استالین
[اِ] (اِخ)(1) ژزف جوگاشویلی. سیاستمدار و پیشوای روسیه (اتحاد جماهیر شوروی سابق). مولد گرجستان بسال 1879 م. وی از زعمای انقلاب روسیه و از همکاران لنین است. در سال 1923 رئیس کمیساریاها بود و در جنگ جهانگیر دوم ملت شوروی را در مقاومت با سپاهیان آلمان هدایت کرد و فاتح...
استالینسک
[اِ] (اِخ)(1) رجوع به نووکوزنتزک(2) شود.(3)
(1) - Stalinsk.
(2) - Novo-kouznetsk. (3) - در یادداشتها یافت نشد.
استالینگراد
[اِ] (اِخ)(1) (سابقاً تزاریتسین(2)) شهری به روسیه در ساحل وُلگا. شکست عظیم هیتلر در جنگ اخیر بدینجا بود. اکنون ولگاگراد نام دارد.
(1) - Stalingrad.
(2) - Tsaritsyne.
استام
[اُ] (اِ) ستام. (جهانگیری). اوستام. ساخت. زین و یراق اسپ از طلا و نقره. (برهان) (سروری) :
نکورنگ اسبان با سیم و زر
به استامها در نشانده گهر.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص1504 س13).
گوزن و گور که استام زر نمیخواهند
ز بند و قید و غل و بار پشت رستستند(1).
ناصرخسرو.
سوی گلبن زرد استام زر
سوی...
استام
[اَ] (اِ)(1) آتش کاو آهنین. مِحَشّ. مِحَشّه. مِسعر. مِسعار. مِحراک. محضاء. مِحْضَب. مِحْضَج. مِحراث. || سیخ که در تون حمام و تنور نانوائی بکار برند. || کفچهء آتشدان. || بیلچه. مقحاه. مِسحاه. مجرفه. خاک انداز. خیسه. چمچه. کمچه.
(1) - Attisoir. Ringard. Tire-braise. Tisonnier.
استامبول
[اِ] (اِخ) رجوع به استانبول شود.
استامپ
[اِ] (فرانسوی، اِ)(1) مُهر. || آلتی حاوی رنگ یا سیاهی که برای رنگ دادن به مُهر بکار برند :
بر روی میز دفترکی خط کشیده بود
چون لاشهء برآمده ستخوانش از جسد
پهلوی آن دواتی و در جنب آن دوات
پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد.
ادیب الممالک فراهانی.
(1) - Estampe.
استامپ
[اِ] (اِخ)(1) (کابینهء...) مجموعهء گراورها و ترسیم ها که بتوسط سلاطین فرانسه گردآوری شده و اکنون در کتابخانهء ملی پاریس مضبوط است.
(1) - Estampes (Cabinet des).
استان
[اِ / اُ] (پهلوی، اِ) کوره. رستاق. روستا. در عهد ساسانیان، ایالات را به أجزائی چند تقسیم کرده هر یک را یک استان(1) می گفته اند (پاذکستپان) ظاهراً در اصل عنوان نایب الحکومهء یک استان بوده است. (ایران در زمان ساسانیان تألیف کریستنسن ترجمهء یاسمی ص 86). قال یزیدبن عمر...
استان
[اَ] (اِ) جای خواب و آرامگه را گویند که بمعنی آستانه باشد. (جهانگیری). || (ص) ستان. مؤلف آنندراج گوید: به پشت باز افتاده: ستیزه جویان بر آستان اجل، استان میخوابیدند. (ملاّمنیر).
استان
[اِ] (اِ) مزید مقدّم بعض امکنه، مانند: اِستان البهقباذ الاسفل. اِستانُالبهقباذ الاعلی. اِستانُالبهقباذ الاوسط. اِستانُ سُو. اِستانُالعال. (معجم البلدان). آقای پورداود در نامهء فرهنگستان آورده اند: و آن در پارسی باستان و در اوستا ستانه(1) و در سانسکریت ستهانه(2)یعنی جایگاه و پایگاه آمده، بهمین معنی در پارسی باستان جداگانه بکار...
استان
[اِ] (نف مرخم) مخفّف استاننده. گیرنده :
من زکوه اِستان و او در قحط سال
هم بصاعی باد می پیمود و بس. خاقانی.
|| (اِمص) در داد و استان، بمعنی داد و ستد آمده : اوفوا الکیل و المیزان بالقسط... (قرآن 6/152). اوفوا الکیل؛ مکیال و میزان راست کنید یعنی آنچه پیمائی و...
استان
[اِ] (ع مص) بسال قحط درآمدن. در سال قحط درآمدن. (منتهی الارب). اِسنات. اِجداب.
استان
[اَ] (ع اِ) بیخ درخت پوسیده. استن. (منتهی الارب).
استان
[اُ] (اِخ)(1) سومین پسر داریوش دوم بقول پلوتارک. (کتاب اردشیر بند 1). رجوع به ایران باستان ص 991، 995، 1121، 1122، 1449 شود.
(1) - Ostane.
استان
[اُ] (اِخ) چهار کوره اند ببغداد: عالی و اعلی و اوسط و اسفل، و هبه الله استانی بن عبدالصّمد منسوب به یکی از آنهاست. (منتهی الارب).
استان البهقباذ الاسفل
[اِ نُلْ بِ قُ ذِلْ اَ فَ] (اِخ) یکی از کوره های سواد از جانب غربی و از قراء و طساسیج مشهور آن سَیْلحُون و نِستر است. (معجم البلدان).
استان البهقباذ الاعلی
[اِ نُلْ بِ قُ ذِلْ اَ لا] (اِخ) کوره ایست در سواد بجانب غربی و از طساسیج آن فلوجهء عُلیا و فلوجهء سفلی و عین التمر است. (معجم البلدان).
استان البهقباذ الاوسط
[اِ نُلْ بِ قُ ذِلْ اَ سَ] (اِخ) کوره ایست در سواد بجانب غربی، از طساسیج آن سُور است. (معجم البلدان).
استان العال
[اِ نُلْ] (اِخ) کوره ایست بمغرب بغداد از سواد، مشتمل بر چهار طسوج: انبار و بادوریا و قطربل و مسکن. (معجم البلدان).
