ناپاکی
(حامص مرکب) نادرستی بداخلاقی (ناظم الاطباء) خبث خباثت بدجنسی نابکاری بد سریرتی شرارت گربزی بیش از حد : و زنان ناقص عقل و دینند، از ناپاکی هر چه خواهند بکنند (اسکندرنامه نسخهء خطی) خاقانیا به عبرت ناپاکی فلک برخاک آن شهنشه کشور گذشتنی است خاقانی سری دیدم از مغز پرداخته...
ناپالودنی
[دَ] (ص لیاقت) که قابل پالودن نیست که ازدر ترویق و تصفیه نیست که نتوان آن را صافی و مروق کرد مقابل پالودنی.
ناپالوده
[دَ / دِ] (ن مف مرکب) غیرمصفی غیرمروق صافی نکرده تصفیه نشده مقابل پالوده رجوع به پالوده شود: شهد، انگبین ناپالوده (مهذب الاسماء).
ناپایا
(نف مرکب) که نپاید که پاینده نیست گذرا فانی غیرثابت که گذران است و دائمی نیست مقابل پایا به معنی ابدی و ثابت و باقی.
ناپایدار
(نف مرکب) فانی هلاک شونده (آنندراج) فانی (ناظم الاطباء) بی دوام گذران ناپاینده گذرنده که دائمی و باقی و همیشگی نیست : اگر شهریاری و گر پیشکار تو ناپایداری و او [ جهان ] پایدارفردوسی به گیتی نمانده ست از او یادگار مگر این سخنهای ناپایدارفردوسی نه پنجه سال اگر...
ناپایداری
(حامص مرکب) صفت ناپایدار رجوع به ناپایدار شود.
ناپاینده
[یَ دَ / دِ] (نف مرکب) فانی عارضی (ناظم الاطباء) گذران فناپذیر ناپایدار که پاینده و پایدار نیست بی دوام زوال پذیر ناپایا نامستدام غیرمستمر مقابل پاینده به معنی دائم و جاودان و مخّلد || نااستوار سست غیرمحکم که قائم و استوار و ثابت نیست.
ناپختگی
[پُ تَ / تِ] (حامص مرکب)خامی پخته نبودن خامی گوشت و امثال آن سَلَغ || کال بودن میوه نارس بودن || بی تجربگی ناآزمودگی ناسنجیدگی || جلفی بی وقاری سبکی سبکسری بی احتیاطی بی وقاری.
ناپختنی
[پُ تَ] (ص لیاقت) که قابل پختن نیست که پختنی نیست || غیرمطبوخ که پخته نیست نپختنی حاضری غذائی که به پختن احتیاج نداشته باشد.
ناپخته
[پُ تَ / تِ] (ن مف مرکب) نپخته هنوز پخته ناشده طبخ نشده (ناظم الاطباء) در غذاها، گوشت و امثال آن غیرمطبوخ پخته نشده خام نیّ اسلغ عَفِص (بحرالجواهر) : که ناپخته نیکوتر از نیم خامامیرخسرو || در میوه ها: نرسیده کال نارس خام نارسیده فجّ : گلشن آتش بزنید...
ناپدرام
[پَ] (ص مرکب) بدرام درشت ناهموار ناخوار هموار نشدنی ناگوار (یادداشت مؤلف) مقابل پدرام رجوع به پَدرام شود : هر آن راهی که ناپدرام باشد بپدرامد چو خوش فرجام باشد (ویس و رامین).
ناپدرام
[پِ] (ص مرکب) ناخوشایند ناپسند ناخوش : اگر تبول گرفت از تو این دلم چه عجب تبول گیرد دل از حدیث ناپدرامسوزنی ||شوم نامبارک نامیمون ناشاد : اندر آن روزهای ناپدرام کو ز می مهر کرده بود دهانفرخی تو داده ای به ستم زر و سیم خویش به باد تو...
ناپدری
Beau-pere - ( [پِ دَ] (اِ مرکب) شوهر مادر( 1) پِدَرَنْدَر (فرانسوی) ( 1.
ناپدید
[پَ] (ص مرکب) ناپیدا (آنندراج) پیدا نشده (ناظم الاطباء) نهفته پنهان خفی غیربارز ناپدیدار نامشهود غایب : پدید تنبل او ناپدید مندل اوی دگر نماید و دیگر بود بسان سرابرودکی که اکنون شما را بدین برزکوه بباید بدن ناپدید از گروهفردوسی بدینگونه تا برزکوهی رسید ز دیدار دیده سرش ناپدیدفردوسی...
ناپدیدار
[پَ] (ص مرکب) نامعلوم غیرقابل تشخیص نامعین مبهم و غیر واضح : همان ره به گنجینه دشوار بود طریق شدن ناپدیدار بودنظامی پایان فراق ناپدیدار و امید نمیرسد به پایانسعدی || نهفته مضمر مستتر پوشیده مخفی غیربارز : او هست پدید در همه کار و آن هر سه در اوست...
ناپدیدار شدن
[پَ شُ دَ] (مص مرکب) غیب شدن غایب شدن گم شدن نامرئی شدن : در آن بیابان بی پایان ناپدیدار شد (سندبادنامه ص 144 ) و ز آنجا چون پری شد ناپدیدار رسیدند آن پریرویان پری وارنظامی دگر ره ز شه ناپدیدار شدنظامی.
ناپدیدار کردن
[پَ کَ دَ] (مص مرکب)معدوم کردن نیست کردن افناء از بین بردن محو و نیست و نابودن کردن : کرا زاد و پرورد دارد نیاز کشد پس کند ناپدیدار بازاسدی.
ناپدید شدن
[پَ شُ دَ] (مص مرکب)ناپدید گشتن پنهان گشتن (ناظم الاطباء) ناپیدا شدن مخفی شدن نهان شدن : صبح شباهنگ قیامت دمید شد علم صبح روان ناپدیدخاقانی و اعلام ظلام در افق باختر ناپدید شد (سندبادنامه ص 328 ) و زاغ شام در زوایای مغرب ناپدید شد (سندبادنامه ص 304 )...
ناپدید کردن
[پَ کَ دَ] (مص مرکب)پوشاندن پنهان کردن نهفتن اخفاء استتار مخفی داشتن : چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کرد سر ناپدیدفردوسی چو اسفندیار آن شگفتی بدید دو رخ کرد از خواهران ناپدیدفردوسی هنرهام هر کس شنیده ست و دید تو آن ابلهی چون کنی ناپدیداسدی آفتاب بدان...
ناپدیدگی
[پَ دی دَ / دِ] (حامص مرکب) فقدان غیبت عدم ظهور (ناظم الاطباء) پوشیدگی عَفاء (منتهی الارب).
