تست این ناخوش آواز مرا فریاد رس زین میهمانتناصرخسرو خدای این حافظان ناخوش آواز بیامرزاد اگر...
ناخوش آوازی
[خوَشْ / خُشْ](حامص مرکب) ناخوش آواز بودن آواز منکر داشتن آواز خوش نداشتن صفت ناخوش آواز.
ناخوش آیند
[خوَشْ / خُشْ یَ] (نف مرکب) چیزی که خوش آیند و مطبوع و دلپسند نباشد (ناظم الاطباء) نادلپسند نادلپذیر که مطبوع نیست که مورد پسند خاطر نیست ناملایم نامطبوع نامقبول.
ناخوش احوال
[خوَشْ / خُشْ اَ] (ص مرکب) بیمار ناسالم مریض بدحال که سالم و سر حال نیست که نقاهت دارد.
ناخوشبو
[خوَشْ / خُشْ] (ص مرکب)ناخوشبوی.
ناخوشبوی
[خوَشْ / خُشْ] (ص مرکب)بدبوی کریه عفن گندیده که بوی خوشی ندارد که خوشبوی نیست مقابل خوشبوی :و بباید دانست که ریم سپید هموار که ناخوشبوی نباشد دلیل آن باشد که طبیعت قوی است (ذخیرهء خوارزمشاهی).
ناخوش حال
[خوَشْ / خُشْ] (ص مرکب) ناخوش احوال که سالم و تندرست نیست که بیمار است که در حال ضعف یا بیماری یا نقاهت است || که شادمان و سردماغ نیست غمگین غمین ملول افسرده نژند ناشاد مقابل خوشحال.
ناخوش دار
[خوَشْ / خُشْ] (نف مرکب)در تداول، که بیماردار است که بیمارداری می کند که پرستاری بیماری بعهدهء اوست.
ناخوش داری
[خوَشْ / خُشْ] (حامص مرکب) در تداول، پرستاری بیمار بیمارداری تیمارداری بیمار.
ناخوش داشتن
[خوَشْ / خُشْ تَ](مص مرکب) نپسندیدن پسند نکردن خوش نداشتن ناپسند شمردن کراهت داشتن استنکار تسخط تطهم|| تنغیص ناگوار کردن تباه کردن مکدر کردن : پیوسته غمت مرا مشوش دارد عیش خوش من عشق تو ناخوش دارد علیشاه بن سلطان تکش.
ناخوشدل
[خَوشْ / خُشْ دِ] (ص مرکب) غمین پدرام پژمان نژند که دلش خوش نیست ناشادمان ناشاد مقابل خوشدل || ناخرسند ناراضی.
ناخوشدلی
[خوَشْ / خُشْ دِ] (حامص مرکب) خوش دل نبودن غمگینی صفت ناخوشدل || نارضایتی بی میلی اکراه کراهت : و بدان تاریخ در دست مردمان سیم خوارزم روان شده بود و مردمان آن سیم را به ناخوش دلی گرفتندی (تاریخ بخارا ص 43 ) پس نقیب النقبا به ناخوشدلی تمام...
ناخوش دیدار
[خَوشْ / خُشْ] (ص مرکب) کریه المنظر بدصورت که روئی خوش ندارد صاحب منتهی الارب آرد: قفدر؛ زشت پیکر ناخوش دیدار.
ناخوش روی
[خوَشْ / خُشْ] (ص مرکب) ناخوش دیدار ترشروی مقابل خوشروی رجوع به خوشروی شود.
ناخوش زبان
[خوَشْ / خُشْ زَ] (ص مرکب) بدزبان خشن گفتار که سخن تلخ و درشت گوید که زخم زبان زند : بمن بر شده لشکری دیده بان همه خارج آهنگ ناخوش زباننظامی.
ناخوش شدن
[خوَشْ / خُشْ شُ دَ](مص مرکب) بیمار گشتن (ناظم الاطباء) مریض شدن و نیز رجوع به ناخوش شود.
ناخوش شمردن
[خَشْ / خُشْ شِ / شُ مَ / مُ دَ] (مص مرکب) استبشاع (تاج المصادر بیهقی) تقذر استکراه تطهم (از منتهی الارب) نپسندیدن خوش نشمردن خوش نداشتن.
ناخوش کردار
[خَشْ / خُشْ کِ] (ص مرکب) بدکردار بدعمل (ناظم الاطباء).
ناخوش کردن
[خَشْ یا خُشْ کَ دَ](مص مرکب) ناگوار ساختن تباه کردن : بکوشد ز بهر درم پنج و شش که ناخوش کند بر دلش روز خوش فردوسی مگر سیستان را پر آتش کنیم بر ایشان شب و روز ناخوش کنیم فردوسی.
