ناپارسائی
(حامص مرکب) ناپرهیزگاری بی عفتی آلوده دامنی نداشتن پرهیز و طهارت و تقوی ناپاکی بی تقوائی مقابل پارسایی : به ناپارسائی نگر نغنوی نیارم نکو گفت اگر نشنوی( 1)ابوشکور ز کار وی ار خون خروشی رواست که ناپارسائی بر او پادشاستفردوسی چو آکنده شد پادشائی گرفت ببالید وناپارسائی گرفتفردوسی ناپارسائی...
ناپاز
(ص مرکب)( 1) بی جلا بی لطافت ناصاف ناپاک (ناظم الاطباء) ( 1) - فرهنگ دساتیر ص 268.
ناپاک
(ص مرکب) آلوده پلید ملوث چرکین (ناظم الاطباء) پلید قذر پلشت شوخگن چرکین آن که یا آنچه پاک نیست دنس آلوده مقابل پاک به معنی تمیز : با دل پاک مرا جامهء ناپاک رواست بد مر آن را که دل و جامه پلید است و پلشت کسائی تو پاک باش...
ناپاک تن
[تَ] (ص مرکب) ناپارسا بی عفت ناپرهیزگار بدکاره : شد آن جادوی زشت و ناپاک تن به نزد زریر آن سر انجمندقیقی که آرمت با دخت ناپاک تن کشم زارتان بر سر انجمنفردوسی بگفت ای نگون بخت بدبخت زن خطاکار ناپاک و ناپاک تن(قصص ؟).
ناپاک چشم
[چَ / چِ] (ص مرکب) که به ریبت و هوس در دیگران نگاه کند که به وجه ناحفاظی به زنان نگرد مقابل پاک چشم به معنی عفیف و پرهیزگار.
ناپاک دامن
[مَ] (ص مرکب) آلوده دامن تردامن بی عفت ناپارسا.
ناپاک درون
[دَ] (ص مرکب) بدنهاد کج اعتقاد بدنیت ناپارسا که ضمیری پاک ندارد.
ناپاک دست
[دَ] (ص مرکب) خائن که صحت عمل ندارد که درستکار نیست خیانتکار.
ناپاک دل
[دِ] (ص مرکب) بددل بدنیت کینه توز حسود که در دل حیله و مکر دارد که دلش با تو صافی نیست بداندیش بدخواه : به گفتار ناپاک دل رهنمون همی دست یازند خویشان به خون فردوسی سرش را ببرند بی ترس و باک سپارند ناپاک دل را به خاکفردوسی غنیمت...
ناپاک دین
(ص مرکب) کافر ملحد بی دین (ناظم الاطباء) بددین کج اعتقاد که بر دین راست و درست نیست که صاحب دین پاک نیست : تو دانی که ارجاسب ناپاک دین بیامد به کین با سواران چینفردوسی بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم؟ چیست با منش کینفردوسی بفرمود کشتن به...
ناپاک دیو
[وْ] (اِ مرکب) شیطان اهریمن : نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیوفردوسی || دیو ناپاک پلید.
ناپاک رای
(ص مرکب) گم راه بدنیت بداراده کسی که تدبیر و رای وی درست نباشد (ناظم الاطباء) بداندیش بداندیشه که اندیشهء پاک ندارد که اندیشه اش غلط است که صاحب فکر پاک نیست خبیث بدنیت : به آسایش و نیکنامی گرای گریزان شو از مرد ناپاک رایفردوسی مرا نام خوانند ناپاک...
ناپاکرو
[رَ / رُو] (نف مرکب) بدروش نکوهیده رفتار بدسیرت بدکار : کز این کمزنی بود و ناپاکرو کلاهش ببازار و میزر گرو سعدی ( (بوستان چ یوسفی ص 95.
ناپاکزاد
(ص مرکب) ناپاکزاده حرام زاده رجوع به ناپاکزاده شود.
ناپاکزادگی
[دَ / دِ] (حامص مرکب)حرامزادگی نانجیبی صفت ناپاکزاده.
ناپاکزاده
[دَ / دِ] (ص مرکب) خشوک ولدالزنا سند سنده سندره بدنژاد حرام زاده که اصیل و نسیب نیست که نژاده نیست که از نسل و نطفهء پاک نیست : ز ناپاکزاده مدارید امید که زنگی به شستن نگردد سپیدفردوسی همهء خوارج مشتی ناپاکزاده، منکران توحید و عدل خدا، دشمنان مصطفی...
ناپاکزادی
(حامص مرکب) صفت ناپاکزاد.
ناپاک زن
[زَ] (اِ مرکب) زن ناپاک زن بدکاره : نشان بداندیش ناپاک زن بگفتند با شاه و با انجمنفردوسی بدو گفت از این کار ناپاک زن هشیوار با من یکی رای زنفردوسی.
ناپاک سرپنجه
[سَ پَ جَ / جِ] (ص مرکب) ظالم ستمکار که دست تطاول به سوی دیگران دراز کند : یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک سرپنجه بودسعدی.
ناپاک مرد
[مَ] (ص مرکب) طالح بدکردار مقابل پاکمرد به معنی صالح : خروشید گرسیوز آنگه به درد که ای خویش نشناس ناپاکمردفردوسی فرستاده را گفت رو باز گرد بگویش که ای خیره ناپاکمردفردوسی از آن روزبانان ناپاکمرد تنی چند روزی بدو باز خوردفردوسی.
